خلیلی و مخفی

 

اعلیحضرت معظم همایونی  از کمال توجهی که به ار باب هنر داشتند در سال 1338 پس از سفر پامیر در کلبه ی شاعره ی کهن سال حقیقت نگر بدخشتان مخفی تشریف بر دند و او را مورد عنایت و مرحمت خاص شاهانه قرار دادند

استاد خلیلی در آن مسافرت این شعر را انشاد نموده  به مخفی ارمغان کرد

 

خوشم که خضر رهم شد فروغ یزدانی

که بشنوم سخن مخفی بدخشانی                                          

کس که ملک سخن را کند به (فیض آباد)

خدای باد نگهبان وی ز ویرانی                                           

کنم ز لعل بدخشان به شعر وی دل خوش

که نزد اهل دل این باقی است و آن فانی                                        

چه خسروان که ازین خاکدان برون رفتند

که نام شان نشناسد کسی با آسانی                                           

ببین بناصر خسرو که بعد نهصد سال

هنوز عرش سخن را کند سلیمانی                                        

درین زمانه که رازی نمانده در پرده

ز پرده آر برون راز های پنهانی                                     

عروس شعر که در حجله است گرد آلود

بآب طبع بشویش غبار پیشانی                                        

بخامه ی دو زبان شانه زن بگیسویش

که نغز نیست به زلف سخن پریشانی                                         

بگوش دختر افغان بخوان پیام حیات

که مادری تو واز درد دختران دانی                                     

 

جواب مخفی:

تو ای ادیب سخن سنجی و سخندانی

درین زمانه تو غواض بحر عرفانی                                         

تو اوستاد سخن پروران این دوری

ز طبع ملک سخن راکنی جهانبانی                                       

بسوی اهل سخن لطف تو از ان بیش است

که سوی کلبه ی عاجز شدی به مهمانی                                                       

مرا که کلشن طبعم خزان شده افسوس

که از سخن قدمت را کنم گل افشانی                                                          

به نزد اهل خرد مخفیا مکن هرگز

به عقل ناقص خود نسبت سخندانی

 

 

استاد خلیل الله خلیلی  و شیون

 

استاد خليلی در مسافرت اول به مشهد ، يک شب در منزل يکی از معاريف صاحب دل خراسان مهمان بود ، درين ضيافت ، اقای صادق سرمد و آقای سيد محمد فرخ و جمعی ديگر از اهل عرفان بشمول هنديه دختر شاه امان الله غازی و شوهر ايرانی  او کاظم ملک نيز حضور داشتند.

اين مطلب بر بيشتر از حاضران روشن نبود که پدر استاد در نهضت امانی کشته شده است ، ولی استاد ازاين ناحيه تاثری در دل داشت.

برخورد اين دو هموطن طبعا عواطفی را بايد تحريک ميکرد ، چنانچه خليلی قلم برداشت و روی عاطفهً هموطنی ، اين ابيات را بر سياق ابيات نظامی که بزبان دارا به اسکندر گفته بود روی کاغذ ريخت :

نه گويم که والا ترين گوهری                                 سپردم به نامی ترين شوهری

اسيری ولايــت برافشانده ای                                  پدر کشته ای بی پدر مانده ای

سپردم به زنهـــار اسکندری                                  تو دانی و فــردا و اين داروی

 

اين ابيات که اشاره ايست به پيوند هنديه با کاظم ملک از يکسو ، و از سوی ديگر کشته شدن پدر استاد را در نهضت امانی هم منعکس ميکند ، گرچه بين سيد محمود فرخ و خليلی با سرگوشی رد و بدل شده بود ولی بعدا فرخ مطلب را در مجلس مطرح کرد و مجلس از حالت عادی خارج شد ، در حاليکه  ازچشمان استاد خليلی اشک می باريد و سايرين هم تحت تاثيرعواطف قرار گرفته بودند و اشک می ريختند ، خليلی افزود اميدوارم اين اشک ها غبار کدورت ها را ميان دو هموطن بشويد. در اين موقع خانم هنديه از جا برخاست و انگشتر طلايی پدر خود را که سجع مهر پدرش را در روی خود داشت به استاد خليلی هديه کرد. استاد خواست او را ببوسد ، اهل مجلس زن و مرد به گريه افتادند و در اين ميان صادق سرمد هم اشک ميريخت و هم حسب حال استاد خليلی ، غزلی را که هفت بند است فی المجلس انشاد و قرائت کرد و مجلس را با شور شگفت انگيز پايان داد. و اين رخداد جالب در صفحهً زندگی خانم هنديه و استاد خليلی و اهل مجلس در دل تاريخ بيادگار باقيماند.

دو بيت اين غزل را برگزيده ،  تقديم شما می کنم :

گرچه در ملک سخن خسرو صاحب جـاهم

توشهً حسنی و من بندهً اين درگـــــــــــاهم

چـــــون بسروقت من بی سرو پا آمـده ای

مقدمت بوسم و عــــــــذر قدمت ميخواهم

دلفروشان خراسان را بازار کجاست                      تا دلی يابم از ايشان چو دل خويش مگر

اين بيت از سخن سرای بزرگ  فرخی سيستانی است. استاد خليلی در دبيرستان فروغ مشهد خطابهً خويش را با اين بيت آغاز کردند و افزودند که من در خراسان دلهای ديدم که در راه عشق ووفا از دل من شوريده تر و شيدا تر است.

