تبليغاتX
استاد خلیل الله خلیلی

استاد خلیل الله خلیلی

اشعار زندگی و شخصیت استاد خلیل الله خلیلی

صاحب نظران

صاحب نظران

دوش در خدمت صاحبنظر دانایی                           

داشتم صحبت جان بخش روان افزایی

 گفتمش چیست بگو راز سعادت گفتا             

در دل تیره شبی گوهر ناپیدایی

گفتم این گوهر دانش چه بود گفت یکی                

روشنا شمع ولی در کف نابینایی

گفتم این چرخ سیه فام چه باشد گفتا             

دود آهی ز دل غمزده شیدایی

گفتمش چیست زمین گفت یکی گوی شگرف

که ز چوگان قضا دور خورد بر جایی

گفتم این اختر رخشنده چه جوید هر شام               

گفت بر کوری ما خیره شده بینایی

گفتم این مرد سیاست چه نهفته است به دل    

گفت شاد است به مستوری خود رسوایی

گفتمش چیست بگو معنی آسایش ما               

گفت لفظی که در وی نبود معنایی

گفتم این قافله را راه به جایی نرسد               

بسپرد چند پی منزل نا پیدایی

گفت تا رهبر ما خود نبرد راه به دوست                   

چه رود از پی او رهبر و نابینایی

گفتم این دل چه بود گفت کنون در بر تو              

کعبه صدق و یقین دستخوش اغوایی

گفتمش قصه فرماندهی و قدرت چیست                   

گفت نقشی است کش از آب بود مبنایی

گفتم از چیست  بگو خامه به دست من غیره             

گفت کلکی که همه زشت کند زیبایی

گفتم از دهر کنون فتنه فرو می ریزد                       

جویم از فتنه آن من به کجا ملجایی

گفت رو خاک ره پیر مغا ن باش که نیست              

از حریم در او خوبتر ت ماوایی

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 12:43  توسط   | 

شهر آفتاب ها

شهر آفتاب ها

این روز های زود گذر همچو آب ها

ما را برند سوی عدم با شتاب ها

هر روز ابر تیره کند روی اسمان

ای جان فدای شهر من و آفتاب ها

هر گز کسی سوال مرا پاسخی نگفت

من ماندم از زمانه و این لا جواب ها

دیگر مرا بجز دل من نیست رهنمون

من آینه گزیدم و یاران کتاب ها

از عقل نا امید شدم ای جنون بتاز

کان راه بود خم به خمش پیچ و تاب ها

ما بی حساب صرف گنه کرده ایم عمر

تا کس زما به حشر نگیرد حساب ها

شاید ز بعد مرگ حقیقت شود عیان

وین زندگی بود نظر ما به خواب ها

برباد بود کاخ شکوه ستمگران

لرزیده ایم ما ز چه لرزان حساب ها

یک راستکار سر نزد از در ولی دریغ

ما منتظر که باز که آید ز باب ها

دارد دو روی هر که بود در جهان ما

یک رو به سوی ما و دگر در حجاب ها

کس را مجال نیست که بیند به چشم حیف

آن شکلهای زشت به زیر نقاب ها

کو داوری که باز نماید به چشم خلق

کردار نا صواب کسان از صواب ها

الفاظ را به معنی اصلی نمانده ربط

گر بنگری به غور در ین فصل و باب ها

گویند خلق اسلحه اما  نموده اند

معمور شهرها به نگاهی خراب ها

لا فند از کرامت انسان و کشته اند

جمعی به زیر آتش و جمعی در آب ها

شمشیر تیز این دو سه کشورستان دریغ

یک روز کس ندید نهان در قراب ها

یک دم جدا ندید کس از جنگ و کشمکش

آن شاخها که بر شده سوی سحاب ها

ای ساده مردمی که توقع نموده اند

رقص کبوتران حرم از عقاب ها

سرها به خاک خفت که تا چند بهلوس

گلگون کنند ساغر عیش از شراب ها

ای بس فقیر زار که شد کشته رایگان

بهر حصول مقصد عالیجناب ها

بس نوجوان ساده که در جنگ این و آن

جان عزیز داده به زیر رکاب ها

فرهنگ فتنه زای  جهان می برد کنون

ما را کشان کشان به دیار سراب ها

ترسم نهند شعر مرا نام شعر خون

یاران خرده گیر من آن نکته یاب ها

اینک به پاس خاطر سحر آفرین شان

یک بیت سر کنم همه قند و گلاب ها

ای عارض تو طعنه زن ما هتاب ها

وی گیسوان سرکش تو مشک ناب ها

 

آلمان 1357

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم مرداد 1389ساعت 19:16  توسط   | 

شهر طوفان برده

شهر طوفان برده

قلم در پنجة من نخلِ سرما خرده را ماند
دوات از خشک مغزی ها دهانِ مرده را ماند

نه پیوندی به دیروزی نه امیدی به فردائی
دل بی حاصل من شهر طوفان برده را ماند

تکانی هم نخورد از آهِ آتشبارِِ مظلومان
دلِ سختِ ستمگر سنگِ پیکان خورده را ماند

گل عشقم که بود از نوبهار آرزو خندان
کنون در پای جانان غنچة پژمرده را ماند

سر بیدرد کز شور تمنا نیستش بهره
بشاخ زندگانی میوة افسرده را ماند

ز بس در هر چه دیدم داشت رنگِ رنج و آزاری
جهان در چشم من یکسر دل آزرده را ماند.

