
سیمای استاد خلیلی در آیینه اشعارش ( بخش اول)
صد غوطه به دریای ادب زن چو خلیلی وانگه سخن نغز گهروار برآور
"شعر،آه اشک آلوده است و فرآورده دل دردمند.شعر بادهی ناب و روشنی است در جامی از احساس ناب، معنی ،جوهر شعر است و لفظ چون نقاش صورت گر معنی. شعری که در آن درد نباشد صورت زیبایی بیش نیست شعر آواز دل است و ترجمان راز دل. شعر گنجینه ایست گران مایه و گوینده این گنج زیر عرش خدای قرای دارد و کلید در این گنجینه به دست کسی است که وی درس عشق از دنیای دیگری فرا گرفته دنیایی ماورای این جهان، دنیایی که پاکیزه از گرد حادثات است.
سخن آن چشمهی جانآفرین است که در آفرینش گو هری گرامی تر از آن نمیتوان یافت . از این گوهر و الا جهانی آفریدهکلید پایانبَر و روشن اخترانی.
و شعر و سخن است که این جهان مادی را با همه دردها و رنجهایش گوارا میسازد.در عصری که ماده بر جهان چیره گشته و عقل بشر اسیر چنگال ماشین است ، ازاین عصر هولناک،گواراتر و آرامشبخش تر جهانی است که آفریده کلک سخنوری باشد و شاعر و سخنور بزرگ شاگردی یزدانی میکند و ما را بسوی عالم انوار میبرد.
شاعر دقیقه یاب دبستان فطرت است از حرف حرف راه به اسرار می برد
شاعر سرود دلکش آزادی بشر در پیش پیش رهرو ادوار می برد
آوازهء شکستن زنجیر بردگیست سازی که او به محفل احرار می برد
و خلیلی آن شاعر بزرگ است که سرود دلکش آزادی انسان را سر میدهد . شعر او صدای شکستن زنجیرهای برد گیست ،تیغ دشمن فگنی است که در سینه ء روزگار فرورفته است.آثار بیش بهای این شاعر گرانقدر زمان ما از نظر موضوع و محتوا دو
بخش دارد که حاکی از دو دوره زندگی اوست. کودتای ننگین هفت ثور حد فاصل میان دو بخش است. اشعار نخستین دوره که بیشتر در وصف زیبایی های طبیعت ، عشق و جوانی و ستایش وطن است موضوعات فلسفی، حکمی و انتقادی را نیز احتوا میکند از نظر زیبایی و شیوایی هر کدام در حد کمال است و با آثار شیوای سخنپردازان نامی سدههای نخستین همسری میکند این دوره بیشترین سالهای عمر شاعر را در بر میگیرد.
در دوره دوم که شامل دهه اخیر عمر اوست ، دگرگونی در روح و روان شاعر بروز میکند که موضوع بحث این نگاشته اشعار بازپسین سالهای عمر اوست و بررسی نحوه فکر و اندیشه و جهانبینی این ابرمرد دنیای شعر و ادب معاصر دری از ورای سرودههایش .
تاریخ ادبیات غنامند دری از بزرگمردان و شاعرانی یاد میکند که دو دوره زندگیشان حاکی از دونحوهء اندیشه و بیان است. یکی از این شاعران حکیم ناصرخسرو بلخی (394-481) گوینده توانای زبان دری است که در آغاز جوانی به دربار شاهان غزنه راه یافت و به صفت دبیر و ادیب با درباریان پیوست. پس از سالیانی چند به مرو مقر فرمانروایی شاهان سلجوقی شتافت و در آنجا به شغل دیوانی پرداخت ولی بعد از چهل سالگی از مشاغل دیوانی و امور دنیایی و دربار شاهان کناره گرفت به سیر و سیاحت پرداخت و سر انجام در یمگان بدخشان گوشه عزلت گزید و در آنجا پد رود زندگی گفت گویند این تحول در اندیشه و نهاد او در اثر دیدن خوابی بود که او رادگوگون ساخت. اشعار او بیشتر در بیان افکار مذهبی ، حکمی و فلسفی است . وی زبان به مدح نگشود و "در زیبای دری را در پای خوکان نریخت"خلیلی قصیده "کژدم غربت "را به اقتفای قصیدهای از حکیم بلخی سروده است . حجتالاسلام امام ابو حامد محمد غزالی (متوفی505) از متکلمان و عارفان مشهور سده پنجم هجری است که در اوایل جوانی صیت شهرتش همه جا را فراگرفت و چند بار از طرف ملک شاه به رسالت نزد خلیفه بغداد رفت و منصب تدریس در نظامیه ء بغداد را که بالاترین منصب علمی آن دوره بود بهدست آورد اما درسی و نه سالگی انقلاب روحی دروی پدید آمد در اواخر سال 448 از سمت تدریس استعفا کرد و علوم رسمی را ترک گفت و به اعتزال گرایید . امام احمد غزالی برادر خود را در نظامیه جانشین ساخت و خود راه سفر در پیش گرفت و مدت ده سال به سیر و سیاحت پرداخت.
