سرود کهسار پنجشنبه سی ام خرداد 1387 1:39

شب اندر دامن کوه
درختان سبز و انبوه
ستاره روشن و مهتاب در پرتو فشانی
شب عشق و جوانی
میان سبزه و گل
نشیمنـــگاه بلبل
ز دور آید صدایی چون سرود آسمانی
ز نی های شبانی
فراز کوهساران
قدمگاه غزالان
قدمگاه غزالان را کنم گوهر فشانی
ز اشک ارغوانی
ببــــارد ابر نم نم
بلرزد شاخ کم کم
نباشد جز طبیعت هیچکس را حکمرانی
بغیر از شادمانی
من و تو هردو باهم
نشسته شاد و خــرم
من از دل با تو اندر گفتگوهای نهانی
تو گرم مهـربانی
بچینم گل برایت
بریزم پیش پایت
حمایل سازمت از لاله های ارغـــــوانی

نوشته شده توسط   | لینک ثابت |

شهر طوفان برده پنجشنبه سی ام خرداد 1387 1:34

قلم در پنجۀ من نخل سرما خورده را ماند
دوات از خشک مغزی ها، دهان ِ مرده را ماند
نه پیوندی به دیروزی، نه امیدی به فردایی
دل بی حاصل من شهر طوفان برده را ماند
تکانی هم نخورد از آه ِ آتش بار مظلومان
دل ِ سخت ِ ستمگر، سنگ ِ پیکان خورده را ماند
گـُلی عشقم که بود از نوبهار ِ آرزو خندان
کنون در پای جانان، غنچۀ پژمرده را ماند
ز بس در هرچه دیدم داشت رنگ رنج و آزاری
جهان در چشم من یکسر، دلی آزرده را ماند

