دوستان تنها نه من راه وطن گم کرده ام

دوستان تنها نه من راه وطن گم کرده ام

بیخودم چندان که نام خویشتن گم کرده ام

بعد عمری جست و جو دانستم آخر ای دریغ

کان چه پیدا در نهادم بود، من گم کرده ام

نی رفیق همدمی نی ره شناس محرمی

مرغ بی بال و پرم راه چمن گم کرده ام

چون رسم در منزل، تحقیق، یاران چون رسم؟

من که صد گنج یقین در و هم وظن گم کرده ام

یافتم آخر به تنهایی نهان از چشم غیر

آنچه را در پیشگاه انجمن گم کرده ام

گردباد آه پیچد روز و شب در سینه ام

تا برآید یک نفس راه دهن گم کرده ام

از سخن داد مرا بستان که تا پایان عمر

معنی ناگفتنی را در سخن گم کرده ام

نیایش

آنچه از طاقت بلند است ای خدا

نیست جز یاس از قبول التجا

مضطری در مانده آواره ای

بی پناهی بیکسی بیچاره ای

نا امید از بار گاه آن و این

گر گذارد پیش تو سر بر زمین

تو هم از در گاه خود دورش کنی

از درامید محجورش کنی

نشنوی فریاد یا رب های وی

ناله سوز نده شـبهای وی

آن نیایش ها که پرورده بخون

وان دعا ها کز دلش جوشد برون

کیست ای دادار تا دادش دهد

گوش بر سوز نده فریادش دهد

ای خدا اگر بگسلی این رشته را

رشته یی با اشک و خون آغشته را

کیست تا این رشته را بندد بهم

جز تو ای سلطان با لطف و کرم

منبع مجموعه شب های آوارگی استاد خلیلی

مــن اگــــــر دیوانه ام، زنجیر کــــــــو

Khalilullah Khalili

مــن اگــــــر دیوانه ام، زنجیر کــــــــو؟

گـــــــــر اسیر دانشم، تــــدبیر کــــــــو؟

گــــــــر ز خاکم، این رمیدن ها زچیست؟

ور زبــــادم، آرمیدن هــــــــــا ز چیست؟

گـــــــر ز آتش، پس چــه شد خاکسترم؟

شد کجا دود و شــــــرار و اخــــــگرم؟

گــــــــــر شدم پیدا بــــــــه اقبال سجود،

از سجود بـــــــی حضور من چه سود؟

سجده نی، این خـاک مالیدن بــه روست

در ریــــــــــــای من ضیاع آبــــروست

گـــــــر شدم پیدا کــــــــه نزد این و آن

ســــــــر نهــــــــم بهر ادای امتنــــــان،

پس ز فـــــرقم تاج کرّمنا چــــــه شـــد؟

آن همـــایون مسند اعـــلی چـــــــه شد؟

گـــــــر شدم پیدا که پــــــــردازم سخن

شمع ســــــان سوزم میــــــــــان انجمن

سوختــــــم، اما چه شد انـــــــــــوار من؟

تـــابش پـــــــــــاینده ی گفتـــــــــار من

عقل دادنــــــــــدم که دانـــم رازِ دوست

من ندیدم زین ظواهر غیــــــــــر پوست

یـــــــــا نـــــگاه دانش من خیره شـــــــد

یـــــــا گهر پنهـــــان در آب تیره شـــــد

هر دو گر باشد چنین، پس چـــاره چیست؟

چــــــاره ساز مـــــــــردم آواره کیست؟

                          * * *

گـــــــر شدم پیدا که در زحمت شـــــوم،

دیـــــگران را مـــــایهء راحت شــــــوم،

دیگران بهر چــــــــــــه در زحمت درند؟

از وجــــــود من چرا محنت بــــــــــرند؟

من که خود در کــــــــــار خود آواره ام،

در غـــــــــم و درد کســـــــان بیچاره ام

گــــــــــــــر شدم پیدا که مشت خاک من

سازد آبـــــــــاد ایـــــــــــن شبستان کهن،

از چه رو یکبـــــــــاره ویرانش کننـــــد؟

با عـــــدم همدوش و یکسانش کنـنــــــــد

گـــــــــــــر شدم پیدا بـــــــــرای امتحان،

امتحان و مشت خـــــــــاکی ناتــــــــوان؟

پس مــــــــرا دادند عزّ جــــــــــان و تن

تا در آغوش لحـــــد ســـــــــــــازم وطن

پیکر خود را بـــــرم تـــا گـــــــــورِ تار

سازم از تن طعمه بهـــــــــر مور و مار

پس بیـــــــــــار، ای مطرب جانسوز! نَی

نـــــــاله سرکن از لب خــــــــونبارِ وَی

بـــــــر، سلام من به گــــــــــــور تار من

گو، پیام من بـــــه مــــور و مـــــــار من:

 

آهسته بزن دندان در جسم نــــــزار من

تا گـــــوش تو نخراشد از نالهء زار من

گر آب و گِلــی بودم، یا جان و دلی بودم

گــــــم گشت فروغ من، افسرد شرار من

خندیدم و بالیدم، خون گشتـــــــــم و نالیدم

افتادم و خوابیدم، خندند به کــــــــــار من

افسوس که این موران هرگزنکنند ادراک

سوز من و درد مــــــن در قلب فگار من

از داغ جگربرخیز وزخون دلم شو رنگ

ای سبزه که می رویی ازخاک مزار من!

بیرنگ

ره آورد اشک و خون با صدای استاد خلیل الله خلیلی

ره آورد اشک و خون با صدای استاد خلیل الله خلیلی

از اردوگاه آوارگان از پیشاور

خلیل الله خلیلی

مرا پرسند یاران، تا چه دیدم در آن آشوبگاه دردمندان

در آن ماتمزده شهر جگر خوار در آن صحرای وحشتزای ویران

 

چه بیند کس در آن وادی که باشد زمین خون، آسمان خون، دشت و در، خون

چه بیند کس در آن محشر که هر شب رسد فریاد غم تا چرخ گردون

 

به جای نور از چشم ستاره همه شب اشک ریزد، اشکِ خونین

سحر دامان سیمین افق را ز خون مرد و زن یابند رنگین

 

سرِ خاری ندیدم من در آن دشت که از خون شهیدی لاله گون نیست

ندیدم در اَتَک موجی سحرگاه که غلتیده میان اشک و خون نیست

 

به شیدایی نهادم سر به صحرا میان چادر بی خان و مان ها

پریشان خاطران، بی دست و پایان ز وضع زندگانی سر گران ها

 

چه سیما های زرد زعفران گون که گرد غربتش بر رخ نشسته

چه پیکر ها که جلاّد ستمکار سر و دست و دماغش را شکسته

 

عقابی پیر بودم من، که ایّام به بال چرخ پروازم زده سنگ

نه نیروی پریدن بود در بال نه یارای گرفتن بود در چنگ


اشکها و خونها، ص 149

شکسته بال

مرغی شکسته بالم، راهی به آسمان کو؟            
در روز بیکسی ها یاران مهربان کو؟
گر بر زمین نهم سر، کو گوشۀ فراغی؟            
ور بر فلک گریزم اسباب و نردبان کو؟
بر خوان زندگانی مهمان اشک و خونیم            
کس نیست تا بپرسد احسان میزبان کو؟
این حرفهای بیجان، این لفظهای مُرده            
در شرح عشق گنگ اند، جز اشک ترجمان کو؟
هم روز تیره گردید، هم شام تیره تر شد            
گمگشتۀ زمینیم، انوار آسمان کو؟
نیم شب است و یادش آتش زده به جانم            
قربان چشم ساقی آتش نشان جان کو؟
در شهر ناشناسان با هم درخت واریم
صد شکوه ماند در دل تا سر کنم زبان کو


اشک ها و خون ها، ص 90

 

روزی

شود خاموش آیا مشعل این اختران روزی؟

ز هم پاشد مگر هنگامه ای کون و مکان روزی؟

بود کاین لعبت افسردۀ سیّارۀ خاکی

از ین آواره گردی ها نشیند ناگهان روزی؟

نه خندد بلبل از مستی، نه نالد آبشار از غم

بسوزد خار و گل را باغبان در بوستان روزی

بسی بارید سنگ فتنه گردون بر در و بامم

خدایا! بشکند کی شیشه های آسمان روزی؟

سرود صبح را دیگر نخواند مرغ در گلشن

اگر بیند چو من خود را جدا از آشیان روزی

عجب نبوَد که آن قوم برهنه پای زحمتکش

حقوق خویش بستاند ز دزد کاروان روزی

بود تا عشق و من در خلوت دل دور از اغیار

به همدیگر عیان سازیم اسرار نهان روزی

دیوان خلیل الله خلیلی

 

