نیاز از نگاه رابعۀ عدوی سه شنبه چهارم فروردین ۱۳۹۴ 19:11

 

زار می نالید مردی کای خدا

بر رخ من باب رحمت برگشا

رابعه آن دشت پیمای طلب

چون شنید آن ناله های نیم شب

گفت: «ای دلداۀ راز و نیاز

کی شد این در بسته، تا سازند باز؟»

من که عمری لاف دانایی زدم

چشم بود ولاف بینایی زدم

خویش را کردم به هر در خسته حیف

باز را نشناختم از بسته حیف

چون گدایان سر زدم بر هر دری

بر درِ نگشودۀ هر مضطری

از دل من تا حریم کبریا

یک نفس ره بود بی چون و چرا

لیک دردا از برم دل گم شده

ناز لیلایم ز محمل گم شده

نسل حاضر شاد گشته با خَزَف

گوهر خود رایگان داده ز کف

کار دل را باز جوید از دماغ

خواهد از یخ گرمی و نور چراغ

تا بشر دل را فکنده زیر پا

از فروغ آسمانی شد جدا

این قمر گیر فلک پیما دریغ

شد مطنطن لفظ بی معنی دریغ

گوهر خود در سراب از دست داد

دل نگویم، آفتاب از دست داد

دل چو رفت از دست، ایمان نیز رفت

عشق، آن سرمایۀ جان، نیز رفت

دولت اخلاق او را ملحدان

در ربودند از کنارش رایگان

آدمی بازیچۀ تلبیس شد

کدخدای خانه اش ابلیس شد

بازده یارب دل گم کرده ام

زنده از نو کن ضمیرِ مرده ام


برچسب‌ها: رابعۀ عدوی, نیاز از نگاه رابعۀ عدوی, رابعه عدویه
نوشته شده توسط   | لینک ثابت |

مطبخ مولانا جلال الدین محمد سه شنبه چهارم فروردین ۱۳۹۴ 19:9

 

آفتاب اوج عرفان مولوی

راه دان آسمان معنوی

شامها می کرد از خادم سؤال:

«مطبخ ما را بگو چون است حال؟»

گر بگفتی «نیست چیزی در بساط»

مولوی را دست دادی انبساط

شکر گفتی کاین عطای داور است

مطبخ ما مطبخ پیغمبر است

ور بگفتی هست امشب خوب تر

حالت مطبخ ز شبهای دگر

مولوی گفتی به اندوه تمام

بوی فرعون آید امشب در مشام


برچسب‌ها: مولانا جلال الدین بلخی, مولانا, مطبخ مولانا, استاد خلیلی و مولانا
نوشته شده توسط   | لینک ثابت |

Khalilullah Khalili- the last of the classical Persian poets چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ 9:48
ustad khalili

 

Khalilullah Khalili , born in 1907 in Kabul province, was Afghanistan’s foremost 20th century poet as well as noted historian and university professor. He was one of the pioneers in introducing modern Persian poetry and Nimai style to Afghanistan.

He wrote exclusively in Persian and is sometimes associated with Tajik nationalist ideology. He belonged to the Persian-speaking Safi clan[3] of Kohistan (modern Parwan). His father, Mirzā Muhammad Hussein Khān, was King Habibullah Khan‘s finance minister and owned mansions in Kabul and Jalalabad, but was later dismissed and hanged by Habibullah Khan’s son and successor, Amanullah Khan.[1] His mother was the daughter of Abdul Qādir Khān, a regional Safi tribal leader. She died when Khalili was seven.

After being orphaned, Ustad Khalili spent the turbulent years of King Amanullah’s reign in the Northern Plains of Kabul where he studied classical literature and began writing poetry. He, then, joined his uncle Abdull Rahim Khan Safi, the then governor of Heart, where he remained for more than 10 years.