استاد وقتی از آرامگاه شاعر بلند پايه طوس فردوسی ديدن ميکردند اين ابيات را در آنجا نثار آرامگاه کردند:

نگاهى به چند نامه استاد خليلى به شاعرمهجور وطن «شيون کابلى


به قول صاحب نظران استاد خليلى يکى ازشاعران بلندپايه شعر فارسى در سبک خراسانى واز پر شورترين پيروان فرخى سيستانى شاعردربار سلطان محمود غزنوى است.کار شعرشناسى او را به شاعران ارحمند ميگذارم، ولى توجه شما را دراينحا به چند نامه دوستانه استاد با نثر بسيار پخته وسليس هريک آنها معطوف مينمايم که براى دوست وشاعرهمسن وسال خود، شيون کابلى فرستاده است. با توجه به متن اين نامه ها، انسان نه تنها به قلم تواناى استاد خليلى در ادبيات فارسى درى پى مى برد، بلکه به مقام ارحمند طرف مقابل يعنى سردارمحمدرحيم ضيائى متخلص به «شيون کابلى» آشنا ميگرددکه گژدم غربت بيش ازپنجاه سال قلب او را نيش ميزده است

نامه اول ، يکشنبه ٢٨ حمل ١٣٣٨


سردار من ،مخدوم من، محبوب من !
ديروز نامه ٢٠ حمل تراگرفتم وبر ديده نهادم، مکرر خواندم و مکرر بوسيدم. تصور ميکنى بهار جانبخش فرح زا فرا رسيده وکابل در ميان شگوفه وگل غرق است، اما اين مخلص عزلت گزين شيدائى وسودائى در بر روى يار و اغيار بسته و در گوشه منزل نشسته ام و پس از آنکه از مولينا و مثنوى دل انگيز اوفارغ مى شوم بياد تو مى افتم، بياد تو اى دوست عزيز وشيرين ويکتاى من. دوست بدون روى ورياى من ، بياد تو اى مظهر شگفتى ها که درحال سفر در وطنى و خلوت نشين انجمنى ، دور از منى و با منى!» (ولى احمد نورى، سردار محمدرحيم ضيائى « شيون کابلى» ص ١٠٦)


نامه دوم ،٢ سرطان ١٣٣٨- کابل 

برادر بحان برابرمن ، آقاى من ، رفيق من، مهربان من !از روز دوم عيد «گوسپندکشان» تا کنون به درد پا مبتلا گرديده ام .از پهلوى به پهلوى مى غلطم، مى گريم و مى نالم و ميگويم واى برفرزند آدمى که با اين پندار و گفتار به درد عضوخسيسى از هر عضوشريف آن فرياد برميخيزد. پغمان رفته بودم تا دور ازيار واغيار، درسايه بيد وچنار، کنارجو بسر برم، با نواى آبشاربگريم ، با دختر صوفى درد دل کنم، با ماه وستارگان رازگويم، اسرار نهفته باز گويم . ناگهان يار نخوانده به پرسش آمدو چون سگ ديوانه شست پاى چپم را بدندان گرفت و چندان گزيد که گزيدن دندان روزگار از يادم رفت. از آنجا مرا به منزل آوردند و تا امروز دوازده روزمى گذرد روى خورشيد و جمال ستاره را نديده ام . در تنهايى مى سوزم، در اين سوزش وطپش ديوان واقف بدستم رسيد تا گشودم اين غزل شيوا برآمد:


به خود از دوستيت اين همه دشمن کردم                        هيچ دشمن نکندآنچه به خودمن کردم


خصوصاً اين بيت که در نهاد من آتش افگند، بشنو!

چه فغان ها که به ياد گل رخسار کسى               همــره بلبل شــوريده به گلشن کردم


اين بيت را چندبار زمزمه کردم، آخر به آواز خواندم ، آواز من ، مرا به نغمه ملکوتى تو رهنمونى کرد. هنوز مرا ياراى قضاوت نيست که نغمه من دل انگيزتراست يا ناله تو، فغان من يا شيون تو، اين قضاوت بر فهيمان است ، فهميدى ، نى ؟ گفتم از شعر واقف به حريم قلب پاک تو ره بردم، آن قامت رسا در نگاه من متمثل شد، دست بدامنت زدم ، زارى کردم ، گريستم ، لابه ها کردم ، گفتگوها نمودم ، درجهان خيال ترا بوسيدم ، خواهش نمودم دست به ساز و لب به آواز کنى ، اما عادت کهن تو به تور آمدو عرق ناز جنبيدن آغاز کرد.نه صدايى برداشتى و نه دستى به سازبردى، مگسى بر رخسارم نشست ، چنگال بى مورد وى مرا بخود آورد، زار زار گريستم و گفتم :
ديشب خيال روى تو از چشم تر گذشت اين رشته با هزار گره از گهر گذشت » (همان، ص ١١٢)


نامه سوم ، ١٧ عقرب ١٣٤٠ ش


سردارمن ، مخدوم من ، محبوب من !
مدتهاسپرى شد و پرتوى از مهر آن ماه سپهر دوستى برخرابه دل مشتاق نتابيد

حـرفى نشنيدم از زبان شـــيون                   اين شيوه بعيد است زشأن شيون        
من جان بدهم در آرزوى مهرش                 سوگنــد به قلب مــهربان شيون


ديوان خود را بدست دوشيزه دانشمند عايشه به تو ارمغان کردم و رويش نوشتم

اين مشت خار هديه به گلزارمى کنم                     مـن ايـن نـثار در قــدم يـار مى کنم


ولى باز هم از تو حوابى نيامد... ! اى بى نصيب گوشم و اى بينوا دلم !نا مهربان من چرا؟ تقصيرى سرزده که مايه اينقدر کدورت باشد، جز يک مجبت خالص وبسيار ريشه دار، توقعى درميان نبود، اصلها ثابت وفرعها فى السماء چه کنم ترا دوست دارم ، به آن چشمان مهرآلود علاقمندم. فضاى آسمان اين است و دگرگون نخواهدشد!
با وحود آنکه حرف روسى نميدانم ، شبها صداى ترا از وراى امواح راديو مسکومى شنوم ، چنانکه نواى مرغان آسمان را مى شنوم و معنى آنرا نمى دانم، ولى روانم از شنيدن آن ميلرزد. گفتند بيمار بودى! اين خبر مايه ملال و موحب برهم خوردن حال من گرديده بود. بسيار نگران بودم . آقاى لطيفى که دوست و رفيق منست عازم آن دياربود، احترامات مرا از وى بپذير وشرح اشتياق و حديث دورى و مهجورى را از هرحرف اين نامه باز خوان !...» ( همان ،ص ١١٨)


