استاد خلیل الله خلیلی و سخنوران ایران
گزاف نیست كه بگوییم هیچ شاعر وسخنوري، و در كُلّ هیچ شهروندي بیرون از مرزهای سیاسی افغانستان، به اندازه ي استاد خلیل الله خلیلی مورد استقبال، توجه و گرامی داشت شاعران و ادیبان زبردست ایرانی نبوده است
در این یادداشت كوتاه، نگاهی مختصر داریم بر پیوندهای فرهنگی میان روان شاد استاد خلیل الله خلیلی -ملك الشعراء وقت افغانستان و چند تن از استادان مسلّم شعر و ادب ایران.
سال هاست كه خلیلی دیده از جهان پوشیده است و دوستان ایرانیش نیز. اما نشانه های درخشنده و جاویدان آن دوستی ها همچنان خوش می درخشند و خوش تر این كه این درخشش جاودانه است نه مستعجل و دوام آن ها بر جریده ي عالم ثبت.
حبیب یغمایی
نوجوان بودیم و در هرات كه با دیدن دیوان نوین استاد روان شاد ملك الشعراء خلیلی، با وجد و شگفتی ایام شباب، دریافتیم كه بزرگان شعر و ادب ایران برای استاد خلیلی «شعر گفته اند»! این دیوان به همت كتاب فروش با فرهنگ هراتی، حاج محمد هاشم امیدوار، انتشار یافته بود. در آغاز دیوان، غزلی از شادروان استاد حبیب یغمایی، ادیب سخنور و مدیر دانشمند مجلّه ي یغما، در یك صفحه ي مخصوص، با حروف درشت چاپ شده بود:
در شعرو ادب داد هنر داد خلیلی
از پیشروان پیشتر افتاد خلیلی
همواره سخنگو بوَد و شاد كه فرمود
ارباب سخن را به سخن شاد خلیلی
بنهاد می نشأه فزا باده كشان را
بر خوان ادب، خانه اش آباد، خلیلی
در عرصه ي گیتی به نوی ولوله افكند
حافظ صفت از طبع خداداد خلیلی
پرسند گر امروز كه استاد سخن كیست
گوییم هم آهنگ كه استاد خلیلی
تا نام زافغان و ز ایران به جهان است
نام تو به تاریخ بماناد خلیلی
شاید این دریافت آسان ما برای آن بود كه این غزل زیبا آسان تر و زودتر به نظر می آمد وبه تفحّص و تصفّح مزید نیازی نداشت كه ما در آن سنین یك سر داشتیم و هزار شور. البته در همان روزها كتابچه ای هم به نام پیوند دل ها چاپ شده بود كه آن را هم مرحوم امیدوار در کتاب فروشی خود داشت و در آن سروده هایی از شاعران ایران در ارتباط با خلیلی و پیوند میان كابل و تهران چاپ شده بود.
در ادامه ي این یادداشت، فشرده ای از مكاتبات و مراسلات منظوم میان استاد خلیلی و اساتید سخنور ایران را ملاحظه خواهید فرمود؛ موضوعی كه در گذشته به آن اخوانیات، یعنی برادرانه سرودها، می گفته اند.
ملك الشّعراء بهار
ملك الشعرا خلیلی ماتم سرود یا مرثیه ای در مرگ ملك الشعرا بهار دارد. در دیوان یاد شده است كه این مرثیه را مرحوم گویا اعتمادی، روز پنجم ثور در مجلس یادبود ملك الشعرا بهار در سفارت ایران در كابل قرائت نموده است. چند بیت از این مرثیه:
دریغا كه آن ماه تابان نشسته
بلند آفتاب خراسان نشسته
دریغا كه ملك سخن بی ملك شد
كه از تخت معنی سلیمان نشسته
وزید از كجا تندباد خزانی
كه از پا درخت گل افشان نشسته
مهین اوستاد سخنگوی طوسی
چرا این چنین زار و نالان نشسته
مگر لب فروبسته از گفت و گو شیخ
كه افسرده اندر گلستان نشسته
مگر خشك شد زنده رودش كه صائب
چنین خشك لب در صفاهان نشسته
سیه پوش گشته سخنگوی سرخاب
مگر در غم مرگ خاقان نشسته
بهاری فروچید زین باغ دامن
كه از نغمه ي مرغ سحرخوان نشسته
بزرگ اوستادی كه در ماتم او
قلم تا دم حشر گریان نشسته
نه در ماتمش مویه ایران كند سر
كه افغان هم از غم در افغان نشسته
ز آغاز تاریخ، ایران و افغان
سر خوان دانش چو اخوان نشسته
سخنور نباشد به یك مرز منسوب
چو تاجی ست بر فرق كیهان نشسته
ملك رخ به تهران نهفت و من این جا
ستایشگر وی به پروان نشسته
دنیا طاهری
در اوایل دیوان خلیلی، قصیده ای از دنیا طاهری می خوانیم. دریغا كه با وجود اقامت 19 ساله درمشهد مقدس، و استفاده از محضر قاطبه ي سخنوران خراسانی، با نام و یاد این سخنور گرامی آشنا نشدم.