In 1945, when some elders of Safi-Clan rebelled, both Khalili and his uncle were imprisoned. After one year of imprisonment, Khalili was exiled to Kandahar where he flourished as a poet and writer.

In the 1950s, Khalili was allowed to return to Kabul where he was appointed as minister of culture and information and began teaching at Kabul University.[4] He became a confident to King Zahir Shah whom he often joined on hunting expeditions.

In the 1960s and 1970s, Khalili, who was fluent in Arabic, served as Afghanistan’s ambassador to Saudi Arabia and Iraq. He was a member of the 1964 Constitutional Assembly and a representative from Jabal al-Siraj.

Following the April 1978 Communist coup, Khalili sought asylum first in Germany and then in the United States where he wrote much of his most powerful poetry about the war in his native land. In the late 1980s, he moved to Islamabad, Pakistan, where he spent his final years. He was buried in Peshawar next to the tomb of the Pashto poet Rahman Baba.

On May 29, 2012, Khalil’s oratory was buried again in the city of Kabul.  “Ustad Khalili belongs to Afghanistan” were the words uttered by his son, Masood Khalili, at the burial ceremony. Mr. Khalili expressed his gratitude to the commission who was made in charge of the re-burial of his father’s oratory and to the high officials who had attended the ceremony. “Hi spirit is resting in peace now that he is buried in his motherland’s soil,” said Mr. Khalili.


برچسب‌ها: Khalilullah Khalili
نوشته شده توسط   | لینک ثابت |

گشایندۀ قلعۀ سومنات سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ 7:54

سلطان محمد

 

رفت چون سلطان به فتح سومنات

تا دهد فرزندِ آدم را نجات،

گفت: «انسان چند باشد بُت پرست؟

این طلسم جهل را باید شکست

نایب حق، گوهر گنج وجود

چند نزد شکل آلت در سجود؟»

پافشاری کرد دشمن در حصار

همچو کوه سربلند استوار

لشکر سلطان چون سیل نعره زن

روز و شب شمشیر زن، ناوک فکن

رنجه شد سلطان ز طول کارزار

داد فرمان ک« ای سران نامدار!

هر که این دژ را گشاید تا سحر،

می کنم او را عطا صد گنج زر

گر بُوَد سالار ، گردانم امیر

بخشمش صد کاخ و درگاه و سریر

باید اول خود دهد آن کس اذان

تا نثار او کنم گنج گران»

صبحدم کز این حصار نیلگون

شهسوار آفتاب آمد برون

بر شد از بام حصار سومنات

نعره تکبیر و گلبانگ صلات

قاصدان زین مژده بال افشان شدند

سوی تخت حضرت سلطان شدند

ای عجب در بارگه سلطان نبود

حضرت محمود در ایوان نبود

فاتح دژ شخص شاهنشاه بود

از لب وی نعرۀ الله بود


برچسب‌ها: سلطان محمود غزنوی
نوشته شده توسط   | لینک ثابت |

استاد خلیل الله خلیلی عشق فراوانی به آفتاب عشق و عرفان مولانا جلال الدین محمد  بلخی

معروف به مولانا یا مولوی داشت این  عشق و ارادت وافر در خلال   دیواناشعار استاد خلیلی

بهوضوح مشهود است.  غزل زیر جوشش عشق خلیلی به مولانا  را نشان میدهد.

 

 

همه مشتِ خار گشتم که زنی شرارم امشب

 

به هوا دهی، فشانی همه جا غبارم امشب

 

همه دامها گسستم، همه بندها شکستم

 

زجهان و جان برستم که کنی شکارم امشب

 

چو شکسته آن درایم که زکاروان جدایم

 

همه سوزم و نوایم که بری به کارم امشب

 

تویی آن رمیده شهباز که به عرشیان کنی ناز

 

من و این شکسته پرواز که سری بر آرم امشب

 

نَیِ شعله  آفرینت تب  و تاب زندگی داشت

 

شرری که پاک سوزد، من و مشت خارم امشب

 