نامه چهارم ، بدون تاريخ


سرورو سردارمن ، روح من ، تسليت دل مجروح من ، شيون شيوابيان من !
درچه حالى ؟ زمستانت چگونه گذشت وبهار چسان آمد؟ امينت(پسر تو) درچه حال است ، همسر محترمه ات بچه مشغول است؟ .خيالت دربند کيست ؟ خامه ات چه مينگارد ؟ طبعت چه ميسرايد؟ شعر گفته ئى ؟ کو ، بخوان ! چشمت به کدام سو نگران است باز کن! آه سوى من ببين ! چه چشمان گيرا و چه نگاه گرم دارى (سويم منگر که در گرفتم). آيا گاهى من بيادت مى آيم ، هيکل زشت مرا در آئينه خيال مى بينى ! اگر چنين اتفاق افتد به محبت سوگندت مى دهم که باورکن درميان آن هيکل دلى مى تپد که ترا دوست دارد، چشمى برق مى زندکه در جستحوى تست . نامه گذشته ات را خواندم و آن رساله را که ترجمه نموده بودى خواندم ، هنوز از نثر زيباى تو بوى مدرسه سنايى مى آيد، چنانچه شعر شيواى تو نگهت نديم و جامى دارد. بايد چنين بوددر عروق تو خون کيست ؟ بلبل طبع تو پرورده کدام شاخسار است ؟ تو مرغ زمزمه خوان کدام چمنى ؟ آه، صدآًه که:

اى مرغ بهشتى که دهد دانه و آبت                         وى طاهر قدسى که کشد بند نقابت


امسال بهار بسيار سردو خنک آمد، ازبام تا شام باران مى بارد و شمال هاى سردمى وزد و حتى در ٢٠ حمل درکابل يخبندان شد. گفته سعدى به بهار امسال موافق بود:

عجب مدار که از غيرت تو فصل بهار                    بگريد ابر و نخندد شگوفه برچمنش


اما مطلع اين غزل قيامت ميکند ، بشنو!

رها نمى کند ايام در کنار منش                         که داد خود بستانم به بوسه از دهنش


خوب اين مقطع خودم را نيز بشنو!

عشق را نازم خليلى کاندرين پايان عمر                شعر برلب، شور برسر، مى به مينا ديدمت


سردار من ! با اين همه آلام وتلخى ها که زمانه نصيب من نموده و اکنون از کليه همسالان خود بانشاط ترم واقعاً طفيل حضرت شعر و فيض خداوندگار عشق است ، خودم گفته ام:

زفرط تلخى ايام مى سپردم جان              اگر نبود بلب شعرهاى چون شکرم


بيدل گويد:

اکر عاشق نمى گشتم بيدل                      چه مى کردم با اين زندگانى


ترا نيز با اين همه سختيها که ديده ئى، شعله عشق هنوز زنده و جوان نگهداشته ، جوان در احساسات نه در حساسات . اين رباعى ازمن است!

آندم که مــــــــرا راه به عـالم دادند              پيغام حيات سخت مبهم دادند
من کورو کرو فضا چنان تيره وتار             در خانه تاريک مرا دم دادند


شادم که دوستان گرامى و محترم من پاچا صاحب (گل پاچا) ، بينوا صاحب و سليمى صاحب را مى بينيد و جواب مرا بدست شان ميفرستيد. » (همان ،ص١١٦- ١١٩)


نامه پنجم ، ١٢ جوزا ١٣٤١


دعا وسلام ، خيرت انجام ، که سنت سيدالانام است ، به صد شوق تمام در اشرف ايام خدمت دوست وبرادر ورفيق بجان برابر، بلکه از جان بهتر وخوشتر، آقاى شيون رسيده باد، به رب العباد، بحق النون و الصاد. ميدانم از اين سبکروح گرانجان ، گرانى ها داريد و شکايت ها و حق باشماست. زيرا با وجود اشتياق کامل و ارادت عاجل وآجل. مدتى است نتوانستم بخدمت آن دوست گرامى نامه ئى و پيامى بسلامى و احترامى شرح هجران و حديث شوق را به عرض برسانم، ولى از آن نگاه گرم وقلب مهربان توقع است بر فراموشى وغفلت حمل نمى فرمايند و ارسال نامه را اساس ارادت نمى شمارند وظواهر را برباطن فضيلت نميدهندو ميدانند بنده را به آن يار مهربان پيوندهاست ناگسستنى و عهدهاست نا شکستنى. تانفس درتن و رمق در دل است ، انشاء اﷲ چنين خواهد بود. خوب حالا بگوچشمان مستت چگونه است ؟ دل شيدايت در چه حال است ؟ قلم رسايت چه مينگارد؟ بنده کم کم بلکه زود زود روبه نشيبم و دور از نيرو و شکيبم . گاه معده درآماس است و گاه سستى درانفاس و گاه چندين خطا درقياس و گاه لرزش در اساس- خنده از لب گريخته و پيوند عشق با دل گسيخته ، جهان کهنه، در فکر وسر و درنظر مى آيد، دوستان نيز ديگر سير بوستان ندارند و به سيرگلستان برنمى آيند. و هواى کوهستان نمى کنند. نه به سيرستاره ميپردازيم و نه روز به دشت و دره مى تازيم:

وداع تن چو کندروح ،جاى حسرت نيست
چو عشق کرد وداع ِدل ، آب شد جـــگرم


دراين روزها مشغوليتى گريبانگير خيال گرديده - اعليحضرت پادشاه محبوب و مهربانم به بنده آشيانى بناء فرموده اند، خود نقشه کرده و خود مصرف آنرا متحمل شده و خود برآن مراقبت دارند- شايد به آخر ميزان به پايان برسدو فى الجمله در زير سقفى روز و شبى چند- از عمر به فراغت خلوت انجام يابد- چون ميدانم تو به آسايش اين مخلص خوش ميشوى ، نوشتم.» ( همان، ص ١٢٣-١٢٤)
اين سردار و اين يار دوست داشتنى کى بود که استاد خليلى اينقدر از او به بزرگوارى ياد ميکند، او سردار رحيم ضيائى متخلص به «شيون کابلى» ابن سردار محمدعمرخان ابن امير عبدالرحمن خان بود . او يکى از مشروطه خواهان پرشور عصر امانى بود که پس از سقوط دولت امانى به تاشکند رفت و با غلام نبى خان چرخى به مزار شريف برگشت و نيروهاى محلى را بر ضد پسر سقاو به مقاومت فراخواند ولى وقتى تلاش آن دو به نتيجه نرسيد،از مزار شريف مجدداً به تاشکند رفت و در عهدنادرشاه دوباره بوطن برگشت ، اما از آنجايى که زبانى تند داشت و عملکرد نادرشاه را در نابودى مشروطه خواهان انتقاد ميکرد، نادرشاه قصد گرفتارى او را نمود، ولى با آگاهى از قضيه بکمک يکى از دوستانش از چنگ نادر فرارکرد و از کابل به امام صاحب که روزگارى حاکم محلى آنجا بود رفت و ازآنجا از رودخانه آمو گذشت وپا بخاک شورى گذاشت ، و توسط سربازان روسى دستگير و بزندان افتاد ولى پس ازچندى آزادشد. شيون چند سالى در تاشکند اقامت نمود وبا يک خانم روسى ازدواج نمود که از اين خانم صاحب يک دختر و يک پسر شد . تا اين وقت او زبان روسى را بدرستى ياد گرفته بود و زندگانى نسبتاً آرامى داشت، مگر اين آرامى دير نپائيد و درآستانه جنگ دوم جهانى درسال ١٩٣٧ ، شيون دوباره زندانى گرديد . اينبار به امر ستالين تمام اتباع خارجى مقيم اتحاد شوروى از سراسر آن کشور جمع آورى وبه اردوگاه کار اجبارى به سابيريا تبعيد شدند. در اين نوبت شيون کابلى با دو نفر تبعه افغانى مدت هشت سال را درهواى بسيار سرد(يعنى ٥٢ درجه زير صفر) در حالى که به هردو نفر زندانى فقط يک پتوى بدون توشک ودر هر ٢٤ ساعت نيم نان خشک جيره داده ميشد ، با مشقت بارترين کارها سپرى کرد. دونفر تبعه افغانى خيلى زود از سردى وکار طاقت فرسا مقاومت شان را از دست دادند و در زندان بيمار و بعد جان دادند.
پس از اتحاد امريکا با شوروى در جنگ ،درسال ١٩٤٢ يک کشتى امريکايى با تيم طبى به بنادر شمالى سايبريا لنگر مى اندازد، براثر تقاضاى استالين هئيت طبى امريکايى به تداوى مريضان کمپ هاى سايبريامى پردازد، درجمله مريضانى که توان کار کردن نداشتند و در کمپ مانده بودند، يکى هم شيون کابلى بود که ديگردرحال بدى قرار داشت .حين معاينه، دکتر از شيون مى پرسد به چه ضرورت دارد؟ شيون ميگويد به سگرت وپياز، فرداى آن روز دکترامريکايى براى شيون پياز و چند قطى سيگار مى آورد و شيون به زيان انگليسى به دکتر امريکايى ميگويد: «من افغان هستم »، اين را گفته و کاغذ باطله ايکه در آن نام نجيب اﷲ توروايانا و سيد قاسم رشتيا نوشته شده بود، دور از چشم پاسبان در جيب دکتر ميگذارد. يک سال بعد در١٩٤٣ شارزدافيرسفارت امريکا درکابل، دريک دعوت رسمى باآقايان رشتيا و نجيب اﷲ توروايانا آشنا ميشود وهر دو را بکنارى ميکشد و موضوع مريضى و وضعيت ناگوار «شيون کابلى» را با آنها در ميان ميگذارد. براثر تلاش هاى نجيب اﷲ توروايانا و سيدقاسم رشتيا(شوهرخواهرشيون) از طريق سردار سلطان احمدشيرزوى سفير افغانستان در مسکو و تقاضاى شخصى سفير از استالين،هنگام ختم وظيفه اش درمسکو، شيون کابلى ،در سال ١٩٤٤ بحالت نيم رمق ونيم جان از زندان سايبريا آزاد ميگردد . شيون، نميداند کجا برود، مگربرفحواى اين کلام که : « زقفس مرغ به هرجا که رود بوستان است». شيون، به سراغ آشيانه اش در تاشکند ميرود ولى سالها قبل اين آشيانه ويران شده بود، زن روسى اش شوهر ديگرگرفته بود، پسرش مرده بود و دخترش در شهر ديگرى درس ميخواند. شيون با تحمل رنجهاى بيکران و مرارت هاى استخوان سوز ازتاشکند به مسکو ميرود وبه هردرى سرميزند تاکارى پيدا کند، سرانجام در راديو مسکو در بخش فارسى با معاش بخور نميرى استخدام ميگردد. ولى چون رسماً فاقد هويت بود ، هرازگاهى مورد آزار واذيت پوليس قرار ميگرفت ، درحالى که عرايض متعدد براى داشتن پاسپورت افغانى به مقامات حکومتى فرستاد ،مگردر مدت پنجاه سال سرگردانى در اتحاد شوروى سابق از گرفتن پاسپورت افغانى محروم بود، وپاس اتحاد شوروى هم نگرفت .
شيون به تدريج در دانشگاه مسکو وسپس در انستيتوت شرقشناسى اکادمى اتحادشوروى راه پيدا ميکند وکارهاى علمى سودمندى بسر ميرساند.دراينجا دوستان بسيارى از اهل قلم و اهل درد بسراغش مى شتابند. ابوالقاسم لاهوتى و عبدالرؤف بينوا و عبدالحى حبيبى و دکتور حسين بهروز داکترصادق فطرت، دکتراکرم عثمان، استاد خليلى، نسيم اسير، حيدر نيسان ، سرورجويا، غفور بريشنا وغيره از ارادتمندان او بودند.
شيون ، مردى آزاده طبع ، عدالت خواه و وطن پرستى بود واز فقر مردم خود رنح مى برد و از حاکميت استبدادى خاندان نادرشاه نفرت داشت و اين نفرت خود را در اشعار بسيارى ابراز نموده است.
«شيون کابلى» به تأسى از اين اندرز نغز و پرمغز شمس تبريزکه گفته بود:
« چون گفتنى باشد، و همه عالم ، از ريش من درآويزد،
مگر که نگويم...
اگرچه بعد از هزارسال باشد،
اين سخن بدان کس برسدکه من خواسته باشم.»(شمس تبريز، خط سوم،٧٨
)
وقتى ميخواست براستبدادحمله کند، وخاينان را افشاء نمايد، باتيغ قلم بر او يورش مى برد، و با شمشير شعرتصفيه اش ميکرد. در قطعه زير ميگويد:

ما نه آنيم که يـــــاد گل وسنبل بکنيم                         ياکه تعريف خوش آهنگى بلبـــل بکنيم
ما نه آنيم که ازخانه سلــطان سرما                       هـرنجـاست که بـريزند تحمــــــل بکنيــم
همـه آتش زده نغمه موسيــــــقـاريم                       مى بسوزيم وزخاکستر خود گــــل بکنيم
گرخدا يار و مددگار شود آخرکـــــار                      پاک از مـزبلـه ها گلشن کـــــــابل بکنيم
خاينانرا به سنن نعش سـرِچته زنيم                      گل فشان مندوى و چوک وسر پل بکنيم
ما نه آنيم که از خانه سلطان سرما
هـرنجـاست که بـريزند تحمل بکنيم


لاهوتى سخن سراى انقلابى ايران بارى در وصف شيون گفته بود:

من زمين سخن ، او مهر درخشان سخن                  اين عجب نيست که روى سخن او بمن است
من و او، هـر دو زگل زار حيــاتيم ، ولى                  ســايه ظلم برافتاده بر آن چون کفـــــن است
اى خوش آندم که شودخانه آزادى وبخت                  گلشن ما که کـنون لانه زاغ و زغـــــن است


استاد خليلى نيز يکى از ارادتمندان شيون کابلى بود و چنانکه ديديم نه تنها با نثر بسيار پخته و محکم خود از او تعريف ميکند، بلکه با شعر خود نيز ازاو وصفها کرده است ، مگر شيون با استاد خليلى در بسا موارد اختلاف نظر داشت و موضع گيريهاى اجتماعى وسياسى استاد خليلى را انتقاد ميکرد ، واشعار طنزآميزخود را به استاد خليلى ميفرستاد. به چند مورد ازاين گونه اشعار انتقادى شيون در باره استاد توجه کنيد:وقتى استاد خليلى به رتبه وزارت به صفت منشى مجلس وزراء منسوب گرديد، شيون کابلى قطعه زير را عنوان استاد انشاد کردو فرستاد:

استاد ما گرفته کــنون رتــبـــــــــه وزير                        منصب برابراست به شخصـــيت خبير
از روى لطف، شاه نشاندش به مسندى                         کزآن مقام، بلخ و بخاراستش به زير
بنشست بربلنـــدى و از دوستان خويش                        يادى نمى کند، نشــــود لغزد از سرير 
اکنون ز پيش موکب او دورتر رويــــــد                        باشيد برحذر زکمــــانى که گشته تير


در غزل انتقادى ديگرى بازهم از خليلى نام مى برد:

نى عرض بشاهست ، نه بيمى ز وزيرم               اميـد نه از صدر ونه کـــارى به مديرم
نى جاه طلب هستم و نى عاشق کرسى                کــــــافى است لب نان ويکى گِند فقيرم
از فاقه و ازفـــقر وطن سـاده نـويـسم                 زيرا که نه فاضل، نه اديب و نه دبيرم

از وصف گل و وهـم خزان شرح نمـايم                           من بلـبل آزادم ، و نى زاغ اســــــــيرم
گويم که وطن را سوى ادبــــــــــــــار کشاندند                      گر خوش بشود يا نشود شــاه ، بکـيرم
نى روس، نه انگليس، نه امريکه، نه جـرمن                     از من نشود خوش به اين نکتـه خبيرم
زهر است به مـن آب حيات پدر انـــــــــــــــدر                     شــادم کـــــــه ز تيـغ پدر خويش بميرم
از غيـرمـداوا نکنـم خـواهش، اگـــــــــر يـار
بـاخــنجـر کـــــــــــــــارى بزند يا که به تيرم


البته شيون کابلى با سرودن اين اشعار هرگزقصد اهانت استاد خليلى را نداشته است ، او را عادت برين بودکه از هرکسيکه بخاطر جاه و مقام ازخود سستى نشان ميداد، با نيش قلم به اذيتش مى پرداخت. کسى که نيش قلمش را تحمل ميکرد، ديگر شيون شيفته و دوست بجان برابر او ميشد. در حق استاد خليلى نيز همين ادعا صدق ميکند. درسال ١٣٤٣ (١٩٦٤) وقتى استاد خليلى عازم مسکو شد، در هوتل اوکراين اقامتش دادند، استاد شديداً آرزومند بودتا هرچه زودتر چشم به ديدار يار ديرينه خود( شيون) روشن کند، مگر سراغى از شيون نشد، بالاخره قصيده يى شکوه آميز عنوانى شيون نوشت و توسط يکى از کارمندان سفارت افغانى در مسکو برايش ميفرستد، اين قصيده در ديوان شاعر زيرعنوان «شيون» ثبت است وچند بيت از آن قصيده اين است:

شيـون


کنـــم باز از جـور ايــام شــــــــــيون             که بى رويت امروز شدشام، شيون
اگر باسلامى نکـردى دلــــــــــم شـاد             کنون شادسازش به دشنــام، شيون
به دشنام آزادگـان رنـجـه بهـــــــــتر             نه از سفله مردم به انعــام ، شيون
دراين شهربرمن حــــرامست بى تو             که نوشم بشادى مى ازجـام، شيون
بياد تو پـرواز کــــــــــردم دراين راه            چو شهباز برجسته از بــام ، شيون
برآن عـــــــــزم بودم که درروز اول            سـتانم ز ديــدار تـو کــــــام ، شيون!
نثارت کنــم آن قـدر لالـه و گـــــــــــل           که گردى سراپا گل انــــدام ، شيون!
چه کردم که ازمن نگيرى ســراغى           نجاتم ده از شک و ابهـــــام ، شيون
بياد آر آن دوسـتـانى که ديــــــــــکر           نگيرد از آنـــــــها کسى نام ، شيون
تومشکن دلم راکه آنجا نهفته است           وفاى تـو چـون مغز بادام ، شيـــون!
از آن شـعرهاى دلآويز و شيــرين             بساط مـرا کن شکرفام ، شــــيون
بيا تـا تـرا بـوسه بـــــــاران نمـايم             فزونتر از اعداد و ارقام ، شــيون
بيا تـا بخنديم چندانــــــــــــــکه خندد
مه ومهر وناهيد وبهرام ، شيون
!