نوشته شده توسط   | لینک ثابت |

خطاب به اولاد وطن یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 12:38

نور چشم وطن ای بچه ء افغان افسوس

دل من داغ شد از دست تو ای جان افسوس

چند گویم به تو فرزند مسلمان افسوس

به تو ای عنصر افسرده ی بی جان افسوس

کیست جز تو که کند گریه به ویرانی تو؟

آوخ افسوس به این روز پریشانی تو

همه بیدار و تو در خواب گران تا کی؟

غافل از سرِّ ترقّی جهانی تا کی؟

چشم بر راه کمال دگرانی تاکی؟

تو به این پرده تاریک نهانی تا کی ؟

هله بر خیز ز جا غفلت بی جا تا کی؟

خواب نوشین چه قدر نشئهء صبها تا کی؟

نشدی ملتفت و عظمت دیرین تو رفت

قدر تو قدرت تو عزّ تو تمکین تو رفت

همه از غفلت تو شوکت پیشین تو رفت

کفر گردد که بگویم به خدا دین تو رفت

لیک چشک تو از این معرکه بیدار نشد

دل چون سنگ تو زین واقعه هشیار نشد

ما به این فکر که تو غیرت دنیا گردی

بهر اسلاف وطن باعث احیا گردی

دل دانا شوی و دست توانا گردی

آتش خرمن جمعیت اعداگردی

ما نگفتیم زنی تیشه تو بر پای وطن

به کف خویش بزن سنگ به مینای وطن

ای پسر چشم وطن سوی تو باز است هنوز

قوم را جانب تو دست دراز است هنوز

مملکت را به تو صدگونه نیاز است هنوز

فرصتی خدمت تو دور و دراز است

وقت بازی نبود فرصت کار است بیا

ای پسر کار نکردن به تو عار است بیا

نوشته شده توسط   | لینک ثابت |

تا بوت آتشین یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 12:33

من بی وطن که دور ز آغوش مادرم

بنشسته ام بر آتش و در خون شناورم

برگم که تند باد فگنده به هر درم

گردم که حادثات نشانده به هر درم

خورشید نیزه دار فلک می برد فرود

هر صبحدم به دیدهٴ ترنیش خنجرم

از هر ستاره برق غضب می جهد برون

چون شامگاه چشم بیفتد بر اخترم

در یای بی کرانهٴ خون است موج زن

گلگون شفق که شام نماید برابرم

این کره ٴرمادی سر گشته ی سیاه

آید به زیر پای چو سوزنده مجمرم

نی خاک جای می دهم نی فلک پناه

نی مرگ می کشد ز کرم تنگ در برم

خاکی که پروریده مرا دوستان کجاست

من خاک دیگران چه کنم خاک بر سرم

تیری ست آتشین که به هر نیزهء شعاع

از ترکش کمانور خورشید می خورم

زین کهکشان مارتن صد هزار چشم

هر شب هزار نیش خورد زار پیکرم

این کاخهای سرزده بر سقف آسمان

کفر است اگر به خاک در دوست بشمرم

امواج « هدسنم[1]» نبرد دل ز کف که من

دیوانهء نوازش دریای دیگرم

«نیلاب»[2] من کجاست که هر روز می گذشت

غوعا کنان ز پیش چو سیمینه اژدرم

تاریک گشت یک سره ایام زندگی

گر کس ز روز حرف زند نیست باورم

نا آشناست هر چه از این پرده بشنوم

بیگانه است هر که در این صحنه بنگرم

دل همدمی ندید به درد آشنا که من

در پیش وی نشسته گریبان خود درم

این عصر معبد زر و سیم است لیک من

نی طالب زرم که طلبکار بوذرم

شد روز ها که نیست نوازشگر ضمیر

گلبانگ آسمانی الله اکبرم

من راست می نگارم و این چپ  نگار ها

خواهند آشنا به حروف مزوّرم

در آشیان مرغ دلم چنگ زد عقاب

اینک به خون  و اشک شده سرخ پرپرم

دیگر مرا ز جام طرب بی نیاز کرد

زهری که روزگار فگنده به ساغرم

هر لحظه زهر می خورم و زنده ام هنوز

زین تنگنا به کوی عدم ره چه سان برم

فرخنده مادرم چو ز دنیا کشید رخت

بسپرد با غرور به دامان کشورم

کشور مرا به سینه ی تنگش گرفت گرم

پر ورد آن چنان که  نپرورد مادرم

لبخند آفتابش جان داد بر  تنم

ابر گهر نثارش شد سایه بر سرم

با عشق بر فروخت نهانخانهء دلم

با اشک شست گرد غم از دیدهٴ ترم

از پر تو امید جلا داد خاطرم

وز صیغهٴ خدای برآراست گوهرم

جز نقش سر بلندی و آزادی و وفا

با هیچ حرف هرزه نیا لود دفترم

یاران کجاست؟ کشور زیبای من دریغ

کاین نیمه جان به پای گرامیش بسپرم

چون کشته شمع سر به رواقش فرو نهم

چون پر شکسته مرغ به بامش فرا پرم

عصر مفا سد است کجا رخت خود کشم

دور مظالم است کجا بار خود برم

دیروز بود چشم من و خاک کوی دوست

امروز اسیر قاصد و بال کبوترم

جان می دهم به مژده اگر آورد نسیم

مشتی غبار از سر و بالین مادرم

فرخنده طا لعی که صبا دسته های خار

آرد به من ز خاک شهیدان کشورم

کان را نهم  بجای مژه روی چشم خویش

یا بر فراز سر چو گرانمایه گوهرم

پیری رسید و جای گهر می چکد کنون

خونابهء سرشک ز کلک سخنورم

یک داغ به نگشته فلک آزمون کند

هر دم به رنگ دیگر و با داغ دیگرم

جای عنان نهاد به دستم عصا دریغ

تا من عصا زنان سفر مرگ بسپرم

تابوت آتشین شده در چشم من جهان

از هر جهت گرفته سرا پا در اخگرم

 