 

 

شکوه


 

به داغ نامرادی سوختم ای اشک، طوفانی!
به تنگ آمد دلم زین زندگی ای مرگ، جولانی!


درین مکتب نمی‌دانم چه رمزِ مهملم یارب
که نی معنی شدم، نی نامه‌ای، نی زیب عنوانی


ازین آزادگی بهتر بود صد ره به چشم من
صدای شیونِ زنجیر و قیدِ کنجِ زندانی


به هر وضعی که گردون گشت، کام من نشد حاصل
مگر این شام غم را مرگ سازد صبح رخشانی


ز یک جو منتِ این ناکسان بردن بود بهتر
که بشکافم به مشکل صخره‌سنگی را به مژگانی


گناهم چیست، گردونم چرا آزرده می‌دارد؟
ازین کاسه گدا دیگر چه جستم جز لب نانی

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 18:50  توسط   | 

بی تفاوت

بی تفاوت

 

گیرم که همه عیب و هجایم گویند

                                                   از من چه زدود

 

گیرم که همه راه ثنایم پویند

                                                   بر من چه فزود

 

آن شاخ شکوفه در چمن می خندد

                                                   بی منت کس

 

گلهای بهار از زمین می رویند

                                                   بی گفت و شنود

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 17:40  توسط   | 

اعتماد بخود

اعتماد بخود

 

راه خود رو که دیگران رفتن

نه چنان رو که دیگران رفتند

به تو دادند چون نگاه نوین

جستجو کن بجو راه نوین

آنچه رفتند رفتگان در سال 

شوند اکنون به یک سحر پامال

گر کمی سر به خود فرود آریم

راه دشوار پیش رود داریم

طی این راه مرد می خواهد

عقل گردون نور د می خواهد

تو که بازوی بت شکن داری

خون آزدگان به تن داری

مانده میراث از کهن ایام

به تو آزادگی و غیرت نام

سیل ها خاست از چهار اطراف

با تو دارد ز قرن قرن مصاف

تو به هر خار خویش جان دادی

سخت مردانه امتحان دادی

پیش آن عزم و غیرت و تصمیم

خرد گردیده حادثا ت عظیم

باز کن راه را به نیرویت

شیروش تکیه کن به بازویت

راه دور است پیش باید رفت

لیک با پای خویش باید رفت

گر نه این ره به خود بری پایان

می برندت کشان کشان دگران

می برند آ نچنان که خواها نند

می کنند آ نچه در پی آنند

حاش لله در ین مقام سپاه

نه توی باشی نه من نه سر نه کلا ه

مرده باشیم و خاک ما بر سر

به که در نزد غیر فرمان بر

چشم با شد و لیک بینا نی

دست باشد ولی توانا نی

وضع امروز نیست چون دیروز

که به تیرو کمان شوی فیروز

رفت عصری که گفت شیخ اجل

رهبر رهروان به علم و عمل

سعدی افتاده است و آزاده

کس نیاید به جنگ افتاده

در جهانی که ما زنیم قدم

مرگ و افتادگی بود توام

کرکسان زمانه بیدارند

هر چه افتاده زود بردارند

هرکه افتاده پایمال شود

معرض ذلت و  زوال شود

اول این رهزنان تجربه کار

نا قه ی خفته را کند مهار

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 17:24  توسط   | 

گزارشی از مراسم تشییع جنازه و یاد بود مرحوم استاد خلیلی

گزارشی از مراسم تشییع جنازه و یاد بود مرحوم استاد خلیلی

 

آخرین قافله سالار کاروان شعر و ادب رحلت کرد

 

امیر سخنوران استاد خلیل الله خلیلی ادیب توانا و شاعر بلند پایه کشور ساعت 2 شب دو شنبه چهاردهم ثور ( 7 رمضان المبارک) پس از یک مریضی  مختصری که عاید حالشان بود، در شفا خانه " علی مدیکل سنتر" اسلام آباد چشم از جهان فرو بست و بجوار رحمت الهی پیوست.

 

انا لله و انا الیه راجعون

 

نماز جنازه مرحوم استاد خلیل الله خلیلی  بعد از اینکه از اسلام آباد به پیشاور آورده شد، در حوالی ساعت چهار عصر به امامت صبغت الله مجددی  و اشتراک جمع غفیری  از مهاجرین، و انصار ادا شد بعد از ادای نماز تابوت استاد مرحوم به قبرستان "عبد الرحمن بابا" که در چند کیلو متری پیشاور واقع است، در حالیکه از طرف عده ای کثیری از ارادتمندان مهاجر و مجاهدش تشییع می گردید انتقال یافت. پس از انتقال جنازه به آخرین ارامگاه استاد، دوستداران و ارادتمندان اش نیز برای آخرین بار او را دیدار کردند و سپس با اشتراک انبوهی از مهاجرین و مجاهدین که برخی رهبران تنظیم های جهادی هم شامل بودند پیکر مطهرش را در حالیکه همه " بسم الله و ضعناک علی ملته رسول الله " می گفتند در قبر گذاشتند.

