روزی

شود خاموش آیا مشعل این اختران روزی؟
ز هم پاشد مگر هنگامه ای کون و مکان روزی؟
بود کاین لعبت افسردۀ سیّارۀ خاکی
از ین آواره گردی ها نشیند ناگهان روزی؟
نه خندد بلبل از مستی، نه نالد آبشار از غم
بسوزد خار و گل را باغبان در بوستان روزی
بسی بارید سنگ فتنه گردون بر در و بامم
خدایا! بشکند کی شیشه های آسمان روزی؟
سرود صبح را دیگر نخواند مرغ در گلشن
اگر بیند چو من خود را جدا از آشیان روزی
عجب نبوَد که آن قوم برهنه پای زحمتکش
حقوق خویش بستاند ز دزد کاروان روزی
بود تا عشق و من در خلوت دل دور از اغیار
به همدیگر عیان سازیم اسرار نهان روزی
دیوان خلیل الله خلیلی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۶ ساعت 8:53 توسط
|
دوستان همزبان و هموطن را سلام تقدیم باد.