تبليغاتX
استاد خلیل الله خلیلی

 

هان ! که گنجینه ی  گهر و قت است

منبع قدرت و ظفر وقت است

وقت را ای پسر منه از کف

که بود وقت کیمیای شرف

هر که بیهوده میدود به شتاب

هست جهدش مشابه سیلاب

سیل چون گشت مست و طوفانی

منتهی نیست جز به ویرانی

ز آب آرام صافی روشن

دشت و صحرای ما شود گلشن

ابر شو ، قطره های رحمت ، بار

بر گل و خار لطف و رأفت ،بار

خشک گردیده مزرع امید

ای بهار کرم بیار نوید

معتدل بار، تاشود شاداب

متصل بار ، تا شود سیراب

***

این دو رهرو همیشه یکسانند

هر دو از راه خویش وامانند

آنکه ره را ندید و کرد شتاب

و آنکه در نیم راه بردش خواب

+ نوشته شده توسط در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 و ساعت 11:33 |

                    

نوبهار آمد و شد زنده جهان بار دگر                

                         تو مرا زنده کن از ساغر سر شار دگر

تا بود فصل گل و صحبت ساقی هر گز

                         نروم  جای  دگر  من  نکنم  کار   دگر

من بیک زخم تو ای چرخ نیفتم از پای

                               گر بود عمر  به بینیم به پیکار دگر

نقش گیتی همه وا ژون شده دستی از غیب

                               که کشد نقش دگر باز به پرگار دگر

روزگاریست که شد قصِه منصور از یاد

                             نشنیدیم   انا  الحق  ز  سر دار  دگر  

گرهی چند فزودند برین رشته دریغ

                          حل   دشوار  نمودند    بدشوار   دگر

               هیچکس بار غم از خاطر من دور نکرد

               بر  سر  بار   نهادند   همان   بار  دگر        


برچسب‌ها: ساغر سر شا ر
+ نوشته شده توسط در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 و ساعت 11:24 |

صاحب نظران

دوش در خدمت صاحبنظر دانایی                           

داشتم صحبت جان بخش روان افزایی

 گفتمش چیست بگو راز سعادت گفتا             

در دل تیره شبی گوهر ناپیدایی

گفتم این گوهر دانش چه بود گفت یکی                

روشنا شمع ولی در کف نابینایی

گفتم این چرخ سیه فام چه باشد گفتا             

دود آهی ز دل غمزده شیدایی

گفتمش چیست زمین گفت یکی گوی شگرف

که ز چوگان قضا دور خورد بر جایی

گفتم این اختر رخشنده چه جوید هر شام               

گفت بر کوری ما خیره شده بینایی

گفتم این مرد سیاست چه نهفته است به دل    

گفت شاد است به مستوری خود رسوایی

گفتمش چیست بگو معنی آسایش ما               

گفت لفظی که در وی نبود معنایی

گفتم این قافله را راه به جایی نرسد               

بسپرد چند پی منزل نا پیدایی

گفت تا رهبر ما خود نبرد راه به دوست                   

چه رود از پی او رهبر و نابینایی

گفتم این دل چه بود گفت کنون در بر تو              

کعبه صدق و یقین دستخوش اغوایی

گفتمش قصه فرماندهی و قدرت چیست                   

گفت نقشی است کش از آب بود مبنایی

گفتم از چیست  بگو خامه به دست من غیره             

گفت کلکی که همه زشت کند زیبایی

گفتم از دهر کنون فتنه فرو می ریزد                       

جویم از فتنه آن من به کجا ملجایی

گفت رو خاک ره پیر مغا ن باش که نیست              

از حریم در او خوبتر ت ماوایی

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه چهارم شهریور 1389 و ساعت 12:43 |