حکیم سنایی غزنوی (متوفی 545) شاعر و عارف نام بردار غزنه نیز در اوایل جوانی وابسته به دربار ر سلاطین غزنه بود. مسعود بن ابراهیم و بهرام شاه بن مسعود را مدح کرد. وی بعداً̏ از دربار و درباریان گسست و به عالم عرفان پیوست وی نخستین غزلسرای عارف است که افکار و اصطلاحات عرفان را با مضامین عاشقانه آمیخته است. عدهای انقلاب فکری سنایی را نتیجه بر خورد او با عارف ژولیده پیر لای خوار دانستهاند. استاد خلیلی از حکیم غزنه و پیر لا یخوار بارها در آثارش ذکر کرده است.
مولانا جلالالدین بلخی ( 604-672) شاعر عارف و سخنور توانای سده هفتم هجری در مرز جهل سالگی به جنین تحول و دگرگونی مواجه شد. مولانا مجالس و وعظ برپا میکرد و بر مسند تدریس و ارشاد و تربیه مریدان تکیه داشت. در سال 642 با عارف نامی شمسالدین محمد بن ملک داد تبریزی مواجه شد پس از این بر خورد طوفانی عصیانگر در روح مولانا پدید آمد ترک محراب و منبر و درس گاه گفت از همه برید و در سلک مریدان شمس در آمد مثنوی معنی و دیوان شمس فراینده این دوره زندگی اوست. مولوی در باره این انقلاب روحی گوید:
عطارد وار دفتر باره بودم زیردست ادبیان می نشستم
چو دیدم لوح پیشانی ساقی شدم مست و قلمها را شکستم
خلیلی به مولا نا سخت ارادت دارد و او را مولا و مقتدا و خواجه و آقای خود مینامد. روانشناسان مرز چهل سالگی را مرحله دوم بلوغ دانستهاند. آن انسانهای هوشمند و جستجو گر که تحول بنیادی در روان و اندیشهشان راهیافته درین سن و یا حدود آن بودهاند . اما خلیلی شاعر سالمند و سخنپرداز توانای زمان ما سالها جوانی و چهل سالگی را پشت سر گذاشت به کهنسالی رسیده بود که انقلاب بیخدایان کشورش را به حمام خون بدل ساخت و شاعر را آواره ء شهر و دیار ساخت. این مصیبت جا نکاه و این واژگونگی در اوضاعواحوال وطن ، شاعر دردمند را دگرگون ساخت شعر او را از ایوان به میدان آورد. پس از آن"نفس گرم گهر ساز او گلبانگ دری را با ناله آمیخت" دیگر نوای دل انگیز بلبل دل داغدار شاعر را به نشاط نمیآورد در عوض انیس خاطر اندوهگین وی ناله شباهنگ بود که در شامهای غم انگیز زندگی هم نوا با او نالهء خونبار سر میداد.
ای مرغ شباهنگ بیا هر دو بنالیم تا خون چکد از گرمی آوای که امشب
پس از آن بهار فاجعهآفرین که برای ملت ما اشک و خون و بربا دی و تباهی به ارمغان آورد و اهریمنان به دستیاری بیگانگان به قدرت رسیدند دیگر پرنده سبکبال و بلندپرواز خیال این سخنور گرد گل و گلزار عشق و شادکامی و زیبایی بال نزد . یل جولان اندیشه و خیالش فضای ظلمانی و اندوهبار وطن این ماتمسرای هزاران مسلمان مظلوم و بیدفاع بود و سنگر رزمندگان و مجاهدان باشهامت از آن روز باز مرغ اندیشه و خیالش در آنسوی خیبر در آوردگاه حق و باطل در ستیز ه گاه نور و ظلمت در میان غرش سهمگین تانکهای ویرانگر و هواپیماهای مرگبار سر گردان بود. دیدگاه زیبا بین او که گردش زمان و گذشت سالها آن را فرسوده بود دیگر جز مصیبت و اندوه آوارگان جز سیمای ملکوتی و پر شکوه مجاهدان جز چهره زرد و اندوهگین ستمدیدگان جز موهای ژولیده و رخسار گرد آلود یتیمان جز درد و خون و اشک چیزی نمیدید. آه و اشک انیس شبهای آوارگی و یار بیکسی های او بود و گهرهای تابناک اشک بود که شامهای تیرهبختی شاعر را چراغان میکرد.
گهر می ریزم از مژگان چو اختر در دل شب ها به شام تیره بختی ها چراغان این چنین باید
ز سودای دیار و یار بر خود می زنم آتش دل آتش مزاج خانه ویران این چنین باید
انیسم آه و یارم درد و شامم اشک و صبحم به خوان زندگی تعظیم مهمان این چنین باید

