X
تبلیغات
استاد خلیل الله خلیلی
استاد خلیل الله خلیلی جمعه هفدهم خرداد 1392 18:7

استاد خلیل الله خلیلی فرزند مرحوم میرزا محمد حسین خان مستوفی  الممالک از عشیره صافی بوده از زجال متنفذ و نامدار عصر خویش بشمار میرفت، در سال 1284 هه . ش در باغ جهان آراء کابل چشم به جهان کشود. مادرش از کوهستان کاپیسا و پدرش از جبل السراج ولایت پروان بود. در هفت سالگی مادر را از دست داد ودر یازده سالگی پدرش به دست اعلیحضرت امان الله پادشاه وقت به شهادت رسید و تمام اموال و دارایی پدرش مصادره  گردیده  و حتی خودش را نیز از رفتن به مکتب محروم گردانیدند. با مصائیب و مشکلات  روزگاردست و پنجه نرم کرد و به اثر استعداد ذاتی و همت بلندش توانست از هر خرمنی توشه ای  از هنر و ادب فراهم اورد ، ادبیات فارسی و علوم دیگر ازقبیل منطق و تفسیر وحدیث را به نحو خجسته نزد استاتید زمان خود فراگرفت. شانزده ساله بود که در مکتب میربچه کوت به شغل معلمی پرداخت ، به اثر لیاقت در وزارت مالیه به صفت منشی مخصوص و بعداً به حیث مستوفی ولایت مزار شریف مقر گردیدند و نیز برای مدتی به صفت حاکم مزار شریف اجراء وظیفه نمود. مدت سیزده سال  در دفتر صدارت کار کردند . به اثر مخالفت های سیاسی چهار سال از عمر گرانبهای خویش را در تبعید و حبس سپری کرد و بعد از رهایی به صفت معاون پوهنتون کابل منصوب گردید و بعداً به مناصب متعدد از جمله رئیس مستقل مطبوعات افغانستان و مشاور مطبوعاتی اعلیحضرت محمد ظاهر شاه ووکیل در پارلمان و برای مدتی هم به عنوان سفیر افغانستان در عراق و عربستان انجام وظیفه کرد. پس از سرنگونی حکومت محمد داود خان به دست کمونیست  ها به اجبار ترک وطن کرد و مدتی کوتاه در نیوجرسی ایالات متحده امریکا به سر برد و در سال های اخر عمر به پاکستان آمد و در کنار هموطنان آواره اش برای رهایی سرزمین  مالوفش افغانستان تلاش کرد و در رساندن  فریاد دادخواهیی انان به گوش جهانیان و نجات افغانستان از استیلای بیگانگان سهم بس موثر را بر عهده داشت و بلاخره به تاریخ  چهاردهم  اردبیهشت  1366 هه . ش  دریکی از شفاخانه های اسلام اباد پاکستان با دلی مملو از درد وطن این جهان فانی  را وداع گفته و در میان آواره گان افغانی در پشاور به خاک سپرده شد.

 منبع: تلوزیون ملی

نوشته شده توسط   | لینک ثابت |

راه نیستا ن چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392 10:37




ناله به دل شد گره ، راهِ نیستان کجا ست ؟
خانه قفس شد بمن ، طرفِ بیابان کجا ست ؟
اشک بخونم کشید ، آه  ببادم  سپرد
عقل به بندم فگند ، رخنه ی زندان کجا ست؟
گفت پناهت دهد ، در ره آن خاک شو
آنکه شدم در رهش خاک بگو آ ن کجا ست ؟
روز به محنت گذشت ، شام به غم شد سحر
ساقی گلچهره کو ، نعره ی مستان کجا ست ؟
درتفِ این بادیه ، سوخت سراپا تنم
مزرعم آ تش گرفت ، نم نم بارا ن کجا ست ؟
موج نلرزد بر آ ب ، غنچه نخندد به با غ
برگ نجنبد بشا خ ، با د بهارا ن کجا ست ؟
خوب و بد زندگی ، بر سر هم ریختند
تا کند ا ز هم جدا ، بازوی دهقا ن کجا ست ؟
برقِ نگه خیره شد ، شوق ز دل رخت بست
خا نه پر ا ز دود شد ، مشعل رخشان کجا ست ؟
ناله شدم غم شدم ، من همه ما تم شدم
آ ن دل خرم چه شد ، آ ن لب خندا ن کجا ست ؟
ا بر سیه شد پدید ، با ز به چرخ سخن
اختر برج ا د ب ، مرد سخندا ن کجا ست ؟
هم نظر بوعلی ، هم قدم بو العلا
هم نفس رودکی ، هم دم سلمان کجا ست ؟
مرد نمیرد به مرگ ، مرگ از او نامجو ست
       نام چو جا وید شد ، مردنش آسا ن کجا ست ؟
نوشته شده توسط   | لینک ثابت |