گر مرده ام تپیدن بیجا برای چیست

ور زنده ام چگونه به تابوت اندرم

    نیوجرسی 1359



[1] هدسن: رودی در امریکا

[2] - نیلاب: رودی نزدیک زادگاه شاعر در شمال کابل

نوشته شده توسط   | لینک ثابت |

برگریزا ن شنبه هجدهم خرداد 1387 23:46

ا کنون که سپا ه برگریزا ن      بر سبزه و گل کشیده شبخون

گل ها ی چمن به نا مرا دی     یکسر شده زرد و زغفرا ن گون

شمشا د بلند گردن ا فرا ز       ا ز هیبت با د گشته وا ژون

زا ن قوم خزا ن رسیده کن یاد

در خندۀ صبح چون کنی گوش     بر نالۀ زا ر آ بشا را ن

ا ز پردۀ ا بر مطرب شب         چون ساز کند نوای باران

پا ما ل شود چو لانۀ مور          ا ز دهشت مرگبارطوفا ن

زا ن گلشن سیل د یده کن یا د

چون در بن برگها ی لرزا ن       آن مرغک شا د سا یه پرور

ا ز گرمی مهر با ر خورشید       گلبا نگ نشاط را کند سر

نا گاه ، گرسنه با زخونخوا ر      بر با ید ش از کنا ر ما در

زا ن طفل جگر دریده کن یا د

گر نو گل تا زه را شنیدی             شب چرخ چه خا ک بر سرش کرد

بسپرد بدست با د بی رحم         تا زا ر و زبون و پر پرش کرد

آخر به هزا ر گونه خوا ری     از خاره و خا ر بستر ش کرد

زا ن دختر خون تپیده کن یا د

گویند اگر وطن فروشی         د ر پر چم غیر جا گرفته

نا موس و طن به با د دا ده    رو ا ز حرم خدا گرفته

اهریمن زشت د د منش را     بر مسند کبر یا گرفته

زا ن بندۀ زر خریده کن یا د

بینی چو ز تاب داده پولاد           زنجیر به دست و پا ی شیری

بینی چو غزا ل کوهسارا ن       افتاده به بند چون ا سیری

بر با ل عقا ب مست و آ زا د     خورده ز کما ن غد ر تیری

مردا ن بخون کشیده کن یا د

گر تیره شود فضا ی ا مید          هشدا ر ، که نیست جا ودا نه

هر شا م که آ فتا ب گردد           ا ز صحنۀ آ سما ن کرا نه

آ ن ا بر سیا ه شوم بند د             پیوند به ظلمت شبا نه

در دا من شب ، سپیده کن یا د

هر قطرۀ خون تو در آ ن خا ک     سا زندۀ نسلهای فر دا ست

هر تا بش تیغ تو درین شا م         روشنگر روز ها ی زیبا ست

در برق نگا ه غا زیا نت            دا نی که چه مژ ده ها هویدا ست

تا یید خدا رسیده کن یا د

حرفی ا ست دروغ دعوی صلح     وین ا نجمن حقوق سا ز ا ن

با زیگة قدرت ا ست و تذویر        سر تا سر آ ن بلند ا یو ا ن

خو اهی که فریب ا ین دو نیرو    بینی به نگا ه خویش عریا ن

                                                    زآ ن صحنۀ مهره چیده کن یا د     

نوشته شده توسط   | لینک ثابت |

شکوه جمعه هفدهم خرداد 1387 11:7

شکوه

 

به داغ نامرادی سوختم ای اشک طوفانی

به تنگ آمد دلم زین زند گی ای مرگ جولانی

درین مکتب نمیدانم چه رمز مهملم یارب

که نی معنی شدم ، نی نامه ای ، نی زیب عنوانی

ازین آزادگی بهتر بود صد ره به چشم من

صدای شیون زنجیر و قید کنج زندانی

بهر وضعی که گردون گشت ، کام من نشد حاصل

مگر این شام غم را مرگ سازد صبح رخشانی

ز یک جو منتِ این ناکسان بردن بود بهتر

که بشگافم به مشکل صخره سنگی را به مژ گانی

گناهم چیست ، گردونم چرا آزرده میدارد ؟

ازین کاسه گدا دیگر چه جستم جز لب نانی ؟

نوشته شده توسط   | لینک ثابت |

سیمای استاد خلیلی در آیینه اشعارش چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 0:50


سیمای استاد خلیلی در آیینه اشعارش ( بخش اول)      

                  

صد غوطه به دریای ادب زن چو خلیلی        وانگه سخن نغز گهروار برآور

                                    

"شعر،آه اشک آلوده است و فرآورده دل دردمند.شعر باده‌ی  ناب و روشنی است در جامی از احساس ناب، معنی ،جوهر شعر است و لفظ چون نقاش صورت گر معنی. شعری که در آن درد نباشد صورت زیبایی بیش نیست شعر آواز دل است و ترجمان راز دل.    شعر گنجینه ایست گران مایه و گوینده این گنج زیر عرش خدای قرای دارد و کلید در این گنجینه به دست کسی است که وی درس عشق از دنیای  دیگری  فرا گرفته دنیایی ماورای این جهان، دنیایی که پاکیزه از گرد حادثات است.

سخن آن چشمه‌ی  جان‌آفرین است که در آفرینش گو هری گرامی تر از آن نمی‌توان یافت . از این گوهر و الا جهانی آفریده‌کلید پایان‌بَر و روشن اخترانی.