بعد از مراسم تدفین تشییع کنندگان جنازه شادروان  استاد خلیلی بر سر آرامگاهش صف بستند و به سخنرانی استاد برهاند الدین ربانی رهبر جمعیت اسلامی افغانستان پیرامون زندگی و کارنامه های شاعر کم نظیر استاد "خلیلی" گوش فرا دادند.

پس از پایان سخنرانی رهبر جمعیت اسلامی افغانستان ، جناب صبغت الله مجددی رئیس جبهه نجات ملی  هم بیانیه ای مختصری ایراد کردند و در پایان مسعود خلیلی  فرزند شاعر شهیر وصایای استاد مرحوم و سخنور بزرگ را که همه مبین وطن دوستی و علاقه ای درنگ ناپذیر او به تداوم جهاد و مبارزه  و ادامه نبرد با استعمار گران بود ، به سمع حاضرین رساند و این مراسم با قرائت چند نمونه از اشعار استاد مرحوم و اتحاف دعا بر روح مبارک او پایان پذیرفت.

سپس روز سه شنبه پانزدهم ثور به اساس اعلاناتیکه  روز 14 ثور از کمیته  فرهنگی جمعیت اسلامی افغانستان  و شب پانزدهم ثور از طرف رادیو پاکستان صورت گرفته بود   مجلس فاتحه خوانی استاد مرحوم در مسجد سنهری صدر پیشاور  از ساعت 8 الی یک  بعد از ظهر انعقاد یافت که در آن فوج فوج از مهاجرین ، مجاهدین و انصار  که تعداشان  به ده ها هزار تن می رسید در مسجد حظور یافته و بعد از سمع آیات قرآنی به روح استاد مرحوم اتحاف دعا می نمودند و برایش آمرزش می خواستند.

هم چنان ساعت 4 عصر روز شنبه 26 ثور برابر با هژدهم رمضان المبارک محفلی بمناسبت بزرگداشت استاد سخن شادروان خلیل الله خلیلی از طرف رایزنی فرهنگی سفارت جمهوری اسلامی ایران مقیم اسلام آباد در تالار هوتل اسلام آباد برگزار شده بود، که در آن شعرا،نویسندگان و ادب دوستان افغانستان،ایران و پاکستان اشتراک ورزیده بودند، در محفل با فلم کوتاهی از زندگی استاد به زبان خودش آغاز یافت.

در این محفل معاون وزارت ارشاد اسلامی و استاد مهرداد اوستا از جمهوری اسلامی  ایران و عده ای از پروفیسوران و دکتوران  در ادبیات فارسی از دانشگاه لاهور نیز اشتراک ورزیده بودند.

در این گردهم ایی معاون وزارت ارشاد اسلامی بیانیه مختصری ایراد کرد، هم چنان آقای دکتر حسینی رایزن  فرهنگی سفارت جمهوری اسلامی ایران، شخصیت عالی استاد را ستوده و وفات شانرا ضایعه ای بزرگی به ادبیات فارسی خواندند و قطعه شعر بهاریه استاد مرحوم را که قبلا استاد خواسته بود آنرا از زبان او که یک شیرازی است بشنود قرائت کرد.

در این گردهم آیی برادر عبدالا حد تارشی معاون کمیته فرهنگی  جمعیت اسلامی افغانستان نیز در سوگ شهسوار سخن مرثیه ای داشتند که قرائت کردند، هم چنان  استاد غوریانی برادر تقوی ، خواهر لیلی ملک تیموری از ارادتمندان مهاجر شاعر فقید سروده های شانرا در سوگ استاد قرائت کردند، استاد مهرداد اوستا  از دوستان شادروان استاد خلیلی که از تهران تشریف آورده بود، قصیده ای غرایش را به سمع حظار رساند. در این مجلس  پروفیسوران و دکتران پاکستانی هم اشعاری را که در رثای استاد عالی مقام و سترگ سروده بودند قرائت کردند، مجلس با اظهار امتنان مسعود خلیلی از شعرا و حضار مجلس و خواندن دو رباعی استاد مرحوم پایان پذیرفت، در این محفل اشتراک کنندگان از آثار استاد خلیلی که شامل دواوین اشعار و تالیفات و تحقیقات ایشان بود و در دروازه ورودی تالار هوتل اسلام آباد بالای دو میز چیده شده بود دیدن نمودند.

همچجان بتاریخ  16 رمضان المبارک  جنرال ضیا الحق رئیس جمهور پاکستان بعد از ظهر آن روز در حالیکه برهان الدین ربانی رهبر جمعیت اسلامی نیز حظور داشتند  به منزل مر حوم استاد خلیلی رفته با اظهار تاثر بی پایان نسبت و فات استاد خلیلی به عنوان چهره ای ممتاز ادبی و علمی به بازماندگان شان عرض تسلیت نمودند.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 19:6  توسط   | 

استاد خلیل الله خلیلی و سخنوران ایران

 استاد  خلیل الله خلیلی و سخنوران ایران


گزاف نیست كه بگوییم هیچ شاعر وسخنوري، و در كُلّ هیچ شهروندي بیرون از مرزهای سیاسی افغانستان، به اندازه ي استاد خلیل الله خلیلی مورد استقبال، توجه و گرامی داشت شاعران و ادیبان زبردست ایرانی نبوده است

در این یادداشت كوتاه، نگاهی مختصر داریم بر پیوندهای فرهنگی میان روان شاد استاد خلیل الله خلیلی -ملك الشعراء وقت افغانستان و چند تن از استادان مسلّم شعر و ادب ایران.