استاد خلیلی و دخترش


memoirs of khalili

قاری و بیتاب دو ادبیات شناس نامبردار دوران او بوده اند که خود، از آن دو کسب فیض کرده است و بهره ها برده است؛ اما او که حساب شعر را از دانش جدا می داند، هر از گاه نقد واره هایی در باب پرداخته شعری شان دارد.

لطیف ناظمی، شاعر و پژوهشگر افغان

لطیف ناظمی، شاعر و پژوهشگر افغان

یاداشتهای استاد خلیل الله خلیلی طی مکالمه با دخترش ماری
تهیه کنندگان:
ماری خلیلی و افضل ناصری
مهتمم: محمد قوی کوشان

این کتاب که شایسته بود به گونۀ نمونه «استاد خلیلی در گفتگو با دخترش» نامیده می شد، در385 صفحه در ویرجینیای امریکا، روی چاپ را دیده است. کتاب به رغم آنچه در عنوان آمده است، یادداشتهای استاد نیست؛ بل خاطرات اوست که گفته است و دخترش ماری خلیلی شنیده است و در نوار ضبط کرده است. بخش نخست کتاب که صد صفحه را در بر می گیرد، از امالی استاد است که  دامادش افضل ناصری به زبان انگلیسی نوشته است و ماری به فارسی دری برگردانده است.

بازگویی خاطرات چون در یک نشست و یک زمان انجام نیافته است، پیوستگی بایسته را ندارد و بیشتر به جریان سیال ذهن مانند است. یعنی خاطره ها و اندیشه های آگاهانه و ناآگاهانه و حسیات  او با هم  می آمیزند و روایت می شوند. گسستگی هم از آن جا سر بلند کرده است که در نشستی رویدادی به ذهنش متبادر گشته است و این رخداد، آدمها و رخداد های دیگر را  تداعی کرده است؛ و قصه در قصه آمده است و پیوستگی لازم را خدشه دار ساخته است.

کتاب در نگاه نخست بخشی از زندگینامۀ استاد است با تمام فرازو فرودهای زندگانی اش. نخست زندگی در ناز و نعمت، و تن آسایی در خانوادۀ مرفه صاحب جاه در روزگار امیر حبیب الله خان که دولت مستعجلی است و دیر نمی ماند. به دنبال آن کشته شدن پدرش مستوفی الممالک محمد حسین خان، به دستور شاه امان الله، تهیدستی، محروم ماندن از مدرسه، زندان، تبعید در قندهار و رنجهای دیگر.

دوران  زندان به سر می رسد . استاد بار دیگر فرازها را تجربه می کند ـ کار در مقامات مهم دولتی و محشور بودن با دولتمداران بزرگ و گرداننگان کشور، سرمنشی شاه، وکالت در پارلمان . سپس سفارت در چند کشور جهان. او مردی است جهان دیده و سرد و گرم روزگار چشیده. از این رو، خاطراتش هرگز تهی ازشگفتی و آگاهی لازم نیست. اگر از سویی از خویشتن می گوید، از دگر سو تاریخ روزگارش را برگ بر می گرداند تا از رازهای پشت پرده ما  را بی خبر نگذارد . سخنانش  حتی درخصوص کسانی که از آنان بر او ستم رفته است، نیز بوی انتقام  نمی دهد و از دشنام و ناسزا گویی به دور است.