و شعر و سخن است که این جهان  مادی را با همه دردها و رنج‌هایش گوارا می‌سازد.در عصری که ماده بر جهان چیره گشته  و عقل بشر اسیر چنگال ماشین است ، ازاین عصر هولناک،گواراتر و آرامش‌بخش تر جهانی است که آفریده کلک سخنوری  باشد و شاعر و سخنور بزرگ شاگردی یزدانی میکند و ما را بسوی عالم انوار می‌برد.                                                                    

شاعر دقیقه یاب دبستان فطرت است           از حرف حرف راه به اسرار می برد

شاعر سرود دلکش آزادی بشر                    در پیش پیش رهرو ادوار می برد

آوازهء شکستن زنجیر بردگیست                  سازی که او به محفل احرار می برد

و خلیلی آن شاعر بزرگ است که سرود دلکش آزادی انسان را سر می‌دهد . شعر او صدای شکستن زنجیرهای برد گیست ،تیغ دشمن فگنی است که در سینه ء روزگار فرورفته است.آثار بیش بهای این شاعر گران‌قدر زمان ما از نظر موضوع و محتوا دو

بخش دارد که حاکی از دو دوره زندگی اوست. کودتای ننگین هفت ثور حد فاصل میان دو بخش است. اشعار نخستین دوره که بیشتر در وصف زیبایی های طبیعت ، عشق و جوانی و ستایش وطن است موضوعات   فلسفی، حکمی و انتقادی را نیز احتوا میکند از نظر زیبایی و شیوایی هر کدام در حد کمال است و با آثار شیوای سخن‌پردازان نامی سده‌های نخستین همسری میکند این دوره بیشترین سالهای عمر شاعر را در بر می‌گیرد.

در دوره دوم که شامل دهه اخیر عمر اوست ، دگرگونی در روح و روان شاعر بروز میکند که موضوع بحث این نگاشته اشعار بازپسین سالهای عمر اوست و بررسی نحوه فکر و اندیشه و جهان‌بینی این ابرمرد دنیای شعر و ادب معاصر دری از ورای سروده‌هایش .

تاریخ ادبیات غنامند دری از بزرگ‌مردان و شاعرانی یاد میکند که دو دوره زندگی‌شان حاکی از دونحوهء اندیشه و بیان است. یکی از این شاعران حکیم ناصرخسرو بلخی (394-481) گوینده توانای زبان دری است که در آغاز جوانی به دربار شاهان غزنه راه یافت و به صفت دبیر و ادیب با درباریان پیوست. پس از سالیانی چند به مرو مقر فرمانروایی شاهان سلجوقی شتافت و در آنجا به شغل دیوانی پرداخت ولی بعد از چهل سالگی از مشاغل دیوانی و امور دنیایی و دربار شاهان کناره گرفت به سیر و سیاحت پرداخت و سر انجام در یمگان بدخشان گوشه عزلت گزید و در آنجا پد رود زندگی گفت گویند این تحول در اندیشه و نهاد او در اثر دیدن خوابی بود که او رادگوگون ساخت. اشعار او بیشتر در بیان افکار مذهبی ، حکمی و فلسفی است . وی زبان به مدح نگشود و "در زیبای دری را در پای خوکان نریخت"خلیلی قصیده "کژدم غربت  "را به اقتفای  قصیده‌ای از حکیم بلخی سروده است . حجت‌الاسلام امام ابو حامد محمد غزالی (متوفی505) از متکلمان و عارفان مشهور سده پنجم هجری است که در اوایل جوانی صیت شهرتش همه جا را فراگرفت و چند بار از طرف ملک شاه به رسالت نزد خلیفه بغداد رفت و منصب تدریس در نظامیه ء بغداد را که بالاترین منصب علمی آن دوره بود به‌دست آورد اما درسی و نه سالگی انقلاب روحی دروی پدید آمد در اواخر سال 448 از سمت تدریس استعفا کرد و علوم رسمی را ترک گفت و به اعتزال گرایید . امام احمد غزالی برادر خود را در نظامیه جانشین ساخت و خود  راه سفر در پیش گرفت و مدت ده سال به سیر و سیاحت پرداخت.

                                                                                                         حکیم سنایی غزنوی (متوفی 545) شاعر و عارف نام بردار غزنه نیز در اوایل جوانی وابسته به دربار ر سلاطین غزنه بود. مسعود بن ابراهیم و بهرام شاه بن مسعود را مدح کرد. وی بعداً̏ از دربار و درباریان گسست و به عالم عرفان پیوست وی نخستین غزل‌سرای عارف است که افکار و اصطلاحات عرفان را با مضامین عاشقانه آمیخته است. عده‌ای انقلاب فکری سنایی را نتیجه بر خورد او با عارف ژولیده پیر لای خوار دانسته‌اند. استاد خلیلی از حکیم غزنه و پیر لا یخوار بارها در آثارش ذکر کرده است.