شهر آفتاب ها

این روز های زود گذر همچو آب ها

ما را برند سوی عدم با شتاب ها

هر روز ابر تیره کند روی اسمان

ای جان فدای شهر من و آفتاب ها

هر گز کسی سوال مرا پاسخی نگفت

من ماندم از زمانه و این لا جواب ها

دیگر مرا بجز دل من نیست رهنمون

من آینه گزیدم و یاران کتاب ها

از عقل نا امید شدم ای جنون بتاز

کان راه بود خم به خمش پیچ و تاب ها

ما بی حساب صرف گنه کرده ایم عمر

تا کس زما به حشر نگیرد حساب ها

شاید ز بعد مرگ حقیقت شود عیان

وین زندگی بود نظر ما به خواب ها

برباد بود کاخ شکوه ستمگران

لرزیده ایم ما ز چه لرزان حساب ها

یک راستکار سر نزد از در ولی دریغ

ما منتظر که باز که آید ز باب ها

دارد دو روی هر که بود در جهان ما

یک رو به سوی ما و دگر در حجاب ها

کس را مجال نیست که بیند به چشم حیف

آن شکلهای زشت به زیر نقاب ها

کو داوری که باز نماید به چشم خلق

کردار نا صواب کسان از صواب ها

الفاظ را به معنی اصلی نمانده ربط

گر بنگری به غور در ین فصل و باب ها

گویند خلق اسلحه اما  نموده اند

معمور شهرها به نگاهی خراب ها

لا فند از کرامت انسان و کشته اند

جمعی به زیر آتش و جمعی در آب ها

شمشیر تیز این دو سه کشورستان دریغ

یک روز کس ندید نهان در قراب ها

یک دم جدا ندید کس از جنگ و کشمکش

آن شاخها که بر شده سوی سحاب ها

ای ساده مردمی که توقع نموده اند

رقص کبوتران حرم از عقاب ها

سرها به خاک خفت که تا چند بهلوس

گلگون کنند ساغر عیش از شراب ها

ای بس فقیر زار که شد کشته رایگان

بهر حصول مقصد عالیجناب ها

بس نوجوان ساده که در جنگ این و آن

جان عزیز داده به زیر رکاب ها

فرهنگ فتنه زای  جهان می برد کنون

ما را کشان کشان به دیار سراب ها

ترسم نهند شعر مرا نام شعر خون

یاران خرده گیر من آن نکته یاب ها

اینک به پاس خاطر سحر آفرین شان

یک بیت سر کنم همه قند و گلاب ها

ای عارض تو طعنه زن ما هتاب ها

وی گیسوان سرکش تو مشک ناب ها

 

آلمان 1357

 

 

+ نوشته شده توسط در جمعه یکم مرداد 1389 و ساعت 19:16 |

شهر طوفان برده

قلم در پنجة من نخلِ سرما خرده را ماند
دوات از خشک مغزی ها دهانِ مرده را ماند

نه پیوندی به دیروزی نه امیدی به فردائی
دل بی حاصل من شهر طوفان برده را ماند

تکانی هم نخورد از آهِ آتشبارِِ مظلومان
دلِ سختِ ستمگر سنگِ پیکان خورده را ماند

گل عشقم که بود از نوبهار آرزو خندان
کنون در پای جانان غنچة پژمرده را ماند

سر بیدرد کز شور تمنا نیستش بهره
بشاخ زندگانی میوة افسرده را ماند

ز بس در هر چه دیدم داشت رنگِ رنج و آزاری
جهان در چشم من یکسر دل آزرده را ماند.

 

 

شکوه


 

به داغ نامرادی سوختم ای اشک، طوفانی!
به تنگ آمد دلم زین زندگی ای مرگ، جولانی!


درین مکتب نمی‌دانم چه رمزِ مهملم یارب
که نی معنی شدم، نی نامه‌ای، نی زیب عنوانی


ازین آزادگی بهتر بود صد ره به چشم من
صدای شیونِ زنجیر و قیدِ کنجِ زندانی


به هر وضعی که گردون گشت، کام من نشد حاصل
مگر این شام غم را مرگ سازد صبح رخشانی


ز یک جو منتِ این ناکسان بردن بود بهتر
که بشکافم به مشکل صخره‌سنگی را به مژگانی


گناهم چیست، گردونم چرا آزرده می‌دارد؟
ازین کاسه گدا دیگر چه جستم جز لب نانی

+ نوشته شده توسط در جمعه بیستم آذر 1388 و ساعت 18:50 |

بی تفاوت

 

گیرم که همه عیب و هجایم گویند

                                                   از من چه زدود

 

گیرم که همه راه ثنایم پویند

                                                   بر من چه فزود

 

آن شاخ شکوفه در چمن می خندد

                                                   بی منت کس

 