 

سال هاست كه خلیلی دیده از جهان پوشیده است و دوستان ایرانیش نیز. اما نشانه های درخشنده و جاویدان آن دوستی ها همچنان خوش می درخشند و خوش تر این كه این درخشش جاودانه است نه مستعجل و دوام آن ها  بر جریده ي عالم ثبت.

 

حبیب یغمایی

نوجوان بودیم و در هرات كه با دیدن دیوان نوین استاد روان شاد ملك الشعراء خلیلی، با وجد و شگفتی ایام شباب، دریافتیم  كه بزرگان شعر و ادب ایران برای استاد خلیلی «شعر گفته اند»! این دیوان به همت كتاب فروش با فرهنگ هراتی، حاج محمد هاشم امیدوار، انتشار یافته بود. در آغاز دیوان، غزلی از شادروان استاد حبیب یغمایی، ادیب سخنور و مدیر دانشمند مجلّه ي یغما، در یك صفحه ي مخصوص، با حروف درشت چاپ شده بود:

در شعرو ادب داد هنر داد خلیلی

 از پیشروان پیشتر افتاد  خلیلی

 همواره سخنگو بوَد و شاد كه فرمود

 ارباب سخن را به سخن شاد خلیلی

 بنهاد می نشأه فزا باده كشان  را

 بر خوان ادب، خانه اش آباد، خلیلی

در عرصه ي گیتی به نوی ولوله افكند

 حافظ صفت از طبع خداداد خلیلی

 پرسند گر امروز كه استاد سخن كیست

 گوییم هم آهنگ كه استاد  خلیلی

 تا نام زافغان و ز ایران به جهان است

نام تو به تاریخ بماناد  خلیلی

 

شاید این دریافت آسان ما برای آن بود كه این غزل زیبا آسان تر و زودتر به نظر می آمد وبه  تفحّص و تصفّح مزید نیازی نداشت كه ما در آن سنین یك سر داشتیم و هزار شور. البته در همان روزها كتابچه ای هم به نام پیوند دل ها چاپ شده بود كه آن را هم مرحوم امیدوار در کتاب فروشی خود داشت و در آن سروده هایی از شاعران ایران در ارتباط با خلیلی و پیوند میان كابل و تهران چاپ شده بود.

 در ادامه ي این یادداشت، فشرده ای از مكاتبات و مراسلات منظوم  میان استاد خلیلی و اساتید سخنور ایران را ملاحظه خواهید فرمود؛ موضوعی كه در گذشته به آن اخوانیات، یعنی برادرانه سرودها، می گفته اند.

 

ملك الشّعراء بهار

ملك الشعرا خلیلی ماتم سرود یا مرثیه ای  در مرگ ملك الشعرا بهار دارد. در دیوان یاد شده است كه این مرثیه را مرحوم گویا اعتمادی، روز پنجم ثور در مجلس یادبود ملك الشعرا بهار در سفارت ایران در كابل قرائت نموده است. چند بیت از این مرثیه:

دریغا كه آن ماه تابان نشسته

بلند آفتاب خراسان نشسته

دریغا كه ملك سخن بی ملك شد

كه از تخت معنی سلیمان نشسته

وزید از كجا تندباد خزانی

كه از پا درخت گل افشان نشسته

مهین اوستاد سخنگوی طوسی

چرا این چنین زار و نالان نشسته

مگر لب فروبسته از گفت و گو شیخ

كه افسرده اندر گلستان نشسته

مگر خشك شد زنده رودش كه صائب

چنین خشك لب در صفاهان نشسته

سیه پوش گشته سخنگوی سرخاب

مگر در غم مرگ خاقان نشسته

بهاری فروچید زین باغ دامن

كه از نغمه ي مرغ سحرخوان نشسته

بزرگ اوستادی كه در ماتم او

قلم تا دم حشر گریان نشسته

نه در ماتمش مویه ایران كند سر

كه افغان هم از غم در افغان نشسته

ز آغاز تاریخ، ایران و افغان

سر خوان دانش چو اخوان نشسته

سخنور نباشد به یك مرز منسوب

چو تاجی ست بر فرق كیهان نشسته

ملك رخ به تهران نهفت و من این جا

ستایشگر وی به پروان نشسته

 

دنیا طاهری

در اوایل دیوان خلیلی، قصیده ای از دنیا طاهری می خوانیم. دریغا كه با وجود اقامت 19 ساله درمشهد مقدس، و استفاده از محضر قاطبه ي سخنوران خراسانی، با نام و یاد این سخنور گرامی آشنا نشدم.