شيون با دريافت اين قصيده به ديدار استاد به هوتل اوکراين ميرود و همديگررا در آغوش ميگيرند و کدورتهاى گذشته را با آب صفا و محبت مى شويند، شيون بار ديگر دلباخته خليلى ميشود و براى ساليان درازى اين دوستى دوام مى آورد ، درحالى که اشعار طنز آميز او درحق استاد خليلى همچنان دوام داشت.
ياد اين دوسخنور وطن دوست گرامى باد

رباعیان استاد خلیلی

 

درد

درد آمد و رنج آمد و حرمان آمد

ابر آمد و باد آمد و باران آمد

شد خانه ی زندگی زبنیاد خراب

من خفته که سیل خانه ویران آمد

نماز بی حضور

مقصد ز نماز ما صف آراستن است

یا دل ز غبار شرک پیراستن است

چون نیست حضور دل چوبوزینه چه سود

زین خفتن و خم گشتن و برخاستن است؟ 

یار برهنه

دیدی که ترا چون گل زیبا دیدم

مانند گهر در دل دریا دیدم

تو گوشه ی رخ زمن نهاد میکردی

من شاخ گل ترا سراپا دیدم

من و تو

 

گیرم که ترا ز چرخ ایوان گذرد

گیرم که مرا ناله ز کیوان گذرد

آندم که دهند ساغر مرگ بما

برکام من و تو تلخ یکسان گذرد

قانون شکنی

قانون که هزار سود در بر دارد

آسایش خلق را میسر دارد

در مسلک عشق شو که آنجا بینی

قانون شکنی لذت دیگر دارد

صد بدسه

از پرده برون آی که بینم رویت

صد بوسه زنم به هر خم گیسویت

تا کی چو نسیم سحری کز بس لطف

بویت شنوم ولی نبینم رویت

هوس

گر چرخ دهد مرا جوانی از سر

تنگت گیرم چو جان شیرین در بر

چسپم به تو آنچنان که خود نشناسی

جسم من و جسم خویش از یک یکدیگر

مرد نامرد 

هر کس که چو مرد کار خود داد انجام

نامرد صفت نمی کشد ناز لئام

در سینه ی روزگار زن پنجه چو شیر

تا پشت تو بر خاک نمالد ایام

التجاء

 

یارب به شکست های پی در پی من

یارب به دل شکسته ی لاشی من

چون گشت بهار زندگی بر من دی

ازلطف بهار ساز بر من دی من

ملت توحید 

این ملت توحید که از یک شجرند

و زفیض بهار یک چمن جلوه گرند

دادند به خلق درس یکرنگی و خود

چون مرغ قفس در شکن یکدگرند

تمنا

کی باشد و کی ،که باز آیم سویت!؟

چون سرمه کشم به دیده خاک کویت!؟

تو چون گل ،خندان شوی از شادی و من

پروانه صفت کنم دمادم بویت

دریا ب! 

چون ریگ حقیریم که افتد در آب

صد دایره خلق کرده بس در تب و تاب

چون رفت  فرود آب آرام گرفت

این نکته بسی عمیق باشد، دریاب

 

  

"بی تفاوت"

    

          

بی تفاوت

گیرم که همه عیب و هجایم گویند

 از من چه زدود

گیرم که همه راه ثنایم پویند

                                     بر من چه فزود

  آ ن شاخ شکوفه در چمن می خندد

                                     بی منت کس

گل های بهار از زمین می رویند

                                     بی گفت و شنود

                           

 

"ظلمت سرا

چه گلها چیده ام از آرزو در دامن فردا

که سازم از بهار و هم رنگین گلش فردا

مرا از مزرع دیروز چون جز غم نشد حاصل

بده می تا درین آتش بسوزم خرمن فردا

شب عمرم در این ظلمت سرا با درد و غم بگذشت

ندارم بعد از این چشم امید از روزن فردا

حساب زندگی از سعی ما افزون نمیگردد

مکُش بیهوده خود را از هراس مردن فردا

ز بار زندگی خم گشته پشتم بیم آن دارم

که نتوانم نهم این بار را بر گردن فردا

زمین سخت و آسمان دور

این مثل از قدیم مشهور است

 

که زمین سخت و آسمان دور است

 

لیک آنها که راه یافته اند

 

هم زمین هم فلک شکافته اند

 

راه بردند ماورای سپهر

 

سیر کردند پهلوی مه و مهر

 

شد زمین نرم و آسمان نزدیک

 

دیده ی عقل ما بود تاریک

 

عقل ما را چنان بیفشردند

 

که جهان را ز یاد ما بردند

 

ما در آغازلا یجوز و یجوز

 

که شد انجام صد بهار و تموز

 

بر سر لفظ دین و دنیار رفت

 

جا بجا لفظ ماند و معنا رفت

تابش شمشیر

آه ای ناله ترا قوت تأثیر چه شد

آنکه گفتی شکنم حلقه ی زنجیر چه شد

بر در پیر مغان جبهه ی طاعت سودم

آن غباری که کند خاک من اکسیر چه شد

بخت با من سر کین دارد و گردون سر جنگ

من چه می خواستم از طالع و تقدیر چه شد

کوهکن داشت شب هجر چه خواب شیرین

غافل از گردش ایام که تعبیر چه شد

ناز پرور دل آواره ز من گشته جدا

کس نداند که در آن رلف گرهگیر چه شد

گردن نخوت دو نان شده تا چرخ بلند

صفدر معر که و تابش شمشیر چه شد

ماه من در ره تو سر به کف و جان بر لب

روز ها منتظرم علت تا خیر چه شد

11 عقرب 1347

دیده ی باز

               دیده ی باز     

اینک آمد کاروان غیر چشمت باز دار

 

زشت و زیبایش ببین اینش بگیر آنش مگیر

 

 علم وی تحصیل کن از مکروی دوری گزین

 

چشم بگشا گوش بر الفاظ بیجانش مگیر

 

شهد شرینش بنوش وزهر پنهانش مگیر

 

این کتاب عصر ما باشد معمای شگفت

 