گلهای بهار از زمین می رویند

                                                   بی گفت و شنود

+ نوشته شده توسط در یکشنبه پانزدهم آذر 1388 و ساعت 17:40 |

اعتماد بخود

 

راه خود رو که دیگران رفتن

نه چنان رو که دیگران رفتند

به تو دادند چون نگاه نوین

جستجو کن بجو راه نوین

آنچه رفتند رفتگان در سال 

شوند اکنون به یک سحر پامال

گر کمی سر به خود فرود آریم

راه دشوار پیش رود داریم

طی این راه مرد می خواهد

عقل گردون نور د می خواهد

تو که بازوی بت شکن داری

خون آزدگان به تن داری

مانده میراث از کهن ایام

به تو آزادگی و غیرت نام

سیل ها خاست از چهار اطراف

با تو دارد ز قرن قرن مصاف

تو به هر خار خویش جان دادی

سخت مردانه امتحان دادی

پیش آن عزم و غیرت و تصمیم

خرد گردیده حادثا ت عظیم

باز کن راه را به نیرویت

شیروش تکیه کن به بازویت

راه دور است پیش باید رفت

لیک با پای خویش باید رفت

گر نه این ره به خود بری پایان

می برندت کشان کشان دگران

می برند آ نچنان که خواها نند

می کنند آ نچه در پی آنند

حاش لله در ین مقام سپاه

نه توی باشی نه من نه سر نه کلا ه

مرده باشیم و خاک ما بر سر

به که در نزد غیر فرمان بر

چشم با شد و لیک بینا نی

دست باشد ولی توانا نی

وضع امروز نیست چون دیروز

که به تیرو کمان شوی فیروز

رفت عصری که گفت شیخ اجل

رهبر رهروان به علم و عمل

سعدی افتاده است و آزاده

کس نیاید به جنگ افتاده

در جهانی که ما زنیم قدم

مرگ و افتادگی بود توام

کرکسان زمانه بیدارند

هر چه افتاده زود بردارند

هرکه افتاده پایمال شود

معرض ذلت و  زوال شود

اول این رهزنان تجربه کار

نا قه ی خفته را کند مهار

+ نوشته شده توسط در یکشنبه پانزدهم آذر 1388 و ساعت 17:24 |

گزارشی از مراسم تشییع جنازه و یاد بود مرحوم استاد خلیلی

 

آخرین قافله سالار کاروان شعر و ادب رحلت کرد

 

امیر سخنوران استاد خلیل الله خلیلی ادیب توانا و شاعر بلند پایه کشور ساعت 2 شب دو شنبه چهاردهم ثور ( 7 رمضان المبارک) پس از یک مریضی  مختصری که عاید حالشان بود، در شفا خانه " علی مدیکل سنتر" اسلام آباد چشم از جهان فرو بست و بجوار رحمت الهی پیوست.

 

انا لله و انا الیه راجعون

 

نماز جنازه مرحوم استاد خلیل الله خلیلی  بعد از اینکه از اسلام آباد به پیشاور آورده شد، در حوالی ساعت چهار عصر به امامت صبغت الله مجددی  و اشتراک جمع غفیری  از مهاجرین، و انصار ادا شد بعد از ادای نماز تابوت استاد مرحوم به قبرستان "عبد الرحمن بابا" که در چند کیلو متری پیشاور واقع است، در حالیکه از طرف عده ای کثیری از ارادتمندان مهاجر و مجاهدش تشییع می گردید انتقال یافت. پس از انتقال جنازه به آخرین ارامگاه استاد، دوستداران و ارادتمندان اش نیز برای آخرین بار او را دیدار کردند و سپس با اشتراک انبوهی از مهاجرین و مجاهدین که برخی رهبران تنظیم های جهادی هم شامل بودند پیکر مطهرش را در حالیکه همه " بسم الله و ضعناک علی ملته رسول الله " می گفتند در قبر گذاشتند.

بعد از مراسم تدفین تشییع کنندگان جنازه شادروان  استاد خلیلی بر سر آرامگاهش صف بستند و به سخنرانی استاد برهاند الدین ربانی رهبر جمعیت اسلامی افغانستان پیرامون زندگی و کارنامه های شاعر کم نظیر استاد "خلیلی" گوش فرا دادند.