او همواره قلمزنان، دانشیان و دوستان خویش را تحسین می کند و یکایک فضایل آنان را بر می شمارد و تنها جای جای چهره های چند دولتمدار دروغزن، شیاد و ستمباره را افشا می کند.

من نه در پی شناسندن این کتابم که رسالت تاریخ نگاران است، و نه هم در پی کالبد شگافی و نقد آنم که برمی گردد به کسانی که مشتاق نقد تاریخی اند. تنها می خواستم در باب همگنان وی که دیگر رخ در نقاب خاک کشیده اند، نگاه او را بدانم و هم از دیدگاه آنان در خصوص استاد خلیلی آگاهی یابم.

قاری و بیتاب دو ادبیات شناس نامبردار دوران او بوده اند که خود، از آن دو کسب فیض کرده است و بهره ها برده است؛ اما او که حساب شعر را از دانش جدا می داند، هر از گاه نقد واره هایی در باب پرداخته شعری شان دارد. استاد در بخشهایی از خاطراتش به یاد آوری دوستان سخنورش می پردازد و سخنان مهرانگیزی در حق شان بر زبان می می آورد ـ عثمان امیر، نجیبالله توروایانا، فیض محمد ذکریا، شمس الدین مجروح، سرور گویا، عالمشاهی، کریم نزیهی و پژواک.

اما قاری و بیتاب را به گونۀ دیگری می یابد: دانشمند، ادبیات شناس و واقف به تاریخ  اما شعر آنان را چنان که بایسته است نمی پذیرد. خوانشی که خلیلی از شعر قاری عبدالله دارد چنین است:


"قاری عبدالله خان شخص بسیار عالم بود و حافظ قرآن کریم بود و خط نهایت خوش داشت و از مردم شهر کابل بود و عاجز بود و در یک مجلس نمی توانست چار کلمه بگوید یا خطبه ایراد کند. شعر هم به سبک هندی می گفت. من شعرش خوشم نمی آمد و از این جهت همیشه به من عتاب می کرد و مرا همیشه نصیحت می کرد که شعر نگو؛ شعر بد چیزی است. چرا میرزایی نمی کنی. میراث پدر خود را نمی گیری؟ در غیاب من هر جا به شعرم تنقید می کرد" (163)

خلیلی که شعر قاری را با وصف آن که ملک الشعرای کشور است نمی پذیرد، اما فضای بسته، چیرگی سانسور و حرمت به بزرگان ادب به او رخصت نمی دهند که خامه را بردارد و شعر ملک الشعرا را در بوتۀ نقد اندازد. او خود مقر است که در خفا شعر قاری را نقد می کرده است و بر آن می شوریده است:

"گاهی من هم عصبی می شدم و مثلا در مورد شعرهای حضرت قاری صاحب، در غیابش تنقید می کردم"( همان صفحه)

و اما خلیلی به بیتاب چگونه می نگرد؟  بیتاب با خلیلی پیوند سببی داشته است. او خودش می نویسد: "بیتاب نیز در مکتب حبیبیه معلم بود. خواهر بیتاب «بی بی کو» نام داشت. بی بی کو خانم اول پدر من بود و اولاد نداشت اکثر روزها برای دیدن مادر اندرم به خانۀ بیتاب می رفتم. آن دیدارها مرا با استاد بیتاب آشنا کرد او مثل یک معلم مهربان اشعار مرا اصلاح می کرد. (ص.ص.49 و50)

خلیلی از مقام ادبی استاد بیتاب نا آگاه نبود اما شعر ش را نمی پسندید : « به سبک هند شعر می گفت ؛ اما من همیشه به  خودش گفته ام که مقام مقام تحقیقی حضرت عبدالحق بیتاب بار بار بلند تر بوداز شعری که خودش می سرایید. بسیار تنگ نظری در شعر، جوش ، هستی و ازدای شعر را از میان  می برد»(ص.164)

