خلیلی و مخفی
اعلیحضرت معظم همایونی از کمال توجهی که به ار باب هنر داشتند در سال 1338 پس از سفر پامیر در کلبه ی شاعره ی کهن سال حقیقت نگر بدخشتان مخفی تشریف بر دند و او را مورد عنایت و مرحمت خاص شاهانه قرار دادند
استاد خلیلی در آن مسافرت این شعر را انشاد نموده به مخفی ارمغان کرد
خوشم که خضر رهم شد فروغ یزدانی
که بشنوم سخن مخفی بدخشانی
کس که ملک سخن را کند به (فیض آباد)
خدای باد نگهبان وی ز ویرانی
کنم ز لعل بدخشان به شعر وی دل خوش
که نزد اهل دل این باقی است و آن فانی
چه خسروان که ازین خاکدان برون رفتند
که نام شان نشناسد کسی با آسانی
ببین بناصر خسرو که بعد نهصد سال
هنوز عرش سخن را کند سلیمانی
درین زمانه که رازی نمانده در پرده
ز پرده آر برون راز های پنهانی
عروس شعر که در حجله است گرد آلود
بآب طبع بشویش غبار پیشانی
بخامه ی دو زبان شانه زن بگیسویش
که نغز نیست به زلف سخن پریشانی
بگوش دختر افغان بخوان پیام حیات
که مادری تو واز درد دختران دانی
جواب مخفی:
تو ای ادیب سخن سنجی و سخندانی
درین زمانه تو غواض بحر عرفانی
تو اوستاد سخن پروران این دوری
ز طبع ملک سخن راکنی جهانبانی
بسوی اهل سخن لطف تو از ان بیش است
که سوی کلبه ی عاجز شدی به مهمانی
مرا که کلشن طبعم خزان شده افسوس
که از سخن قدمت را کنم گل افشانی
به نزد اهل خرد مخفیا مکن هرگز
به عقل ناقص خود نسبت سخندانی

دوستان همزبان و هموطن را سلام تقدیم باد.