پس از پایان سخنرانی رهبر جمعیت اسلامی افغانستان ، جناب صبغت الله مجددی رئیس جبهه نجات ملی  هم بیانیه ای مختصری ایراد کردند و در پایان مسعود خلیلی  فرزند شاعر شهیر وصایای استاد مرحوم و سخنور بزرگ را که همه مبین وطن دوستی و علاقه ای درنگ ناپذیر او به تداوم جهاد و مبارزه  و ادامه نبرد با استعمار گران بود ، به سمع حاضرین رساند و این مراسم با قرائت چند نمونه از اشعار استاد مرحوم و اتحاف دعا بر روح مبارک او پایان پذیرفت.

سپس روز سه شنبه پانزدهم ثور به اساس اعلاناتیکه  روز 14 ثور از کمیته  فرهنگی جمعیت اسلامی افغانستان  و شب پانزدهم ثور از طرف رادیو پاکستان صورت گرفته بود   مجلس فاتحه خوانی استاد مرحوم در مسجد سنهری صدر پیشاور  از ساعت 8 الی یک  بعد از ظهر انعقاد یافت که در آن فوج فوج از مهاجرین ، مجاهدین و انصار  که تعداشان  به ده ها هزار تن می رسید در مسجد حظور یافته و بعد از سمع آیات قرآنی به روح استاد مرحوم اتحاف دعا می نمودند و برایش آمرزش می خواستند.

هم چنان ساعت 4 عصر روز شنبه 26 ثور برابر با هژدهم رمضان المبارک محفلی بمناسبت بزرگداشت استاد سخن شادروان خلیل الله خلیلی از طرف رایزنی فرهنگی سفارت جمهوری اسلامی ایران مقیم اسلام آباد در تالار هوتل اسلام آباد برگزار شده بود، که در آن شعرا،نویسندگان و ادب دوستان افغانستان،ایران و پاکستان اشتراک ورزیده بودند، در محفل با فلم کوتاهی از زندگی استاد به زبان خودش آغاز یافت.

در این محفل معاون وزارت ارشاد اسلامی و استاد مهرداد اوستا از جمهوری اسلامی  ایران و عده ای از پروفیسوران و دکتوران  در ادبیات فارسی از دانشگاه لاهور نیز اشتراک ورزیده بودند.

در این گردهم ایی معاون وزارت ارشاد اسلامی بیانیه مختصری ایراد کرد، هم چنان آقای دکتر حسینی رایزن  فرهنگی سفارت جمهوری اسلامی ایران، شخصیت عالی استاد را ستوده و وفات شانرا ضایعه ای بزرگی به ادبیات فارسی خواندند و قطعه شعر بهاریه استاد مرحوم را که قبلا استاد خواسته بود آنرا از زبان او که یک شیرازی است بشنود قرائت کرد.

در این گردهم آیی برادر عبدالا حد تارشی معاون کمیته فرهنگی  جمعیت اسلامی افغانستان نیز در سوگ شهسوار سخن مرثیه ای داشتند که قرائت کردند، هم چنان  استاد غوریانی برادر تقوی ، خواهر لیلی ملک تیموری از ارادتمندان مهاجر شاعر فقید سروده های شانرا در سوگ استاد قرائت کردند، استاد مهرداد اوستا  از دوستان شادروان استاد خلیلی که از تهران تشریف آورده بود، قصیده ای غرایش را به سمع حظار رساند. در این مجلس  پروفیسوران و دکتران پاکستانی هم اشعاری را که در رثای استاد عالی مقام و سترگ سروده بودند قرائت کردند، مجلس با اظهار امتنان مسعود خلیلی از شعرا و حضار مجلس و خواندن دو رباعی استاد مرحوم پایان پذیرفت، در این محفل اشتراک کنندگان از آثار استاد خلیلی که شامل دواوین اشعار و تالیفات و تحقیقات ایشان بود و در دروازه ورودی تالار هوتل اسلام آباد بالای دو میز چیده شده بود دیدن نمودند.

همچجان بتاریخ  16 رمضان المبارک  جنرال ضیا الحق رئیس جمهور پاکستان بعد از ظهر آن روز در حالیکه برهان الدین ربانی رهبر جمعیت اسلامی نیز حظور داشتند  به منزل مر حوم استاد خلیلی رفته با اظهار تاثر بی پایان نسبت و فات استاد خلیلی به عنوان چهره ای ممتاز ادبی و علمی به بازماندگان شان عرض تسلیت نمودند.