 

دنیا طاهری، با حضور ملك الشعراء، در مشهد شور و صفای دیگری می بیند:

شهر مشهد را كنون شور و صفای دیگر است

چونكه اینك میزبان شـــــاعر دانشـــور است

 

بدیع الزّمان فروزانفر

اوستاد اوستادان زمانه، فروزانفر، نیازی به تعریف ندارد. سال 1345 خورشیدی خلیلی در جدّه است اندوهگین از اینكه نامه ي بدیع الزمان فروزانفر بدو نرسیده است:

 

نكردی به نامه مرا یاد استاد

دل شادت انده مبینــاد، استــاد

 

او خطاب به فروزانفر می گوید:

تو باشی در آن جا كه روید ز خاكش

گل و لاله و سرو و شمشاد، استاد

كهن بوستانی كه سرو بلندش

ز باد خزانی ست آزاد، استاد

به هر سنگ آن داستان ها نوشت ست

ز پرویز و شیرین و فرهاد، استاد

من این جا كه هر خار در پهنه دشتش

براین روزگاری دهد یاد، استاد

 

او پس از آن كه از جدّه و آن سرزمین سخن می گوید، به یاد كهن بوم و بر خویش می سراید:

مرا زادگه بود آن جا كه خاكش

دهد از بهشت برین یاد، استاد

چمن ها گل و لاله و نرگس آرد

چو هر بامدادان دمد باد، استاد

ازآن گونه گون باغ های نگارین

به لب مانده انگشت بهزاد، استاد

همه توده ي سیم، هنگام بهمن

همه خرمن زر به خُرداد، استاد

تناور درختان ورزنده بر كوه

چو گیو و چو گودرز و گشواد، استاد

 

خلیلی در جده از بی همزبانی شكوه سر می دهد و از این درد می نالد و آرزو می كند كه كاش همزبانی او را به نامه ای و پیامی یاد كند و دل نازكش را شادی بخشد.

 

دریغا كه از همزبانان جدایم

ازاین درد نالم به فریاد، استاد

دلم شاد گردد اگر همزبانی

در این گوشه آرد مرا یاد، استاد

 

او كه دل در گرو مهر فروزانفر دارد، این چامه ي دُرّ دری را به نام او رقم زده ودر پایان دوام سرسبزی باغ سخن از خامه و سخن او را آرزومند است:

من این دُرّ درّی به نام تو كردم

كه تو دُرشناسی و استاد، استاد

مرا مهر تو كرد گستاخ، ورنه

كه زیره به كرمان فرستاد؟ استاد

عجم تا زمین را به زا برنگارد

به ارض عرب تا بود ضاد، استاد

زمین سخن باد سرسبز از تو

گل آرزویت مریزاد، استاد

 

فروزانفر جوهری و سخن شناس است. او نیز دیده به راه پیك آشنا داشته كه خلیلی را سلیمان ملك سخن می شناسد.  سخن خلیلی چنان  نزد او ارجمند است كه آن را صله ي پیش پرداخته ي مدیحه ي خود می داند:

 

اوستادا زبعد عهد دراز

نامه ای سوی ما فرستادی

آشنایان عهد دیرین را

پیك نوآشنا فرستادی

هُدهُد مژده ور سلیمان وار

تا به شهر سبا فرستادی

پیش تا من كنم مدیح تو ساز

صلتم از سخا فرستادی

نعمت بیكرانه بخشیدی

گنج بی منتها فرستادی

 

فروزانفر كه هجر خلیلی را كشنده و سوزنده دیده اكنون قصیده ي او را خون بها و كوثر خویش می یابد:

ریختی خون من به دشنه ي هجر

هم مرا خون بها فرســــــــــتادی

سوختی جانم از فراق و مرا

کوثر جانفزا فرستادی

 

فروزانفر با دلبستگی به تفنّن در این قصیده ي جوابیّه پرداخته و پنداری  فرصت را برای سیر و گشت در باغچه های رنگارنگ بوستان دانش خویش مغتنم  می شمارد. گاه آهنگ موسیقی دارد و می گوید:

زخمه راندی تو بر ستای ضمیر

گوش دل را نوا فرستادی

باربد وش نوای جان آهنگ

به نوآیین ادا فرستادی

پرده برساختی به راه عراق

در صماخ هوا فرستادی

بركشیدی ز چنگ دل آواز

نغمه ي دلربا فرستادی

 

و گاه اصطلاحات و عباراتی از تاریخ، جغرافیا، و مناسك می آورد. پنجاه و شش بیت این قصیده در دیوان خلیلی موجود است و ما براي پرهیز از درازشدن سخن، به یاد چند بیت بسنده كردیم. فروزانفر توسن اندیشه را چنان نغز جولان می دهد كه خود در حسن مقطع به دشواری كار انشاد این چكامه ي دل نشین اشاره دارد:

از بر من خیال غم بگریخت

این طرب نامه تا فرستادی

لیك طبع مرا به پاسخ شعر

در دم اژدها فرستادی

 

استاد بدیع الزمان فروزانفر به نثر نیز خلیلی و سخن خلیلی را ستوده است. این چند سطر را از خامه ي فروزانفر كه در پایانه ي دیوان استاد خلیلی آمده و ظاهراً در تابستان 1341 نوشته شده است، نقل می كنیم:

 

«... با اینكه خلیلی اسلوب و روش پیشینیان را در تركیب الفاظ و جمل روایت می كند، ولی در ابتكار مضامین و ابداع معانی، فكری توانا و معنی آفرین دارد و ازاین رو قوت معنی را با فصاحت و جزالت و حسن تركیب توأم ساخته است... خلیلی علاوه بر مقام شاعری، نویسنده و محقق است و فنون ادبی را نیك می داند و چیره زبان و سخنور نیز هست و مجالس خطابه را به بیان شیوای خود آرایش می بخشد. وفا و حسن عهد و جوان مردی و ظریف طبعی و نكته سنجی از صفات خاصه ي اوست...»