بیتاب نیز از دو دیدگاه خلیلی را شاعر مطلوب خویش نمی شمرد:
1- از این که در شعر خلیلی رگه هایی از نوآوری به دیده می خورد و این نوآوری ها که از نگاه سنت ادبی بدعت شمرده می شد مورد پذیرش بیتاب نبود.
2 - بخشی از شعر خلیلی حتا در همان روزگار هم آمیخته با تأملات اجتماعی بود و کمتر حدیث نفس و مغازله بود؛ و این امر هم سبب ناخوشایندی بیتاب را مساعد می ساخت. از زبان خلیلی بشنویم:
"حضرت ملک الشعرا هم نثر مرا نمی پسندید  وهم شعر مرا درست خوشش نمی آمد و می گفت که این  یک سبک نو است و تو می خواهی حرفهای نوی بزنی. این شعر نیست و این در شعر مسایل اجتماعی را آوردن و حرفهای دیگر را گفتن. شعر باید آن باشد که سخن از عشق باشد و از زلف باشد و از کاکل و از می و معشوق و مهتاب باشد و از درد باشد و از سوز باشد" (ص.202)

اما با آن که بیتاب شعر خلیلی را نمی پسندید، ولی  شعری در وصف وی دارد که در آن  او را در روزگار خویش و در میان همگنانش شاعر بی همتا می شمارد.  چند بیت آن چنین است:


به نظم و نثر خلیلی سخنور شیواست
که در فنون بلاغت وراید طولاست
به این قریحه که ایزد برای او داده
به عهد خویش در اقران وجود بی همتاست
...
اگر به وقت سخن لکنتی کند اظهار
 چو سکته های ملیح کلیم روح افزاست*

اما در پایان همین مدحیه نیشش را نیز می زند  و نخست در بیتی پدر خلیلی را می ستاید و پیشوای اهل قلم می شمارد و سپس می گوید  که از آن فضایل اندکی در وجود خلیلی است:


بهشت، مسکن مستوفی الممالک باد
 که رفت و باز نظیراز ین دیار نخاست
ازان بزرگ منش پیشوای اهل قلم
نشان اندک اگر هست در خلیلی ماست

خلیل قاری و بیبتاب را محدود در چنبرۀ شعر هندی می پندارد و از عدم آگاهی شان در تاریخ ادبیات نیز پرده بر می دارد: "...اما هر دو از تاریخ ادبیات بی خبر بودند و هر دو جز به سبک هند، هیچ سبکی را درست نمی دانستند و به سبک هند هم به کسی که ایمان داشتند میرزا عبدالقادر بیدل، واقف و میرزا مظهر بود" ( همان صفحه)
سال 1331 استاد بیتاب ملک الشعرای کشور می شود و بدین مناسبت بزم نکوداشتی برپا می کنند و تنی چند از شاعران و اهالی قلم بدین میمنت ستایشنامه می نویسند و تهنیت نامه بر می خوانند و استاد خلیلی نیز غزلی  انشا می کند و در پیشانی آن می نویسد:


تهنیت به استاد بیتاب
چند بیت نخست این غزل را باز می نویسم:


تاکی به هرزه نقد سخن رایگان دهم
این گنج شایگان به کف این و آن دهم
بازارگان دهر نداند بهای فضــــــــل
حاشا که این متاع به بازارگان دهم
 از درس آزمون جهان منفعل شدم
تا چند امتحان کنــــم و امتحان دهم
نا مهربان فلک چو ندانست قدر دل
این مهر مهره را به مه مهربان دهم

در این غزل، زبان شاعر زبانی است طنز آلود و کنایه آمیز و آشکارا می گوید که گنج شایگانی در میان است و تا چند این گنج را به هرزه به این و آن بسپارم که خود بهای آن را در نمی یابند.