دنیا طاهری، با حضور ملك الشعراء، در مشهد شور و صفای دیگری می بیند:
شهر مشهد را كنون شور و صفای دیگر است
چونكه اینك میزبان شـــــاعر دانشـــور است
بدیع الزّمان فروزانفر
اوستاد اوستادان زمانه، فروزانفر، نیازی به تعریف ندارد. سال 1345 خورشیدی خلیلی در جدّه است اندوهگین از اینكه نامه ي بدیع الزمان فروزانفر بدو نرسیده است:
نكردی به نامه مرا یاد استاد
دل شادت انده مبینــاد، استــاد
او خطاب به فروزانفر می گوید:
تو باشی در آن جا كه روید ز خاكش
گل و لاله و سرو و شمشاد، استاد
كهن بوستانی كه سرو بلندش
ز باد خزانی ست آزاد، استاد
به هر سنگ آن داستان ها نوشت ست
ز پرویز و شیرین و فرهاد، استاد
من این جا كه هر خار در پهنه دشتش
براین روزگاری دهد یاد، استاد
او پس از آن كه از جدّه و آن سرزمین سخن می گوید، به یاد كهن بوم و بر خویش می سراید:
مرا زادگه بود آن جا كه خاكش
دهد از بهشت برین یاد، استاد
چمن ها گل و لاله و نرگس آرد
چو هر بامدادان دمد باد، استاد
ازآن گونه گون باغ های نگارین
به لب مانده انگشت بهزاد، استاد
همه توده ي سیم، هنگام بهمن
همه خرمن زر به خُرداد، استاد
تناور درختان ورزنده بر كوه
چو گیو و چو گودرز و گشواد، استاد
خلیلی در جده از بی همزبانی شكوه سر می دهد و از این درد می نالد و آرزو می كند كه كاش همزبانی او را به نامه ای و پیامی یاد كند و دل نازكش را شادی بخشد.
دریغا كه از همزبانان جدایم
ازاین درد نالم به فریاد، استاد
دلم شاد گردد اگر همزبانی
در این گوشه آرد مرا یاد، استاد
او كه دل در گرو مهر فروزانفر دارد، این چامه ي دُرّ دری را به نام او رقم زده ودر پایان دوام سرسبزی باغ سخن از خامه و سخن او را آرزومند است:
من این دُرّ درّی به نام تو كردم
كه تو دُرشناسی و استاد، استاد
مرا مهر تو كرد گستاخ، ورنه
كه زیره به كرمان فرستاد؟ استاد
عجم تا زمین را به زا برنگارد
به ارض عرب تا بود ضاد، استاد
زمین سخن باد سرسبز از تو
گل آرزویت مریزاد، استاد
فروزانفر جوهری و سخن شناس است. او نیز دیده به راه پیك آشنا داشته كه خلیلی را سلیمان ملك سخن می شناسد. سخن خلیلی چنان نزد او ارجمند است كه آن را صله ي پیش پرداخته ي مدیحه ي خود می داند:
اوستادا زبعد عهد دراز
نامه ای سوی ما فرستادی
آشنایان عهد دیرین را
پیك نوآشنا فرستادی
هُدهُد مژده ور سلیمان وار
تا به شهر سبا فرستادی
پیش تا من كنم مدیح تو ساز
صلتم از سخا فرستادی
نعمت بیكرانه بخشیدی
گنج بی منتها فرستادی
فروزانفر كه هجر خلیلی را كشنده و سوزنده دیده اكنون قصیده ي او را خون بها و كوثر خویش می یابد:
ریختی خون من به دشنه ي هجر
هم مرا خون بها فرســــــــــتادی
سوختی جانم از فراق و مرا
کوثر جانفزا فرستادی
فروزانفر با دلبستگی به تفنّن در این قصیده ي جوابیّه پرداخته و پنداری فرصت را برای سیر و گشت در باغچه های رنگارنگ بوستان دانش خویش مغتنم می شمارد. گاه آهنگ موسیقی دارد و می گوید:
زخمه راندی تو بر ستای ضمیر
گوش دل را نوا فرستادی
باربد وش نوای جان آهنگ
به نوآیین ادا فرستادی
پرده برساختی به راه عراق
در صماخ هوا فرستادی
بركشیدی ز چنگ دل آواز
نغمه ي دلربا فرستادی
و گاه اصطلاحات و عباراتی از تاریخ، جغرافیا، و مناسك می آورد. پنجاه و شش بیت این قصیده در دیوان خلیلی موجود است و ما براي پرهیز از درازشدن سخن، به یاد چند بیت بسنده كردیم. فروزانفر توسن اندیشه را چنان نغز جولان می دهد كه خود در حسن مقطع به دشواری كار انشاد این چكامه ي دل نشین اشاره دارد:
از بر من خیال غم بگریخت
این طرب نامه تا فرستادی
لیك طبع مرا به پاسخ شعر
در دم اژدها فرستادی
استاد بدیع الزمان فروزانفر به نثر نیز خلیلی و سخن خلیلی را ستوده است. این چند سطر را از خامه ي فروزانفر كه در پایانه ي دیوان استاد خلیلی آمده و ظاهراً در تابستان 1341 نوشته شده است، نقل می كنیم:
«... با اینكه خلیلی اسلوب و روش پیشینیان را در تركیب الفاظ و جمل روایت می كند، ولی در ابتكار مضامین و ابداع معانی، فكری توانا و معنی آفرین دارد و ازاین رو قوت معنی را با فصاحت و جزالت و حسن تركیب توأم ساخته است... خلیلی علاوه بر مقام شاعری، نویسنده و محقق است و فنون ادبی را نیك می داند و چیره زبان و سخنور نیز هست و مجالس خطابه را به بیان شیوای خود آرایش می بخشد. وفا و حسن عهد و جوان مردی و ظریف طبعی و نكته سنجی از صفات خاصه ي اوست...»