 

 

+ نوشته شده توسط در جمعه ششم آذر 1388 و ساعت 19:6 |

 استاد  خلیل الله خلیلی و سخنوران ایران


گزاف نیست كه بگوییم هیچ شاعر وسخنوري، و در كُلّ هیچ شهروندي بیرون از مرزهای سیاسی افغانستان، به اندازه ي استاد خلیل الله خلیلی مورد استقبال، توجه و گرامی داشت شاعران و ادیبان زبردست ایرانی نبوده است

در این یادداشت كوتاه، نگاهی مختصر داریم بر پیوندهای فرهنگی میان روان شاد استاد خلیل الله خلیلی -ملك الشعراء وقت افغانستان و چند تن از استادان مسلّم شعر و ادب ایران.

 

سال هاست كه خلیلی دیده از جهان پوشیده است و دوستان ایرانیش نیز. اما نشانه های درخشنده و جاویدان آن دوستی ها همچنان خوش می درخشند و خوش تر این كه این درخشش جاودانه است نه مستعجل و دوام آن ها  بر جریده ي عالم ثبت.

 

حبیب یغمایی

نوجوان بودیم و در هرات كه با دیدن دیوان نوین استاد روان شاد ملك الشعراء خلیلی، با وجد و شگفتی ایام شباب، دریافتیم  كه بزرگان شعر و ادب ایران برای استاد خلیلی «شعر گفته اند»! این دیوان به همت كتاب فروش با فرهنگ هراتی، حاج محمد هاشم امیدوار، انتشار یافته بود. در آغاز دیوان، غزلی از شادروان استاد حبیب یغمایی، ادیب سخنور و مدیر دانشمند مجلّه ي یغما، در یك صفحه ي مخصوص، با حروف درشت چاپ شده بود:

در شعرو ادب داد هنر داد خلیلی

 از پیشروان پیشتر افتاد  خلیلی

 همواره سخنگو بوَد و شاد كه فرمود

 ارباب سخن را به سخن شاد خلیلی

 بنهاد می نشأه فزا باده كشان  را

 بر خوان ادب، خانه اش آباد، خلیلی

در عرصه ي گیتی به نوی ولوله افكند

 حافظ صفت از طبع خداداد خلیلی

 پرسند گر امروز كه استاد سخن كیست

 گوییم هم آهنگ كه استاد  خلیلی

 تا نام زافغان و ز ایران به جهان است

نام تو به تاریخ بماناد  خلیلی

 

شاید این دریافت آسان ما برای آن بود كه این غزل زیبا آسان تر و زودتر به نظر می آمد وبه  تفحّص و تصفّح مزید نیازی نداشت كه ما در آن سنین یك سر داشتیم و هزار شور. البته در همان روزها كتابچه ای هم به نام پیوند دل ها چاپ شده بود كه آن را هم مرحوم امیدوار در کتاب فروشی خود داشت و در آن سروده هایی از شاعران ایران در ارتباط با خلیلی و پیوند میان كابل و تهران چاپ شده بود.

 در ادامه ي این یادداشت، فشرده ای از مكاتبات و مراسلات منظوم  میان استاد خلیلی و اساتید سخنور ایران را ملاحظه خواهید فرمود؛ موضوعی كه در گذشته به آن اخوانیات، یعنی برادرانه سرودها، می گفته اند.

 

ملك الشّعراء بهار

ملك الشعرا خلیلی ماتم سرود یا مرثیه ای  در مرگ ملك الشعرا بهار دارد. در دیوان یاد شده است كه این مرثیه را مرحوم گویا اعتمادی، روز پنجم ثور در مجلس یادبود ملك الشعرا بهار در سفارت ایران در كابل قرائت نموده است. چند بیت از این مرثیه:

دریغا كه آن ماه تابان نشسته

بلند آفتاب خراسان نشسته

دریغا كه ملك سخن بی ملك شد

كه از تخت معنی سلیمان نشسته

وزید از كجا تندباد خزانی

كه از پا درخت گل افشان نشسته

مهین اوستاد سخنگوی طوسی

چرا این چنین زار و نالان نشسته

مگر لب فروبسته از گفت و گو شیخ

كه افسرده اندر گلستان نشسته

مگر خشك شد زنده رودش كه صائب

چنین خشك لب در صفاهان نشسته

سیه پوش گشته سخنگوی سرخاب

مگر در غم مرگ خاقان نشسته

بهاری فروچید زین باغ دامن

كه از نغمه ي مرغ سحرخوان نشسته

بزرگ اوستادی كه در ماتم او

قلم تا دم حشر گریان نشسته

نه در ماتمش مویه ایران كند سر

كه افغان هم از غم در افغان نشسته

ز آغاز تاریخ، ایران و افغان

سر خوان دانش چو اخوان نشسته

سخنور نباشد به یك مرز منسوب

چو تاجی ست بر فرق كیهان نشسته

ملك رخ به تهران نهفت و من این جا

ستایشگر وی به پروان نشسته

 

دنیا طاهری

در اوایل دیوان خلیلی، قصیده ای از دنیا طاهری می خوانیم. دریغا كه با وجود اقامت 19 ساله درمشهد مقدس، و استفاده از محضر قاطبه ي سخنوران خراسانی، با نام و یاد این سخنور گرامی آشنا نشدم.

 

دنیا طاهری، با حضور ملك الشعراء، در مشهد شور و صفای دیگری می بیند:

شهر مشهد را كنون شور و صفای دیگر است

چونكه اینك میزبان شـــــاعر دانشـــور است

 

بدیع الزّمان فروزانفر

اوستاد اوستادان زمانه، فروزانفر، نیازی به تعریف ندارد. سال 1345 خورشیدی خلیلی در جدّه است اندوهگین از اینكه نامه ي بدیع الزمان فروزانفر بدو نرسیده است:

 

نكردی به نامه مرا یاد استاد

دل شادت انده مبینــاد، استــاد

 

او خطاب به فروزانفر می گوید:

تو باشی در آن جا كه روید ز خاكش

گل و لاله و سرو و شمشاد، استاد

كهن بوستانی كه سرو بلندش

ز باد خزانی ست آزاد، استاد

به هر سنگ آن داستان ها نوشت ست

ز پرویز و شیرین و فرهاد، استاد

من این جا كه هر خار در پهنه دشتش

براین روزگاری دهد یاد، استاد

 

او پس از آن كه از جدّه و آن سرزمین سخن می گوید، به یاد كهن بوم و بر خویش می سراید:

مرا زادگه بود آن جا كه خاكش

دهد از بهشت برین یاد، استاد

چمن ها گل و لاله و نرگس آرد

چو هر بامدادان دمد باد، استاد

ازآن گونه گون باغ های نگارین

به لب مانده انگشت بهزاد، استاد

همه توده ي سیم، هنگام بهمن

همه خرمن زر به خُرداد، استاد

تناور درختان ورزنده بر كوه

چو گیو و چو گودرز و گشواد، استاد

 

خلیلی در جده از بی همزبانی شكوه سر می دهد و از این درد می نالد و آرزو می كند كه كاش همزبانی او را به نامه ای و پیامی یاد كند و دل نازكش را شادی بخشد.

 

دریغا كه از همزبانان جدایم

ازاین درد نالم به فریاد، استاد

دلم شاد گردد اگر همزبانی

در این گوشه آرد مرا یاد، استاد

 

او كه دل در گرو مهر فروزانفر دارد، این چامه ي دُرّ دری را به نام او رقم زده ودر پایان دوام سرسبزی باغ سخن از خامه و سخن او را آرزومند است:

من این دُرّ درّی به نام تو كردم

كه تو دُرشناسی و استاد، استاد

مرا مهر تو كرد گستاخ، ورنه

كه زیره به كرمان فرستاد؟ استاد

عجم تا زمین را به زا برنگارد

به ارض عرب تا بود ضاد، استاد

زمین سخن باد سرسبز از تو

گل آرزویت مریزاد، استاد

 

فروزانفر جوهری و سخن شناس است. او نیز دیده به راه پیك آشنا داشته كه خلیلی را سلیمان ملك سخن می شناسد.  سخن خلیلی چنان  نزد او ارجمند است كه آن را صله ي پیش پرداخته ي مدیحه ي خود می داند:

 