در همان سالهای پیشین نیز ناقدان و صاحب نظران بدین پندار بودند که مراد شاعر از این و آن ملک الشعرا قاری و ملک ا لشعرا بیتاب است و گنج شایگان نیز خود پیداست که چیزی جز مقام ملک الشعرایی نتواند بود. بیت های دیگر از شکایت ازهمین حکایت است و حکایت از همین شکایت. دردو بیت پیش از پایان غزل است که شاعر چنین لحنی دارد:


شد سالها که ملک سخن را ملک نبود
آن را به فیض نام تو روح جوان دهم
 
دهم جدی سال 1322 استخوان های فرسودۀ سید جمال الدین اسد آبادی را به کابل می آورند تا در آنجا به خاکش سپارند. به همۀ سخنوران دستور می دهند که بدین تقریب سروده هایی را بنویسند تا از آن میان یکی برگزیده شود؛ که استاد بیتاب و استاد خلیلی هم می سرایند و آفریده های خود را می فرستند و قصیدۀ خلیلی از این میان پذیرفته می شود و لقب «استاد» از همان روزگار پیشوند نامش می گردد. از زبان خلیلی بشنوید:
"همه ساختند و همه نوشتند. خداوند شاهد است که من اگر می دانستم که این حضرت استاد ملک الشعرا بیتاب در این کار سهم می گیرند و یا مردم فکر می کنند شعر من  از شعر استاد بهتر است، من شاید این شعر را نمی ساختم و اگر می ساختم به نهج دیگر می ساختم؛ یا می رفتم از خودشان اجازه می گرفتم. خوب بدبختانه من هم شعر خود را ساختم. این شعر را بردندپیش استاد استادان یعنی حضرت استاد سلجوقی (رحمه الله علیه) که سلجوقی قضاوت کند. به مجردی که سلجوقی شعر مرا ـ  گمان می کنم ترکیب بند بود ـ  خوانده است، به من فورا نوشت: «من از طرف وزارت مطبوعات افغانستان و از ارباب قلم افغانستان وظیفه دارم که شما را به حیث ( استاد ادب) خطاب کنم.(ص.192)

این سخن خلیلی گزافه نیست؛ زیرا سلجوقی خود در مقدمۀ کلیات وی می نگارد:
"اولین روزی که خلیلی را استاد خطاب نمودم، آن روزی بود که به استقبال تابوت مرحوم سید جمال الدین افغانی زعیم و فیلسوف نامدار کشور، قصیده یی بس شیوا و بس ارزنده و بزرگ و عالی انشا کرده بود؛ که به حقیقت قابل افتخار است" (کلیات اشعار استاد خلیل الله خلیلی. به کوشش عبدالحی خراسانی. تهران : 1378بنیاد نشابور، صحفۀ بیست ونه)

دنبالۀ ماجرا جالب تر از این است. از زبان خلیلی بشنویم:
"در حدود چهل پنجاه شصت بیت بود و مرا هم مردم از هر طرف تبریک می گفتند. دیدم که  حضرت استاد من (رحمه الله علیه) با این که مرا نهایت دوست داشت و من شاگردش بودم ـ این بیتاب صاحب ـ قبل از آن که شعر تمام شود و محفل به پایان برسد، محفل را ترک گفتند و رفتند در خانه، و همه دیدند که بیتاب صاحب آزرده شدند و بعضی از این پراگ گوی های کابل(؟) فریادی را هم از دنبال کشیدند که شنیده نتوانستم. من بسیار متأثر شدم و تا امروز آن خجالت به من است"(ص. 194)

می بینید که استادان مسلم ادب و سخنوران فحل ما در نیمۀ نخست قرن بیست جربزۀ آن را نداشتند تا آفریده های یکدیگر دادگرانه نقد کنند و اگر نظری وانتقادی داشتند، پنهانی بیان می کردند؛ و از سویی  هم ادب را هم پاس می داشتند و بدین باور بودند که (خطا بر بزرگان گرفتن خطاست). به رغم امروز که خطا گرفتن بر بزرگان یگانه شیوه ی ناپسند در حوزۀ نقد ادبی ما گردیده است تا با ترور شخصیتها، خویشتن را مطرح سازند.