هوش کن این درس دشوار است آسانش مگیر

شرح زندگی استاد خلیلی الله خلیلی از زبان خودش

 

من نمی‌دانم که این زندگی خودم را زندگانی نام گذارم یا مرگ، هنوز حل نشده است که این خواب عدم که ما در آنجا می‌رویم زندگانی حقیقی آنجاست یا این که چند روز در اینجا سرگردان و آواره هستیم بهر حال به قول ميرزا عبدالقادر بیدل:

اشـک یک لحظه به مژگان با راست
فرصت عمــــر همین مقــــدار است

من در سال ١٣٢٠ ه.ق، در شهر کابل در کنار رودخانه‌ی مبارک آن شهر زیبا و محبوب مان در خزان سال به دنیا چشم کشودم[1]. منزل ما در باغ جهان‌آرا بود، باغ جهان‌آرا را جهان‌آرا بیگم عمه‌ی ظهیرالدین بابر شهنشاه مغول آباد کرده بود. و از وقت جهان‌آرا بیگم یک درخت پنجه چنار بزرگ در آن باغ مانده است که هنوز هم وقتی آوان طفلی من یادم می‌آید که آن برگها وقتی به زمین می‌ریختند و با باد خزانی بر دور درخت می‌رقصیدند ما اطفال خورد آنجا بازی می‌کردیم سرود چنار را می‌خوانیم:

قو قو برگ چنار
دختر‌ها شسته قطار
می چند سنگ سفال
می‌خورند دانه انار

هنوز باغ موجود است. من هفت سال عمر داشتم که مادر بزرگوارم من چشم از جهان بست. هنوز گرم بود جای بوسه‌ی که بر آن نهاده مادر مشفق به روی چشم و سرم. یازده سال از عمر من نگذشته بود که پدر مرا امان‌الله خان بدون محکمه به قتل رساند، پدر من یکی از رجال بزرگ دورۀ امیر حبیب‌الله خان سراج‌الملتةوالدین بود و به لقب مستوفی‌الممالک. شاید آخرین کسی که در افغانستان لقب – مستوفی‌الممالک داشت پدر من بود علاوه بر وظیفه مسفوفی‌الممالک خان و بزرگ یک قبیله بزرگ افغانستان هم بود و وقتی پدر مرا کشتند تمام هستی و زندگانی و دارایی ما را ضبط کردند و مرا در یک حویلی محبوس ساختند و به دهن در حویلی پاسبان مقرور کردند که هیچ کس به حویلی داخل نشود و من هم اجازه بر آمدن نداشته باشم من و دو برادر کوچکم و خواهرم در آن حویلی دو سال به تنهایی، بیچارگی، گرسنگی، در کمال فقر و ذلت بسر بردیم هیچ نفهمیدیم که من در عمر یازده سالگی چه گناه کرده بودم که در زندان باشم.

در یازده سالگی به شفاعت مردم مرا از کابل تبعید کردند در یکی از روستاهایی ۵٠ کیلومتری شمال کابل در قلعه مادری من بنام صدق‌آباد که به روی یک پشته بود در آنجا هم امر حکومت بود که هیچ کس بازهم با ما رفت و آمد نکند و همه عشیره که از مادرم و پدرم بودند از ترس حکومت با ما هیچ کمک کرده نمی‌توانستند حتی من خود گوسفندان می‌چرانیدم و برای زمستان خار می‌بریدم و در کمال ذلت و پریشانی زندگی می‌کردم، از مدرسه و کتاب و از همه چیز محروم بودم و من دروس ابتدایی خود را در وقت حیات پدر خود در منزل خود ما خوانده بودم آن وقت مکتبی به‌نام حبیبیه در کابل تاسیس شده بود و یک فرع مکتب حبیبیه را پدر من در خانه‌ی خود آورده بود من در آنجا دو سه سال درس خواندم و مکتب صرف را تمام کرده بودم و مکتب نحو را تا شمه و حساب را هم قسمتی خوانده بودم یعنی جوانک باسواد شده بودم بعد از آن امان‌الله خان امر داد و ما را به مکتب بردند و سه سال هم در مکتب بسر بردم و وظیفه‌ی که به من داده شده بود معلم بودم.

در یک مکتب و ماه سی (٣٠) روپیه کابلی به من معاش داده می‌شد شاید ٣٠ روپیه معاش یک ثلث دالر هم نمی‌شود و با این ٣٠ روپیه من زندگانی خود و فامیل خود را تامین می‌کردم و بعد از آن در کوهدامن یک مقدار از زمین و ملک پدری ما را به ما پس دادند که آن هم نهایت کم بود باز در مورد من حکومت راپور دادند که این آدم می‌خواهد ذهن بچه‌ها و شاگردها را مسموم بسازد و این دشمن حکومت است این معلمی می‌کند و در عین تعلیم می‌خواهد که مردم را به خلافت حکومت تحریک کند مرا به کابل بردند و در وزارت مالیه به حیث کاتب یعنی کارمند وزارت مالیه مقر کردند و در حقیقت من زیر مراقبت بودم و در ده سال حکومت اعلیحضرت امان‌الله خان به کمال پریشانی و به کمال محرومیت از تمام حقوق انسانی در کابل بسر بردم تا این که انقلابی در افغانستان شد و ملت افغانستان به خلاف امان‌الله خان شدند و علت بزرگ برخلافی ملت افغانسان این بود امان‌الله خان که استقلال‌بخش افغانستان است چرا حالت ملت بخارا را در این مصیبت نمی‌بیند و بجای این که با حکومت روسیه جنگ کند با حکومت روسیه دست دوستی داده و این دادن دست دوستی امان‌الله با روسیه سبب شده است که دیگر قسمت‌های ترکمنستان و تاتارستان (؟) را دولت شوروی تصرف کند.