لذت فقر

لذت فقر از حریم شاه نتوان یافتن

یوسف دل در بن این چاه نتوان یافتن

صرف شد عمر گرانمایه به میل این و آن

یک نفس در زندگی دلخواه نتوان یافتن

هر یکی ما را به راهی برد و منزل دور ماند

جاده چون بسیار گردد راه نتوان یافتن

چشم بر همه نه که در غفلت بود آسودگی

خواب راحت با دل آگاه نتوان یافتن

عمر آخر گشت و شام تیره ای ما طی نشد

یک سحر در این شب کوتاه نتوان یافتن

تا چراغ عشق تابد در خرابات مغان

روزن نوری جز این درگاه نتوان یافتن

سوختن در عشق تو خوشتر بود از لطف غیر

گرمی خورشید از صد ماه نتوان یافتن

جده-1346

با خلق نکو بزی که زیور این است

با خلق نکو بزی که زیور این است

در آینه ی جمال، جوهر این است

آن قطره ی اشکی که بریزد بر خاک

بردار که گنج لعل و گوهر این است

منبع: گنج ور

خلیل‌الله خلیلی

خَلیل‌الله خَلیلی مشهور به استاد خلیلی (زادهٔ ۱۲۸۶ در کابل – درگذشتهٔ ۱۳۶۶ خورشیدی در اسلام‌آباد) شاعر فارسی‌گوی معاصر افغان است.

 

خلیل‌الله خلیلی در سال ۱۲۸۶ خورشیدی (۱۹۰۷ میلادی) در باغ جهان‌آرای کابل متولد گردید. پدرش محمدحسین‌خان مستوفی‌الممالک از بزرگان منطقهٔ کوهستان در شمال کابل و وزیر مالیهٔ عهد امیر حبیب‌الله خان بود که بعداً به فرمان امان‌الله خان به دار آویخته شد. 
وی در سنین طفولیت والدینش را از دست داد و درس را در نیمهٔ راه رها کرد. او سال‌ها در کابل، کوهستان و بلخ زیست و در پست‌های اساسی زیادی در سازمان‌های دولتی داخل و خارج افغانستان کار کرد. در اوایل دههٔ بیست خورشیدی به سمت معاون دانشگاه کابل به کار گماشته شد. در سال ۱۳۳۰ ریاست مستقل مطبوعات را به‌عهده گرفت و در سال ۱۳۳۲ به‌عنوان مشاور عالی سلطنتی در دربار محمد ظاهر شاه خدمت کرد و نیز مدتی نمایندهٔ مجلس بود و در سال‌های نخستین دههٔ ۵۰ به‌عنوان سفیر کبیر مدتی در عربستان سعودی و سپس در عراق مشغول به کار بود.
جدای مناسب اجرایی، موقعیتی بود که خلیلی در عالم ادب کسب کرد و به‌زودی نامدارترین شاعر افغانستان بدل گشت.
خلیلی پس از کودتای هفت ثور سفارت را ترک گفت و مدتی در اروپا و آمریکا به سر برد. اما به سبب عشق وطن دیر در آن‌جا نپایید. او پس از آن به پاکستان رفت و در کنار هزاران هموطن آواره‌اش مسکن گزید و در این دوره آثار بسیاری از خود به جای گذاشت.
خلیلی در مجموع ۶۲ اثر منظوم و منثور در عرصه‌های مختلف هنر، ادب، سیاست، فلسفه و عرفان دارد که بیشترشان در داخل و خارج از افغانستان به چاپ رسیده‌است. آثار هرات، سلطنت غزنویان، فیض قدس، احوال و آثار حکیم سنایی، از بلخ تا قونیه، یمگان، نی‌نامه و عیاری از خراسان، آثار پژوهشی او هستند.
عبدالغفور روان فرهادی پژوهشگر و نویسندهٔ افغان و نمایندهٔ پیشین افغانستان در سازمان ملل متحد، در صدمین سالگرد زایش خلیل‌الله خلیلی، قدرت بیان او را کم نظیر توصیف کرد.
خلیلی اعتبار بسیاری نیز در میان فارسی‌زبانان ایران نیز کسب کرده بود. چنانچه مقامات دانشگاهی و حلقه‌های ادبی ایران دوبار در سال‌های ۱۳۳۵ و ۱۳۴۰ از وی دعوت نمودند و خلیلی مورد استقبال فراوان حلقه‌های فرهنگی ایران قرار گرفت. چنان‌که تقریظ‌هایی را که عبدالرحمن پژواک، رضازاده شفق، بدیع‌الزمان فروزانفر، لطفعلی صورت‌گر و شمس‌الدین مجروح بر دیوان اشعار او نگاشته‌اند.
زمانی، خلیل‌الله خلیلی در سوگ ملک‌الشعرای بهار سروده بود:

                          زآغاز تاریخ، ایران و افغان                                            سر خوانِ دانش و اخوان نشسته

                          ز باغی دو سرو روان قد کشیده                          به شاخی دو مرغ خوش‌الحان نشسته

 

خلیل الله خلیلی در بهار ۱۳۶۶ خورشیدی در شهر اسلام‌آباد کشور پاکستان درگذشت. جسد وی پس از ۲۵ سال از درگذشتش، از پاکستان به کابل منتقل و در مراسم رسمی در محوطه دانشگاه کابل و در کنار آرامگاه سید جمال‌الدین افغان به خاک سپرده شد.
در مراسم خاکسپاری مجدد وی اعضای خانواده او، شماری از اعضای کابینه، استادان دانشگاه کابل و دوست‌داران این شاعر شرکت کردند.

منبع: رادیو فرهنگ

آه نیمه شب

استاد خلیل الله خلیلی و فرزندش مسعود خلیلی

 

آه نیمه شب

در سال ۱۳۲۴ شمسی  در زندان ارگ با ذغال به دیوار نگاشته شده است.

    به گفته مسعود خلیلی فرزند استاد، استاد خلیل الله خلیلی که در زندان ارگ زندانی بوده شب پیامبر را خواب می بیند و این شعر را با ذغال بر دیوار زندان می نویسد.

     فردای آن که زندانبان به زندان سر می زند و این شعر را نقش  بر دیوار زندان می بیند و می خواهد آن را پاک کند که استاد مانع میشود و جریان دیدن پیامبر را در رؤیا  که باعث سرایش این شعر شده را می گوید و زندانبان نیز از بیم جانش و محمد هاشم خان (صدر اعظم وقت)  که گر ازین جریان باخبر شود او را سخت مجازات خواهد کرد.

 

آهی که نیمه شب زند از سینه سر همی

از طارَم سپهر نماید گذر همی

جریان سیل خون، نبُوَد افتخار مرد

مرد آن بُوَد که خشک کند چشم تر همی

یک مشت استخوان و رگ و پوست بیش نیست

چون نیک بنگری سر و پای بشر همی

این قالب شکسته نیرزد به هیچ اگر

نبوَد به سینه اش دل صاحب اثر همی

شد پنج ماه، خسته به زندان فتاده ام

قفل است روز و شب، سرم این شومْ در همی

نی جلوهٔ ستارهٔ، نه سیمای ماهتاب

نی نور آفتاب، نه باد سحر همی

آن جبهۀ گشادۀ زیبندۀ فلک

یک لحظه می نماید بس مختصر همی

آن هم ز پشت پنجره، گویی نموده است

اهریمن زمانه جبین تُرش تر همی

چشم ستاره کور شود شامها که نیست

بر آشنای بی کس خویشش نظر همی

پای نسیم بشکند، آخر چه می فتاد

 گر می گرفت یک سحر از من خبر همی؟

گویند نوبهار شد و سبزه سرکشید

گلها دمید باز به هر بوم وبر همی

گویند آبها شده روشن چو آفتاب

غلتان شدند از سر کوه و کمر همی

گویند مرغکان بهاری به بوستان

کردند باز نغمۀ توحید سر همی

گویند طفل من، گل من، نوبهار من

آن نازدانه مرغک بی بال وپر همی

نو باز کرده لب به سخن چون گل سپید

وز لعل خویش تازه فشاند شکر همی

چون صید زخم خورده به حسرت کند نگاه

در روی هرکسی به هوای پدر همی

زین داستانِ تیره، دلم سخت ملول

ای مرغ! ناله یک دو نفس بیشتر همی

زین تنگنا به کشور خورشی کن سفر

یعنی بر آستانۀ خیر البشر همی

آن جوهر شریف که در بطن کاینات

چشم جهان ندیده چو وی یک گهر همی

پشمین قبای وادی لم یزرع حجاز

سلطان بی سریر و شه بی کمر همی