چند یاد آوری کوتاه:


1.  در خاطرات رهایی استاد از زندان در سال 1327  نمود شده است (ص.260)  ولی نطر به قراین، این تاریخ  قابل تأمل می نماید:
الف. استاد در ماه جدی 1324 در بند افتاده اند. (ص205)
ب. خودشان در جایی گفته اند که «یک سال و نیم اینجا ماندم» (ص258) اکنون  پس از یک محاسبه نمودار می گردد که باید در ماه ثور یا جوزای 1326 رهاشده باشند، نه در سال 1327.
ب. در جای دیگر ازافاضات نمودار است که ماه قوس به قندهارتبعید گشته اند: «ماه قوس بود این برادر کوچک من که محمد عثمان نام داشت و گفتم اندک جذبه و جنونی هم داشت، این گفت من هم حتما با تو قندهار می روم. هرچه گفتم قبول نکرد این را هم با خود گرفتم.» (ص.263)
ج. رهایی استاد به تقریب عید قربان است و از سویی هم سخن از عاشورا می آید و تفاوت میان عید قربان  و عاشورا نزدیک به یک ماه است و در آن سال عاشورا در ماه قوس مصادف شده است و اگر مراد قوس 1326 باشد، بنابران استاد  نزدیک به یک سال را در زندان بوده اند و اگر قوس سال 1327 مراد باشد پس باید دو سال در بند بوده باشند؛ که این هم درست نمی آید و مغایر گفتۀ استاد است. جز این که بپذیریم که استاد در پایان سال 1325 یا آ غاز1326 از زندان رها شده اند و چند ماه بعد به قندهار رفته اند. می پندارم در جای دیگری از ملفوظات استاد آمده بود که خود گفته بودند: "بعد از آن من در سال 1325 از زندان رها شدم" که من نتوانستم بیابم. والله اعلم بالصواب.
قدر مسلم این است که استاد در سال1327 از زندان آزاد نگشته اند و در واقع این سالی است که مرحوم عبدالرحیم خان نایب سالار مامای شان از زندان رها شده اند، نه از استاد خلیلی.


2. در صفحۀ 365 از کسی نخست به نام مولانا «رشاد» و سپس مولانا «ارشاد» یاد گردیده است؛ این دو تن دو آدم جداگانه بوده اند و باید مشخص گردد که منظور کدام یک است.


3. در شمارۀ نخست یادداشتهای استاد واصف که نوشته اند «در صفحۀ 105مرحوم سردار اسدالله قتیل، دیوان خود را درتهران چاپ نکرده است. وی دیوا ن عبدالغفدر ندیم کابلی را تهران به چاپ رسانیده» باید گفت که این تصحیح شان حقیقت دارد، ولی باید گفت که چنین مطلبی در صحفه 105 نیامده است و حتا ذکری از اسدالله خان قتیل هم در میان نیست.


4. در شمارۀ 3  یادداشت های استاد باختری آمده است که «درصفحۀ 100 دانشمند ایرانی مرحوم سعید نفیسی در سال 1330 خورشیدی به افغانستان آمد. در این سال شاه محمود خان صدر اعظم بود، نه هاشم خان» باید عرض کرد که در صفحۀ یاد شده نیز یادی از سعید نفیسی نیست و سفر نفیسی همان گونه که استاد واصف به جا گفته اند در زمان صدارت شاه محمود خان بوده است ولی  در این کتاب نام نفیسی در برگ 349 آمده است تاریخ ورودش نیزنیامده است.


باری، ابتکار و تلاش ماری خلیلی  ستودنی است و زحمات افضل ناصری و محمد قوی کوشان  نیز در خور ستایش .

یادداشت: استاد خلیلی با تمام فصاحت سخنش، اندکی لکنت زبان داشته است و دیگرا ن نیز آن را دستاویز ساخته؛ با او شوخی کرده اند. هراتی شیرن سخن در مخمسی که در ستایش وی ساخته است؛ حتا تقلید سخن زدنش را می کند:


ندیده ام به جهان چون تو عارف الکن
خصوص که توتوتو می گویی حه حه حه حسن
 قه قند یا شه شکر یا گشاده ده ده دهن
هه هی هلا به بیا باش دلبر مه مه من
له لکنۀ دهنت هست عقدۀ پروین