و برای خلیلی چه دردآوربوده است خبردرگذشت چنین دانشی مرد و دانا دوستی را شنیدن. او در بغداد این خبر را شنید و این ابیات را در رثای استاد بدیع الزّمان فروزانفر سرود:
در صف اهل دل آن مرد كه یكتا باشد
لاجرم مردن وی ماتم دل ها باشد
فری آن مرد كه گرید قلم ازفرقت وی
تا قلم باشد و دل باشد و دنیا باشد
اوستاد فضلا رفت فروزانفر و حیف
كه جهان خالی ازآن عارف والا باشد
آسمانی گهری داشت زمان، سخت بدیع
نا بجا یافت كه در توده ي غبرا باشد
كاخ حكمت كه وی افكند پی از پا نفتد
تا به پا پایه ي این طارم خضرا باشد
كاروان ها شد و آن قافله سالار ادب
حیفش آمد كه در این مرحله تنها باشد
رفت در بزم سنايی كه در آن محفل قدس
بلخی و سعدی و عطّار هم آوا باشد
بلخ تا قونیه بر مرگ كسی می نالد
كه به راز دل این طایفه بینا باشد
سعید نفیسی
ادیب نامور، زبان دان، محقق و مؤرخ بزرگ معاصر شادروان استاد سعید نفیسی در گزارشي دل نشین كه از سفر چهار ونیم ماهه ي خویش به افغانستان، در تابستان و خزان 1330، نوشته است، دیدار خلیلی را چنین وصف می نماید:
«...چیزی كه در سفر كام مرا بیش از همه شیرین كرد، مصاحبت شبانروزی با شاعر معروف خلیل الله خلیلی بود. پیش از آن كه به دیدار وی نایل شوم، و رابطه اي ناگسستنی با او به هم زنم، سه مجلّد كتاب آثار هرات كه احاطه ي سرشار وی را در تاریخ می رساند، نصیب من شده بود و می دانستم با دانشمندی متبحر روبه رو خواهم شد.
از نخستین روزی که با او روبه رو شدم، لطف طبع و سیمای جاذب و مردمی و مردانگی و كرامت نفس و قریحه ي سرشار و روی گشاده ي وی چنان مرا فریفت كه وی را در عداد مردان نادری كه دراین سوی و آن سوی جهان دیده ام می شمارم، و یقین دارم كسانی كه ازاین نعمت دیدار برخوردار شده اند، با من از هر حیث هم داستانند.
مصاحبت های طولانی، چه دركابل و چه در گردش ها و سفرهای پی درپی در نزهت گاه های فراموش ناكردنی افغانستان، چه در هندوستان و چه در تهران، چنان در میان خاطرات گوناگونم جای خاص دارد كه بدین اختصار نمی توانم وصف كرد.
كسی كه با تراوش های رشیق و شیوای طبع این شاعر بزرگ كمترین آشنایی را به هم زند، در همان نظر اول می بیند كه امروز وی در میان همه ي سرایندگان افغانستان، كه بیش و كم شاهكارهای دل نواز در شعر فارسی دارند، به محیط ادب ایران نزدیك تر و آشناتر از هر آشنایی است....»
صادق سرمد
سخن سرای نامور، صادق سرمد، قصیده ای با عنوان كعبه ي دل ها، در ستایش مولوی جلال الدین محمد بلخی، و قصیده ای دیگربه نام جرگه ي شیران سروده و هردو را به دست مرحوم سرورگویا اعتمادی به خلیلی فرستاده بود. خلیلی غزلی با این مطلع به سرمد فرستاد:
خُرّم آن باغ كه این سنبل بویا دارد
فرّخ آن بحر كه این گوهر والا دارد
استاد آصف فکرت