نه متاع هر دو عالم، نه دل است مایه، مارا

 

چه در این قمارخانه به گرو گذارم امشب؟

 

زچه ای فراتر از مه، زچه ای برین تر از مهر،

 

نشود که سر به به پایت نفسی گذارم امشب؟

 

به دیار ناشناسان چه رهی است پُر خم و پیچ

 

دل درد مند نالان به کجا سپارم امشب؟

 

چه شرارها که افسرد، چه امیدها به دل مرد

 

که کند چراغ، روشن به سر مزارم امشب؟

 

نه زمانه را سکونی، نه سپهر را مداری

 

به کجا قرارم گیرد دل بیقرارم امشب؟

 

نچکد ز خامه حرفی که پیام دل گذارد

 

گلوی قلم به سختی چقدر فشارم امشب؟

 

 

 


برچسب‌ها: استاد خلیلی و مولوی, مولانا جلال الدین بلخی, استاد خلیل الله خلیلی, مولانا
نوشته شده توسط   | لینک ثابت |

سلطان العار فین و منکر و نکیر سه شنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۳ 4:17

آفتاب اهل عرفان با یزید             

مرغ جانش چون سوی جانان پرید،

مخلصی دیدش پس از چندی به خواب  

گفتش«ای راز آشنای راهیاب!

از تو پرسیدند آیا در لحد           

گوشه ای از ماجرای نیک و بد ؟»

گفت : آری،آن دو شبح هولناک     

تکیه ام دادند بر دیوار خاک

گَرد رفتندم به لطف از چشم و روی     

بعد از آن گشتند جویایم که «گوی

با یزید!از بندگان کیستی ؟               

جبهه سای آستان کیستی ؟»

گفتم :«اندر پاسخ من سود نیست    

حرف من روشنگر مقصود نیست

باز گردید و سوی مولا شوید           

وز درِ او حال من جویا شوید

تا به صفّ بندگان می خواندم،

یا ز درگاه کرم می راندم »


برچسب‌ها: بایزید بسطامی
نوشته شده توسط   | لینک ثابت |

ید بیضا چهارشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۲ 9:29

در سینه سر فرو کن و سینا بیافرین

وز جیب خویش، صد ید بیضا بیافرین

حسرت مخور به گوهر یک دانه صدف

او گوهر آفریده، تو دریا بیافرین

صد خرمن از مفاسد و غم کن به روی هم

وانگه به پای خود زن و دنیا بیافرین

هم در ورای پرده و هم پرد دار تو

بگشا طلسم و حلّ معمّا بیافرین

صد کهکشان  ستاره ز چشم ستاره بار

تا بنده‌تر ز طارَم اعلی بیافرین

از تنگنای شهر کنون سخت خسته‌ام

ای سینه! همّتی کن و صحرا بیافرین

بهر نثار خاک  شهیدان تر به خون

در باغ شعر،صد گل حمرا بیافرین

یادی ز جلوه‌اش کن و در صفحۀ خیال

چون خود هزار شاعر شیدا بیافرین

دوستان فرهیخته و ادب دوست  فراوان درود تقدیم شما دوستان،از نظرات مفید تان در راستای بهبود وبلاگ استاد ما را مستفید فرمایید.


برچسب‌ها: ید بیضا, استاد خلیل الله خلیلی, اشعار استاد خلیلی
نوشته شده توسط   | لینک ثابت |