اوستادا زبعد عهد دراز

نامه ای سوی ما فرستادی

آشنایان عهد دیرین را

پیك نوآشنا فرستادی

هُدهُد مژده ور سلیمان وار

تا به شهر سبا فرستادی

پیش تا من كنم مدیح تو ساز

صلتم از سخا فرستادی

نعمت بیكرانه بخشیدی

گنج بی منتها فرستادی

 

فروزانفر كه هجر خلیلی را كشنده و سوزنده دیده اكنون قصیده ي او را خون بها و كوثر خویش می یابد:

ریختی خون من به دشنه ي هجر

هم مرا خون بها فرســــــــــتادی

سوختی جانم از فراق و مرا

کوثر جانفزا فرستادی

 

فروزانفر با دلبستگی به تفنّن در این قصیده ي جوابیّه پرداخته و پنداری  فرصت را برای سیر و گشت در باغچه های رنگارنگ بوستان دانش خویش مغتنم  می شمارد. گاه آهنگ موسیقی دارد و می گوید:

زخمه راندی تو بر ستای ضمیر

گوش دل را نوا فرستادی

باربد وش نوای جان آهنگ

به نوآیین ادا فرستادی

پرده برساختی به راه عراق

در صماخ هوا فرستادی

بركشیدی ز چنگ دل آواز

نغمه ي دلربا فرستادی

 

و گاه اصطلاحات و عباراتی از تاریخ، جغرافیا، و مناسك می آورد. پنجاه و شش بیت این قصیده در دیوان خلیلی موجود است و ما براي پرهیز از درازشدن سخن، به یاد چند بیت بسنده كردیم. فروزانفر توسن اندیشه را چنان نغز جولان می دهد كه خود در حسن مقطع به دشواری كار انشاد این چكامه ي دل نشین اشاره دارد:

از بر من خیال غم بگریخت

این طرب نامه تا فرستادی

لیك طبع مرا به پاسخ شعر

در دم اژدها فرستادی

 

استاد بدیع الزمان فروزانفر به نثر نیز خلیلی و سخن خلیلی را ستوده است. این چند سطر را از خامه ي فروزانفر كه در پایانه ي دیوان استاد خلیلی آمده و ظاهراً در تابستان 1341 نوشته شده است، نقل می كنیم:

 

«... با اینكه خلیلی اسلوب و روش پیشینیان را در تركیب الفاظ و جمل روایت می كند، ولی در ابتكار مضامین و ابداع معانی، فكری توانا و معنی آفرین دارد و ازاین رو قوت معنی را با فصاحت و جزالت و حسن تركیب توأم ساخته است... خلیلی علاوه بر مقام شاعری، نویسنده و محقق است و فنون ادبی را نیك می داند و چیره زبان و سخنور نیز هست و مجالس خطابه را به بیان شیوای خود آرایش می بخشد. وفا و حسن عهد و جوان مردی و ظریف طبعی و نكته سنجی از صفات خاصه ي اوست...»

 

و برای خلیلی چه دردآوربوده است خبردرگذشت چنین دانشی مرد و دانا دوستی را شنیدن. او در بغداد این خبر را شنید و این ابیات را در رثای استاد بدیع الزّمان فروزانفر سرود:

در صف اهل دل آن مرد كه یكتا باشد

لاجرم مردن وی ماتم دل ها باشد

فری آن مرد كه گرید قلم ازفرقت وی

تا قلم باشد و دل باشد و دنیا باشد

اوستاد فضلا رفت فروزانفر و حیف

كه جهان خالی ازآن عارف والا باشد

آسمانی گهری داشت زمان، سخت بدیع

نا بجا یافت كه در توده ي غبرا باشد

كاخ حكمت كه وی افكند پی از پا نفتد

تا به پا پایه ي این طارم خضرا باشد

كاروان ها شد و آن قافله سالار ادب

حیفش آمد كه در این مرحله تنها باشد

رفت در بزم سنايی كه در آن محفل قدس

بلخی و سعدی و عطّار هم آوا باشد

بلخ تا قونیه بر مرگ كسی می نالد

كه به راز دل این طایفه بینا باشد

 

سعید نفیسی

ادیب نامور، زبان دان، محقق و مؤرخ بزرگ معاصر شادروان استاد سعید نفیسی در گزارشي دل نشین كه از سفر چهار ونیم ماهه ي خویش به افغانستان، در تابستان و خزان 1330، نوشته است، دیدار خلیلی را چنین وصف می نماید:

 

«...چیزی كه در سفر كام مرا بیش از همه شیرین كرد، مصاحبت شبانروزی با شاعر معروف خلیل الله خلیلی بود. پیش از آن كه به دیدار وی نایل شوم، و رابطه اي ناگسستنی با او به هم زنم، سه مجلّد كتاب آثار هرات كه احاطه ي سرشار وی را در تاریخ می رساند، نصیب من شده بود و می دانستم با دانشمندی متبحر روبه رو خواهم شد.