دویچه وله / لطیف ناظمی
ویراستار: عاصف حسینی

برگرفته از : تارنمای دیچه وله دری

نوشته شده توسط   | لینک ثابت |

بهار نیو جرسی "شاهان بی اورنگ ها" پنجشنبه یکم فروردین 1392 10:55

آمد بهار جانفزا با بوی ها با رنگ ها

با گریه ها با خنده ها با صلح ها با جنگ ها

آیینه می بارد سحاب خورشید می رقصد در آب

خواند فروغ ماهتاب در گوش گل آهنگ ها

گویی خمستان است خاک کز وی برآید سینه چاک

این لاله های تابناک هر یک قدح در چنگ ها

هر قطره لرزد بر سمن چون دانه های اشک من

هر گل فروزد در چمن همچون شرار از سنگ ها

زین پس من و ساز سخن در خلوت سرو و سمن

وان دیگران در انجمن سرگرم در نیرنگ ها

ای کاروان روز و شب اندک بران سوی عقب

تا من سرایم از طرب بس دلنشین آهنگ ها

بر فرق پیری پا زنم صد طعنه بر دنیا زنم

جای قدح دریا زنم از بادۀ گلرنگ ها

کودک شوم بازی کنم مستی و طنّازی کنم

از نو غزل سازی کنم با بانگ رود و چنگ ها

در پای کوهسار و طن در ارغوان زار وطن

بوسم گل و خار وطن در ریگ ها در سنگ ها

بر هم زنم چون کودکان این گوی های اختران

تا از شکستن های شان آید صدا فرسنگ ها

نی شام ماند نی سحر نی دود ماند نی شرر

نی این بشر نی خیر و شر نی از خطر ها زنگ ها

قندیل در محراب مرد ناقوس را سیلاب برد

شیخ کهن را خواب برد در باده ها و بنگ ها

نی خلوت شبهای وی نی سوز یارب های وی

یک باره شد دنیای وی بازیچۀ الدنگ ها

بارید سنگ از آسمان نور حقیقت شد نهان

تا رخت بستند از جهان شاهان بی اورنگ ها

نوشته شده توسط   | لینک ثابت |

Khalilullah Khalili Dies at 79; Afghan Poet and Ex-Official جمعه بیست و هفتم بهمن 1391 23:25

Published: May 14, 1987Khalilullah Khalili, an Afghan poet and diplomat who had been living in exile since 1979, died on May 4 in Islamabad, Pakistan. He was 79 years old.

Mr. Khalili was a poet of international reputation, and many of his works were translated into English. He was the author of more than 50 works, including histories.

After the Communist takeover in Afghanistan, he became known as the poet of the Afghan resistance with the publication of his collection, ''Blood and Tears.'' His last volume of poetry, ''Nights of Exile,'' was published several months ago in Pakistan.

Mr. Khalili was born in Kabul. He was a professor of history and literature at Kabul University until 1949, when he became Minister of Information and Culture. He served in Parliament and in 1963 became a diplomat, serving abroad. He resigned after Soviet troops entered Afghanistan in 1979.

He spent several years in the United States, returning to Pakistan last year.

Mr. Khalil is survived by his wife, Fauzia, of Islamabad; four sons, Nejat of Maywood, N.J., Jarullah of Los Angeles, Motassim of Kabul and Massoud, a spokesman for the Jamiat Islami Resistance organization in Peshawar, Pakistan; four daughters, Marie Nasiri and Saleha Sarem of Maywood, Salma Yousufzai of Richmond and Batool Safi of Los Angeles

نوشته شده توسط   | لینک ثابت |

ساغر سرشار پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391 19:21

نو بهار آمد و شد زنده جهان بار دگر

تو مرا زنده کن از ساغر سرشار دگر

تا بود فصل گل و صحبت ساقی هر گز

نروم جای دگر من نکنم کار دگر

من به یک زخم تو ای چرخ نیفتم از پای

گر بود عمر ببینیم به پیکار دگر

نقش گیتی همه واژون شده دستی از غیب

که کشد نقش دگر باز به پرگار دگر

روزگاری ست که شد قصۀ منصور از یاد

نشنیدیم اناالحق ز سر دار دگر

گرهی چند فزودند بر این رشته دریغ

حل دشوار نمودند به دشوار دگر

هیچ کس بار غم از خاطر من دور نکرد

بر سر بار نهادند همان بار دگر

نوشته شده توسط   | لینک ثابت |

چشم نا بینا پنجشنبه ششم مهر 1391 16:39

 