 

و برای خلیلی چه دردآوربوده است خبردرگذشت چنین دانشی مرد و دانا دوستی را شنیدن. او در بغداد این خبر را شنید و این ابیات را در رثای استاد بدیع الزّمان فروزانفر سرود:

در صف اهل دل آن مرد كه یكتا باشد

لاجرم مردن وی ماتم دل ها باشد

فری آن مرد كه گرید قلم ازفرقت وی

تا قلم باشد و دل باشد و دنیا باشد

اوستاد فضلا رفت فروزانفر و حیف

كه جهان خالی ازآن عارف والا باشد

آسمانی گهری داشت زمان، سخت بدیع

نا بجا یافت كه در توده ي غبرا باشد

كاخ حكمت كه وی افكند پی از پا نفتد

تا به پا پایه ي این طارم خضرا باشد

كاروان ها شد و آن قافله سالار ادب

حیفش آمد كه در این مرحله تنها باشد

رفت در بزم سنايی كه در آن محفل قدس

بلخی و سعدی و عطّار هم آوا باشد

بلخ تا قونیه بر مرگ كسی می نالد

كه به راز دل این طایفه بینا باشد

 

سعید نفیسی

ادیب نامور، زبان دان، محقق و مؤرخ بزرگ معاصر شادروان استاد سعید نفیسی در گزارشي دل نشین كه از سفر چهار ونیم ماهه ي خویش به افغانستان، در تابستان و خزان 1330، نوشته است، دیدار خلیلی را چنین وصف می نماید:

 

«...چیزی كه در سفر كام مرا بیش از همه شیرین كرد، مصاحبت شبانروزی با شاعر معروف خلیل الله خلیلی بود. پیش از آن كه به دیدار وی نایل شوم، و رابطه اي ناگسستنی با او به هم زنم، سه مجلّد كتاب آثار هرات كه احاطه ي سرشار وی را در تاریخ می رساند، نصیب من شده بود و می دانستم با دانشمندی متبحر روبه رو خواهم شد.

 

از نخستین روزی که با او روبه رو شدم، لطف طبع و سیمای جاذب و مردمی و مردانگی و كرامت نفس و قریحه ي سرشار و روی گشاده ي وی چنان مرا فریفت كه وی را در عداد مردان نادری كه دراین سوی و آن سوی جهان دیده ام می شمارم، و یقین دارم كسانی كه ازاین نعمت دیدار برخوردار شده اند، با من از هر حیث هم داستانند.

 

مصاحبت های طولانی، چه دركابل و چه در گردش ها و سفرهای پی درپی در نزهت گاه های فراموش ناكردنی افغانستان، چه در هندوستان و چه در تهران، چنان در میان خاطرات گوناگونم جای خاص دارد كه بدین اختصار نمی توانم وصف كرد.

 

كسی كه با تراوش های رشیق و شیوای طبع این شاعر بزرگ كمترین آشنایی را به هم زند، در همان نظر اول می بیند كه امروز وی در میان همه ي سرایندگان افغانستان، كه بیش و كم شاهكارهای دل نواز در شعر فارسی دارند، به محیط ادب ایران نزدیك تر و آشناتر از هر آشنایی است....»

 

صادق سرمد

سخن سرای نامور، صادق سرمد، قصیده ای با عنوان كعبه ي دل ها، در ستایش مولوی جلال الدین محمد بلخی، و قصیده ای دیگربه نام جرگه ي شیران سروده و هردو را به دست مرحوم سرورگویا اعتمادی به خلیلی فرستاده بود. خلیلی غزلی با این مطلع به سرمد فرستاد:

خُرّم آن باغ كه این سنبل بویا دارد

فرّخ آن بحر كه این گوهر والا دارد

 

 

استاد آصف فکرت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 22:3  توسط   | 

سرود معلم

سرود معلم                                                                             

تا بر فروزد اختران هر شام در دنیای ما

تا باد گردد مشکبو در کشور زیبای ما

 

تا لاله ها رنگین شود در دامن صحرای ما

تا موجها خندان شود هر صبح در دریای ما

 

این جشن خوش خرم  بود بر غمگساران وطن

درد آشنایان وطن آموزگاران وطن

 

استاد صاحبدل بود چون باغ وما گلهای آن

ما تشنگان فیض او، او ابر و ما صحرای آن

 

دامن پر از گوهر کنیم از بحر گوهرزای آن

نور الهی می دمداز دید ه بینای آن

 

ما را به منزل راهبر این رهنمایان وطن

خدمت گزاران وطن آموزگاران وطن

 

از فیض دانش می شود فر خنده استقبال ما

روشن شود از نور آن شبهای ماه و سال ما

 