 

مولانا جلال‌الدین بلخی ( 604-672) شاعر عارف و سخنور توانای سده هفتم هجری در مرز جهل سالگی به جنین تحول و دگرگونی مواجه شد. مولانا مجالس و وعظ برپا می‌کرد و بر مسند تدریس و ارشاد و تربیه مریدان تکیه داشت. در سال 642 با عارف نامی شمس‌الدین محمد بن ملک داد تبریزی مواجه شد پس از این بر خورد طوفانی   عصیانگر در روح مولانا پدید آمد ترک محراب و منبر و درس گاه گفت از همه برید و در سلک مریدان شمس در آمد مثنوی  معنی و دیوان شمس فراینده این دوره زندگی اوست. مولوی در باره این انقلاب روحی گوید:

عطارد وار دفتر باره بودم              زیردست ادبیان می نشستم

چو دیدم لوح پیشانی ساقی       شدم مست و قلم‌ها را شکستم

 

خلیلی به مولا نا سخت ارادت دارد و او را  مولا و مقتدا و خواجه و آقای خود می‌نامد. روانشناسان مرز چهل سالگی را مرحله دوم بلوغ دانسته‌اند. آن انسان‌های هوشمند و جستجو گر  که تحول بنیادی در روان و اندیشه‌شان راه‌یافته درین سن و یا حدود آن بوده‌اند . اما خلیلی شاعر سالمند و سخن‌پرداز توانای زمان ما سال‌ها جوانی و چهل سالگی را پشت سر گذاشت به کهن‌سالی رسیده بود که انقلاب بی‌خدایان کشورش را به حمام خون بدل ساخت و شاعر را آواره ء شهر و دیار ساخت.          این مصیبت جا نکاه و این واژگونگی در اوضاع‌واحوال وطن ، شاعر دردمند را دگرگون ساخت شعر او را از ایوان به میدان آورد. پس از آن"نفس گرم گهر ساز او گلبانگ دری را با ناله آمیخت" دیگر نوای دل انگیز بلبل دل داغدار شاعر را به نشاط نمی‌آورد در عوض انیس خاطر اندوهگین وی ناله شباهنگ بود که در شام‌های غم انگیز زندگی هم نوا با او نالهء خون‌بار سر می‌داد.

ای مرغ شباهنگ بیا هر دو بنالیم       تا خون چکد از گرمی آوای که امشب

 

پس از آن بهار فاجعه‌آفرین که برای ملت ما اشک و خون و بربا دی و تباهی به ارمغان آورد و اهریمنان به دستیاری بیگانگان به قدرت رسیدند دیگر پرنده سبک‌بال و بلندپرواز خیال این سخنور گرد گل و گلزار عشق و شادکامی و زیبایی بال نزد . یل جولان اندیشه  و خیالش فضای ظلمانی و اندوه‌بار وطن این ماتم‌سرای هزاران مسلمان مظلوم و بی‌دفاع بود و سنگر رزمندگان و مجاهدان باشهامت از آن روز باز مرغ اندیشه و خیالش در آن‌سوی خیبر در آوردگاه حق و باطل در ستیز ه گاه نور و ظلمت در میان غرش سهمگین تانک‌های ویرانگر و هواپیماهای مرگبار سر گردان بود. دیدگاه زیبا بین او که گردش زمان و گذشت سال‌ها آن را فرسوده بود دیگر جز مصیبت و اندوه آوارگان جز سیمای ملکوتی و پر شکوه مجاهدان جز چهره زرد و اندوهگین ستمدیدگان  جز موهای ژولیده و رخسار گرد آلود یتیمان جز درد و خون و اشک چیزی نمی‌دید. آه و اشک انیس شب‌های آوارگی و یار بی‌کسی های او بود و گهرهای تابناک اشک بود که شام‌های تیره‌بختی شاعر را چراغان می‌کرد.


گهر می ریزم از مژگان چو اختر در دل شب ها        به شام تیره بختی ها چراغان این چنین باید

ز سودای دیار و یار بر خود می زنم آتش                دل آتش مزاج خانه ویران این چنین باید

انیسم آه و یارم درد و شامم اشک و صبحم          به خوان زندگی تعظیم مهمان این چنین باید

نوشته شده توسط   | لینک ثابت |