البته ذهن ساده مردم درست به مشکلات حکومت نمی‌فهمید. این خشم ملت افغانستان سبب شد که یک جوان از کوهدامن یعنی از شمال کابل به‌نام "حبیب‌الله" مشهور به "بچه سقاو" آمد و تخت و تاج را از امان‌الله خان گرفت و امان‌الله خان را سرنگون کرد. من به او "حبیب‌الله" دو علاقه داشتم علاقه اول این بود که در باغ پدر من در حسین کوت باغبان بود و علاقه دوم این بود که امان‌الله خان را از تخت و تاج انداخته بود و به مجردی که آمد به کابل به‌سر تخت نشست او آدم بی‌سواد اما باوفا او آدم بی‌سواد اما باایمان، او آدم بی‌سواد اما شجاع مرا به دربار خود احضار کرد و مرا به‌حیث سرمنشی خود مقرر کرد من چند وقتی با حبیب‌الله بودم در کابل و بعداً رفتم به مزارشریف و تا آخر در مزارشریف بودم.

آنجا روسها یک حرکتی کردند آمدند تا مزارشریف را بگیرند به‌نام طرف‌داری امان‌الله خان اما امان‌الله خان یک جوان مردی به خرج داد و گفت من نمی‌خواهم تخت و تاج خود را به ذریعه روسها بگیرم و روسها از افغانستان واپس رفتند. بعد از آن وقتی که حکومت حبیب‌الله سقوط کرد رفتم به هرات. هرات شهر علم بود، شهر فضیلت بود، شهر دانش بود و واقعا هنوز چراغ جامی در هرات روشن بود و مردم شعردان و شعر فهم و عالم و دانشمند و ذکی در هرات موجود بود من در آنجا دوستانی پیدا کردم، اندک اندک شروع کردم در هرات به شعر گفتن و طبع شعر من در هرات آغاز شد، اگر چه من شعر را بعد از آنکه پدر مرا کشته بودند ناله‌های که می‌خواستم بکنم آن ناله‌ها را موزون می‌کردم و شعر می‌شد ولی هنوز شعر‌های قابل ذکر و قابل ضبط نبود. در هرات همان استعداد زنده شد به توجه مردم هرات و بعد از آن آمدیم و نادر شاه پادشاه افغانستان مرا عفو کرد و آمدیم به کابل و در صدارت افغانستان به‌حیث مدیر یعنی منشی در صدارت کار می‌کردم سیزده ساله بودم و بعد از آن مردم کز که یک قبیله افغانستان است در مقابل حکومت شورش کردند و من و او (جنرال عبدالرحیم خان)و تمام خانواده ما را خیال کردند که ما درین تحویل شامل هستیم لهذا ما را به زندان بردند و من یک و نیم سال در زندان بودم و باز مرا تبعید کردند به قندهار. و باز سردار شاه‌محمود خان مرا عفو کرد و پس آمدیم به کابل و منشی کابینه شدم وزیر مطبوعات شدم و وزیر مشاور دربار پادشاه افغانستان شدم و بعد از آن من سفیر شدم به جده و بعد به از آن سفیر شدم به بغداد. علت رفتن من به جده این بود که وقتی کمونيست‌ها در کابل حرکت شروع کردند و مظاهرات خیابانی در کابل شروع شد من به این فکر آمدم که ما هم باید مردم را به دور خود جمع بکنیم یک جمعیتی ماهم داشته باشیم که هر وقت کمونيست‌ها ادعایی بکنند در باب افغانستان ما حاضر باشیم، اکثراً منورین افغانستان با ما متفق شدند و ما یک حزبی ساختیم به‌نام جبهه ملی و بعضی علمای دینی افغانستان و داکتر‌ها و پروفیسرها با ما متفق شدند و یک روزنامه هم کشیدیم به‌نام "وحدت" اما روسها فشار آوردند به حکومت افغانستان و گفته بودن این آدم به کابل لازم نیست از این جهت مرا تبعید کردند به جده که من رفتم به سفیر شدم و باز در بغداد سفیر بودم علاوه از بغداد سفارت دمشق و سفارت اردن و سفارت شیخ نشین‌های خلیج هم به عهده من بود تا این که حکومت نورمحمد تره‌کی آمد به کابل و همان روز که رادیوها این خبر را گفتند من از وظیفه استعفا دادم و تلگراف کردم به کابل که دیگر وظیفه سفارت شما را انجام نمی‌دهم شرم داشتم که من نمایندگی از حکومتی بکنم که دست نشانده روس است، نمایندگی از حکومتی بکنم که استقلال افغانستان را فروخته، نمایندگی از حکومتی بکنم که گیسوان ما در وطن را دست دشمن داده است. در این وقت با یک بیماری شدید معده گرفتار بودم رفتم به آلمان غرب و هیچ پولی در اختیار هم نداشتم به من علمای بغداد کمک کردند البته حلقات علمی بغداد، رفتم به آلمان از آلمان رفتم آمریکا خود را معالجه کردم در آنجا شروع کردم به فعالیت‌ها در مقابل ملل متحد و در مقابل سفارت روس و کارهای انجام دادیم و بعد از آن با توجه جناب مجاهد بزرگوارم استاد ربانی که از دوستان دیرین من بود به من ویزه پاکستان میسر شد و ما آمدیم به پاکستان.

این هفت هشت سال است که در پاکستان هستم و افتخار می‌کنم که در جمله مهاجرین افغانستان هستم، چون با ادبیات آشنا بودم و کتب خوانده بودم و مخصوصا مثنوی را پدر من دوست داشت و به من هم توصیه کرده بود که مثنوی جلال‌الدین رومی را می‌خواندم اندک اندک با آهنگ و وزن‌ها آشنا شدم و بعد از این تحقیق کردم شعر را پیش کسی زانو نگذاشتم و تلمذ نکردم خوب خود الهامی که از قلب من آمده یا واقعاتی که در افغانستان موجود شده گاهی همان انفعالات انسانی خودش در وصف مناظر طبیعت، در وصف جمال انسان در رسیدن به حقیقت در یافتن راهی برای نجات انسان اشعاری گفته ام و تاسف می‌کنم که من جوان نیستم دست من به عنان و پای من رکاب اسب نمی‌رسد و الا من باید در افغانستان می‌بودم و در سنگرهای مجاهدین می‌بودم.

نه به سنگش آزمودم نه به خاک در بسودم
به کجا برم سـری را که نکرده‌ام فدایش

 



[1] برگرفته از کتاب: به یاد سخن آفرین و سخنور سترگ استاد خلیلی

گرد آورنده:ننگیال سرطان 1366 پیشاور  ناشر:فرهنگ جهاد