این آفتاب زندگی تا بدچو  بر احوال ما

گلهای خوشبختی دمد از گلشن آمال ما

 

ما را معلم بر دهد از نو بهاران وطن

این باغبانان وطن آموزگاران وطن

 

 

 

 

تعظیم این روز بزرگ انوار عرفان آورد

 

وجد آورد شور آورد نور آورد جان آورد

پیغام  نو از عصر نو در گوش افغان آورد

در تیره شام زندگی شمع فروزان آورد

ره را به ما روشن کننداین  ره شناسان وطن

این راز داران وطن آموز گاران وطن

تا علم باشد در جهان این سر زمین آباد باد

این کشور آزادگان از بند غم آزاد باد

از پیشرفت مملکت شاه وطن دلشاد بادر

شا گرد در کسب هنر مسرور از استاد باد

باشند از هم بهره ور  د ر روز گاران وطن

این غمگساران وطن آموز گاران وطن      

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 21:2  توسط   | 

استاد خلیلی و مهجوبه هروی

به محجوبه شاعر هراتی

 

استاد خلیلی در این مثنوی زیبا که برای «محجوبه» شاعر فقید هرات ساخته گذشته های اندوه ملت خود را یاد آوری میکند و به او می آموزد که از سلاح شعر برای بیداری ملت خویش استفاده کند و از چشم بادامی و ابروی کمانی و قد چون سرو چشم پوشی نموده و به درد های مردم بپردازد.

 