هر مرد که سنجشی ندارد

چشمی است که بینشی ندارد

چون مرده بکوی زندگانی نیست

هر قوم که جنبشی دارد

بازی است که مرغ خانگی وار

پر دارد  و پرّشی ندارد

صد درد به هر رگش نهفته

خود جرأت نالشی ندارد

بی عشق ، حیات آدمیزاد

شمعی است که تابشی ندارد

باشد چو زمین شوره بی بر

هر قلب که خواهشی ندارد

بی تلخی درد ، شعر گفتن

حرفی است که ارزشی ندارد

" بر گرفته از : مجموعه اشعار خلیل الله خلیلی"

نوشته شده توسط   | لینک ثابت |

دیده ی باز جمعه دهم شهریور 1391 18:31

دیده ی باز

اینک آمد کاروان غیر ، چشمت باز دار

زشت و زیبایش  ببین  اینش بگیر  آنش مگیر

علم وی تحصیل کن از مکر وی دوری گزین

چشم بگشا گوش بر الفاظ بیجانش مگیر

شهد وی با زهر مخلوط است تحلیلش نما

شهد شیرینش بنوش و زهر پنهانش مگیر

این کتاب عصر ما باشد معمای  شگفت

هوش کن این درس دشوار است آسانش مگیر

نوشته شده توسط   | لینک ثابت |

اشک یتیم آواره پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1391 10:48

گفت شب الماس را اشک یتیم

از کجا آیی  کجا باشی مقیم

گفت از ظلمات می آیم برون

از دل سنگ سیاه قیر گون

جایگاهم تاج شاهان بوده است

تارک گیتی ستانان بوده است

بوده ام عقد گلوی مهوشان

زینت انگشت خوبان جهان

بوده ام با ماهرویان شامها

در بساط عیش درد آشامها

دیده ام گوهر نشان اورنگها

رقصها با بادهء گلرنگ ها

قطره ام از چشمه سار آفتاب

دخترم از دودمان مهتاب

ماه پرورده مرا شبها به بر

شیر من داده ز پستان سحر

اشک گفتا زاده ام از خون  دل

دخترم من دختر محزون دل

مادرم داده بخونم پرورش

آفریده هستیم را از تپش

کرده با داغ جگر همخانه ام

ساخته از درد و غم کاشانه ام

دیده ام من مادرم را بی کفن

در میان خون و آتش در وطن

شعله ور جسم برادر دیده ام

تر بخون رخسار خواهر دیده ام

طفل اشکم از وطن آواره ام

بی پدر بی مادر و بیچاره ام

داشتی گر این یتیم بی وطن

بر برهنه قامت خود پیرهن

چون عقیقش بر گریبان می شدم

چون ستاره زیب دامان می شدم

برگرفته از : (شبهای آوارگی استاد خلیلی)
نوشته شده توسط   | لینک ثابت |

ارزش وقت جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 11:33

 

هان ! که گنجینه ی  گهر و قت است

منبع قدرت و ظفر وقت است

وقت را ای پسر منه از کف

که بود وقت کیمیای شرف

هر که بیهوده میدود به شتاب

هست جهدش مشابه سیلاب

سیل چون گشت مست و طوفانی

منتهی نیست جز به ویرانی

ز آب آرام صافی روشن

دشت و صحرای ما شود گلشن

ابر شو ، قطره های رحمت ، بار

بر گل و خار لطف و رأفت ،بار

خشک گردیده مزرع امید

ای بهار کرم بیار نوید

معتدل بار، تاشود شاداب

متصل بار ، تا شود سیراب

***

این دو رهرو همیشه یکسانند

هر دو از راه خویش وامانند

آنکه ره را ندید و کرد شتاب

و آنکه در نیم راه بردش خواب

نوشته شده توسط   | لینک ثابت |