آموزگار بزرگ «بر مزار اقبال در لاهور»
ای که ما را گردش چشم عقاب آموختی!
دیدۀ بیدار خود را از چه خواب آموختی؟
شام جمعی را نمودی از فروغ فیض،روز
تیره شب را روز کردن، ز آفتاب آموختی
خفتگان را با صریر شعله انگیز قلم
صد تکان دادی و چندین انقلاب آموختی
گردن احرار در یوغ اسارت بود خم
بند بگسستن به مردم از رقاب، آموختی
زندگی- گفتی- خط فاصل بود با بندگی
این دلیل قاطع از فصل الخطاب آموختی
هرسؤالی را که مشکل بود بر عقل سلیم،
از دبستان دل آن را صد جواب آموختی
با رموز بیخودی، راز خودی آمیختی
مشت خاک مرده را رفتارِ آب آموختی
کاروان در راه و منزل دور و دشمن در کمین
رهروان شرق را درس شتاب آموختی
عقل را ره، شوق را جان، قلب را ذوق حضور
این به در واماندگان را فتح باب آموختی
خواجه را گفتی ننوشد بعد ازین خون فقیر
بینوا را راه ورسم اعتصاب آموختی
آه از آن ملّت که باشد یأس در راهش حجاب
ای امید قوم! تو رفع حجاب آموختی
مولوی در گوش جانت گفت رازی بس بزرگ
زان معلّم معنی ام الکتاب آموختی
ملّت توحید را از مکرِ دنیای فرنگ
حرف حرف و فصل فصل و باب باب آموختیُ
در کهن تاریخِ شرق انگیختی شور نوین
شوکت پارینه را عهد شباب آموختی
دوستان همزبان و هموطن را سلام تقدیم باد.