باد صبا خیز و زما بر سلام          جانب مححبوبه بصد احترام

گوی به آن شاعر سحر کار         بانوی با فضل وفضیلت شعار

کای زتوس سبزی باغ سخن        روشنی چشم و چراغ سخن

دختر با فضل نظامی تویی           خواهر فرزانه جامی تویی

در عرب آن کار که سحبان            نمود شعر تو در خاطر من آن نمود

باده صفایی که خیامش کشید      طبع تو امروز به جامش کشید

گر چه سخن تازه ز پروین شد       صاف وبرانداز وشیرین شده

لیک بود فکرت تو پخته تر              صاف تروزنده تر وشسته تر

طرح نوی در سخن انگیختی          طرح سخن نوع نوین ریختی

زاده زکلک گهر افشان ترا             جای سخن مهر درخشان ترا

قدر تو در صحنه خاک هرات           جای گرته به صف امهات

خواهر من حیف ار آن نور پاک         گر نشود بهر وطن تابناک

ناله جانسوز وطن گوش کن           هر چه به جز اوست فراموش کن

ذکر گل ونغمه بلبل بس است        قصه را مشگری گل بس است

یاد شب و قصه مهتاب بس             ذکر صراحی و می ناب بس

طبع تو باید که مسیحا شود            مرده دلان از دمت احیا شود

چشم گشا بین بچه حال اندریم       باچه وصف با چه ملال اندریم

بین که  چسان مسله مشکل شده           پای مراد همه در گل شده

خیز و علم کن قلم پاک را              زنده کن آن روه تربناک را

رشته زگیسوی پریشان بگیر           سوزن خود از سر مژگان بگیر

پاره شده جامه مردان بدوز             چاک شده جیب دلیران بدوز

بهر وطن بیرق جنگی بساز            پرده مدر برده ننگی بساز

گیر قلم از کف گویندگان               خامه گذاران وسرایندگان

نغمه نوراه نو آغاز کن                   بهر وطن فصل دگر بازکن

شیون بلبل به گلستان گذار           جام می ناب بمستان گذار

سروچمن را به چمن بازده             وصف سمن را به سمن بازده

ما و کمانخانه ابرو بس است          بس بسر رشته گیسو بس است

جایگه تست هرات عزیز                 منزل وماوای ذوات زیز

مدفن مردان گرامی است او           مظهر اسرار الهی است او

هر کل سرخ از در این کوهسار        سر کشد از جنبش باد بهار

شرح دهد دوره چنگیز را               دوره آن فاتح خون ریز را

بود هرات توی در آن رستخیز          موی کنان مویه کنان اشکر بر

مسجد او محفل میخوارگان             گلشن و مسلخ خونخورگان

پاس نکردند به قرآن پاک                پاره کنان ریخته بر روی خاک

تیغ به رخسار عزیزان زدند             رخنه به آیین بزرگان زدند

پای بریدند زسروروان                    شاخ شکستند زنخل جوان

رحم نه بر تیره گی حال ما             شرم نه از گریه اطفال ما

شام لب طفل پر از شیر بود          صبحگان طعمه شمشیر بود

تیغ به روی فضلا آختند                مدرسه ها بتکده ها ساختند

آتشی از جهل بر افروختند           دفتر وتومار ادب سوختند

دوره چنگیز چو پایان رسید           نوبت این کار به اخوان رسید

ختم  جهان بانی تیمور شد          چشم جهان بیم زمان کور شد

گشت وطن دستخوش انقلاب       دیده بیدار دلان شد بخواب

تفرقه در وحدت افغان فتاد            سلسله بر گردن شیران فتاد

فرصت آن شد که همسایگان        پنجه فشارند به افغانیان

سنگ به مینای مروت زنند           رخنه به دیوار مروت زنند

توپ ببندندبه خاک شهان             لوح شکستند زقبر یلان

خواهر من حرف درازی گرفت         خامه من نغمه طرازی گرفت

به که کشم روی سخن سوی تو     سوی تو و طبع ملک خوی تو

جامعه باشد ز دو کس سر بلند        مرد نظامی و زن هوشمند

مرد نظامی بکشد تیغ تیز                بر رخ اعدای وطن در ستیز

لیک زنان خدمت فردا کنند              آتیه جامعه زیبا کند

نخل خردمند به بار آورند                نسل قوی دست به کار آورند

دست زنان است که تا صبح دم        رشته گهواره کشند دم به دم

مرد اگر دفع زشر میکند                این دگر ابقای بشر میکند

زن چو بود با هنر آلیه                  بچه با هوش کند تربیه   

 الغرض ای دختر دانای قوم          خواهر فرزانه یکتای قوم

قدرت تو شمع شب افروز باد        شام غم ما زدمت روز باد

طبعم اگر تند عنانی نمود             گر قلمم بال فشانی نمود

منکه ندانم فعلا تن فعل               میشوم از شعر روان منفعل

 

 

جواب از محجوبه شاعر شهیر هرات به خلیلی

 

ای که در اقلیم سخن سروری         راه ز صورت سوی معنی بری

انوری از شعر خوشت شد خجل      میر عماد از قلمت منفعل

در سخن را چو تو می پروری           هست سخن گو هر و تو گوهری

شاعر افغان توئی اکنون به دهر        خلق ز فضل و هنرت برده بهر

در «هری» با فرقه اهل قلم            معرفت و دوستیت هست هم

نیز بدبار شهی بار تست                 خدمت سرکار جهان کار تست

شاه جوانست و جوانبخت نیز          علم و هنر هست به نزدش عزیز      

بر همه کس خوبی شه ظاهر است  فضل حق او را به جهان ناصر است

عرض مرا گوی ز روی  نیاز               نزد شه عادل گردن فراز

کز همه نسوان مخدر چو من           ماشطه کم شد به عروس سخن

غازه اش از معنی رنگین کنم           زیورش از نظم چو پروین کنم

سازش آراسته همچون نگار            تازه و تر همچو گل اندر بهار

لیک ز ناسازی بخت نژند                 لشکر غم کرده مرا شهر بند

جان ز علایق شده در اظطراب                   دل ز عوایق شده در انقلاب

تیره شده بخت ز جور زمان             خاطرم آشفته چو زلف بتان

شاید از الطاف شه نامدار               خسرو عادل ملک کامکار

گوهر درج صدف نادری                    اختر برج شرف سروری

شاه بلند اختر جمشید فر              حامی دین وارث ملک پدر

در شب دیجور چراغم دهند             زین غم و تشویش فراغم دهد

پرتو خورشید گر افتد بخاک             کم نشود نور ز خورشید پاک

جرعه ئی از لطف گر احسان کند     بحر از ان جرعه چه نقصان کند

برخورد از بحر عطایت هزار               زان همه«محجوبه» یکی را شمار

مملکت از عدل تو معمور باد             چشم بد از دولت تو دور باد

افسر اقبال مدامت بسر                 حکم تو جاری چو قضا و قدر

                       بر سر گستاخی این شرمسار

                         بلکه خط عفو کشد شهریار      

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 20:26  توسط   | 

شرح حال استاد خليل الله خليلی

شرح حال استاد خليل الله خليلی

استاد خليل الله خليلی درماه شوال 1325 قمری در کنار دريای کابل در قلب مملکت ما در عمارتی که روزی بنام باغ  ( جهان آرا ) تفرج گاه شاهان مغل بود ، پا بعرصهً وجود گذاشت. پدر وی مرحوم ميرزا محمد حسين خان از عشيرهً صافی و از روستای سيدخيل ولايت پروان درشمال کابل ميباشد. وی پس از يک دوره خدمات درعصر امير عبدالرحمن خان و پسرش امير حبيب الله  ، چندين سال مستوفی الممالک و نائب سالار ملکی و نظامی و يکی از مهمترين و محتشمترين رجال آن عصر شمرده ميشد.

مادر شاعر ، دختر يکی از خوانين با نام و نشان کوهستان ولايت پروان عبدالقادر خان صافی و خواهر مرحوم عبدالرحيم خان سابق نائب سالار هرات، وزير فوائد عامه و معاون صدارت عظمی بود.

استاد در هفت سالگی بمرگ مادر داغدار گرديد ، هنوز 11 سال از بهار عمرش نگذشته بود که پدر نامورش به حکم شاه امان الله اعدام گرديد. چنانچه خودش ميگويد :

بهـــــــــــــــار هفتم عمـرم نگشته بود پديد                 که رفت از سر من مادرملک سيرم

هنوز بوسه بود جای بوسه ای که ز لطف                 نهاد مادر مشفق به روی و چشم ترم

به سال يازدهــــم شد مرا شهيــــــــــــد پد                 پدر  که بود به صد افتخار تاج سرم

يتيم کــــــــرد مرا اين سپهـــر مردم کش                         اسير بيکس و بی خانمان و در بدرم          


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 17:42  توسط   |