 

از نخستین روزی که با او روبه رو شدم، لطف طبع و سیمای جاذب و مردمی و مردانگی و كرامت نفس و قریحه ي سرشار و روی گشاده ي وی چنان مرا فریفت كه وی را در عداد مردان نادری كه دراین سوی و آن سوی جهان دیده ام می شمارم، و یقین دارم كسانی كه ازاین نعمت دیدار برخوردار شده اند، با من از هر حیث هم داستانند.

 

مصاحبت های طولانی، چه دركابل و چه در گردش ها و سفرهای پی درپی در نزهت گاه های فراموش ناكردنی افغانستان، چه در هندوستان و چه در تهران، چنان در میان خاطرات گوناگونم جای خاص دارد كه بدین اختصار نمی توانم وصف كرد.

 

كسی كه با تراوش های رشیق و شیوای طبع این شاعر بزرگ كمترین آشنایی را به هم زند، در همان نظر اول می بیند كه امروز وی در میان همه ي سرایندگان افغانستان، كه بیش و كم شاهكارهای دل نواز در شعر فارسی دارند، به محیط ادب ایران نزدیك تر و آشناتر از هر آشنایی است....»

 

صادق سرمد

سخن سرای نامور، صادق سرمد، قصیده ای با عنوان كعبه ي دل ها، در ستایش مولوی جلال الدین محمد بلخی، و قصیده ای دیگربه نام جرگه ي شیران سروده و هردو را به دست مرحوم سرورگویا اعتمادی به خلیلی فرستاده بود. خلیلی غزلی با این مطلع به سرمد فرستاد:

خُرّم آن باغ كه این سنبل بویا دارد

فرّخ آن بحر كه این گوهر والا دارد

 

 

استاد آصف فکرت

 

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 و ساعت 22:3 |

سرود معلم                                                                             

تا بر فروزد اختران هر شام در دنیای ما

تا باد گردد مشکبو در کشور زیبای ما

 

تا لاله ها رنگین شود در دامن صحرای ما

تا موجها خندان شود هر صبح در دریای ما

 

این جشن خوش خرم  بود بر غمگساران وطن

درد آشنایان وطن آموزگاران وطن

 

استاد صاحبدل بود چون باغ وما گلهای آن

ما تشنگان فیض او، او ابر و ما صحرای آن

 

دامن پر از گوهر کنیم از بحر گوهرزای آن

نور الهی می دمداز دید ه بینای آن

 

ما را به منزل راهبر این رهنمایان وطن

خدمت گزاران وطن آموزگاران وطن

 

از فیض دانش می شود فر خنده استقبال ما

روشن شود از نور آن شبهای ماه و سال ما

 

این آفتاب زندگی تا بدچو  بر احوال ما

گلهای خوشبختی دمد از گلشن آمال ما

 

ما را معلم بر دهد از نو بهاران وطن

این باغبانان وطن آموزگاران وطن

 

 

 

 

تعظیم این روز بزرگ انوار عرفان آورد

 

وجد آورد شور آورد نور آورد جان آورد

پیغام  نو از عصر نو در گوش افغان آورد

در تیره شام زندگی شمع فروزان آورد

ره را به ما روشن کننداین  ره شناسان وطن

این راز داران وطن آموز گاران وطن

تا علم باشد در جهان این سر زمین آباد باد

این کشور آزادگان از بند غم آزاد باد

از پیشرفت مملکت شاه وطن دلشاد بادر

شا گرد در کسب هنر مسرور از استاد باد

باشند از هم بهره ور  د ر روز گاران وطن

این غمگساران وطن آموز گاران وطن      

+ نوشته شده توسط در شنبه بیست و نهم فروردین 1388 و ساعت 21:2 |