نیایش جمعه ششم دی ۱۳۹۲ 10:26

ای خدای بی نیاز چاره ساز               

ای مرا هر دم به سوی تو نیاز

این نیازم مایه فرخندگی است           

 روشنی بخش چراغ زندگی است  

می کشاند کش کشانم سوی تو            

جبهه سایان می برندم سوی تو

گر نبودی دل ادبگاه نیاز؛               

 کی شدی روزن بسوی دوست باز ؟

بی نیازی خاصه ممتاز توست           

جلوه خورشید بی ا نباز توست

لیک من شادم به تقدیم نیاز              

می کنم بر خود از این گنجینه ناز

گنج را سازند پنهان زیر خاک             

 تا بماند از گزند غیر پاک

گنج من باشد نیایشهای من                

در نهاد خاکی اجزای من

من نهانش کرده ام از دیگران            

تا نیفتد چشم بیگانه بر آن

در نیاز بنده پنهان راز ها ست          

زیر این پرده عجایب ساز هاست

ای تو دانا بر نیاز راز من        

واقف از انجام و از آغاز من                                             

 من برم سوی که این گنج ناز         

جز تو؛ای گنج آفرین بی نیاز ؟

نوشته شده توسط   | لینک ثابت |

ابراهیم ادهم دوشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۲ 11:1

شنیدم که سلطانِ بی تاج و تخت

چو از بلخ بامی بدر برد رخت،

هم از تاج بگذشت وهم از سپاه

هم از کشور و مسند و بارگاه

نمد پاره ای از شبانان گرفت

شبانگاه راه بیابان گرفت

روان شد به عزمی که باید نشان

ز راز جهان آفرین و جهان

بسر برد عمری به آوارگی

در اطراف گیتی به بیچارگی

مهین بانوی شاه بیتاب شد

سراسیمه مانند سیماب شد

زن باوفا عاشق شوهر است

که شوهر ز جانش گرامی تر است

سرا پرده بیرون زد از شهربند

به دنبال شه با دل درد بند

بدر برد از شهر فرزند خویش

جگر گوشه طفل برومند خویش

پس از راه پیمایی و مشکلات

رسیدند روزی کنار فرات

بدیدند گمکردۀ خویش را

شه بلخ سلطان درویش را

که چون بینوایان نشسته به خاک

به تن جامۀ کهنه ای چاک چاک

به سوزن همی دوخت پیراهنش

گهی آستین وگهی دامنش

چو بانو نگه کرد در شهریار

بر آن حال افسردۀ رنجبار

نیایش بنا کرد و افغان نمود

شکایت کنان لب به زاری گشود

که ((ای زینت بارگاه و سپاه

خداوند شمشیرو تخت و کلاه

چرا روی از خلق بر تافتی

در این گوشۀ  دور بشتافتی

نه این کودک نغز دلخواه تو

که شهری است یکسر هوا خواه تو

چرا پای بر تخته و میهن زنی؟

چرا جای شمشیر، سوزن زنی؟))

نگه کرد سلطان سوی آسمان

به پاسخ   چنین   کرد  گویا  زبان:

((اگر از همه دور افتاده ام

چه دولت از این بِه که آزاده ام

مرا خوش بُوَد دلق خود دوختن

نه دلهای مخلوق را سوختن

همان بِه که بر خرقه سوزن زنم

نه مظلوم را تیغ بر تن  زنم))

برگرفته از: دیوان خلیل الله خلیلی به کوشش محمد کاظم کاظمی


برچسب‌ها: خلیل الله خلیلی, ابراهیم ادهم
نوشته شده توسط   | لینک ثابت |

Bitter fruit falling upon the earth شنبه ششم مهر ۱۳۹۲ 9:53

I am the bitter fruit falling upon the earth.
Thus in the clutches of time I remain.
O spring of liberty! Your grace, what else it could be
But to render this bitter fruit sweet?
The greatest wealth of this world is the company of friends,
The agony of death:
Separation from them,
But since they are all together, the friends,
Resting deep in the heart of the dust,
What difference does it make
Whether alive or dead.
Out of pain and sorrow destiny has molded me.
What, Alas, has been my joy from the cup of life?
Like a candle burning in the blowing wind,
I tremble, I burn, ... I die.

Ustad Khalilullah Khalili

Afghanistan Online

نوشته شده توسط   | لینک ثابت |